تبليغاتX
مشاهیر ایران زمین Iranian Celebrities
زندگی نامه و آثار بزرگان ایران Biographies and works of great
 شعرا

 

زندگی نامه و برخی از اشعار شعرای برزگ معاصر ایران زمین  

احمد شاملو

سهراب سپهری

فروغ فرخزاد

ملک الشعرا بهار

نیما یوشیج

فریدون مشیری

مهدی اخوان ثالث

محمد حسین شهریار

ایرج میرزا

پروین اعتصامی

سیاوش کسرایی

 حسین پناهی

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نویسندگان

 

زندگی نامه و شرحی از زندگی نویسندگان معاصر پارسی

صادق هدایت 

محمد علی جمالزاده

بزرگ علوی 

علی اکبر دهخدا 

علی شریعتی 

جلال ال احمد

سیمین دانشور

صادق چوبک

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 هنر مندان

شرحی از هنرمندان بزرگ ایران که زندگی نامه اثار و نقد و برسی اثار این بزرگان را در این مجموعه گرداوری شده



غلام حسین بنان

علی حاتمی

هایده

محمد علی فردین

کمال الملک

 عزت الله انتظامی

بهروز وثوقی

محمد رضا شجریان

حبیب الله بدیعی

سیاوش قمیشی

فرهاد مهراد 

محمود فرشچیان

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 ((وهم)) از حسین پناهی

 

وهم

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

 

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!

 

|+| نوشته شده توسط امین  |
 ((ساده است)) از مارگوت بیگل ترجمه احمد شاملو
ساده است

 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم ...


 

|+| نوشته شده توسط امین  |
 ((برای خون و ماتیک)) از احمد شاملو
برای خون و ماتیک



گر تو شاه دخترانی ، من خدای شاعرانم
مهدی حمیدی
ـ « این بازوان ِ اوست
با داغ‌های بوسه‌ی بسیارها گناه‌اش
وینک خلیج ِ ژرف ِ نگاه‌اش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بی‌حیای آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتنی ــ
با شعله‌ی لجاج و شکیبائی
می‌سوزد.
وین، چشمه‌سار ِ جادویی‌ تشنه‌گی‌فزاست
این چشمه‌ی عطش
…………..که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم‌آغوشی
تب‌خاله‌های رسوایی
می‌آورد به بار.

شور  ِ هزار مستی‌ ناسیراب
مهتاب‌های گرم ِ شراب‌آلود
آوازهای می‌زده‌ی بی‌رنگ
با گونه‌های اوست،
رقص ِ هزار عشوه‌ی دردانگیز
با ساق‌های زنده‌ی مرمر تراش ِ او.

گنج ِ عظیم ِ هستی و لذت را
پنهان به زیر ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهای شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بی‌دریغ‌اش می‌راند…»

بگذار این‌چنین بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زیبایی و شُکوه و فریبنده‌گی را
زنده‌گی را.
حال آن‌که رنگ را
در گونه‌های زرد ِ تو می‌باید جوید، برادرم!
در گونه‌های زرد ِ تو
………….. …………..وندر
این شانه‌ی برهنه‌ی خون‌مُرده،
از همچو خود ضعیفی
مضراب ِتازیانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح‌اش را
بر شانه‌های زخم ِ تن‌اش بُرده!
حال آن‌که بی‌گمان
در زخم‌های گرم ِ بخارآلود
سرخی شکفته‌تر به نظر می‌زند ز سُرخی لب‌ها
و بر سفیدناکی این کاغذ
رنگ ِ سیاه ِ زنده‌گی دردناک ِ ما
برجسته‌تر به چشم ِ خدایان
تصویر می‌شود…

 

هی!
…………..شاعر!
………….. …………..هی!
سُرخی ، سُرخی‌ست:
لب ‌ها و زخم ‌ها!
لیکن لبان ِ یار ِ تو را خنده هر زمان
دندان‌نما کند،
زان پیش‌تر که بیند آن را
چشم ِ علیل ِ تو
چون «رشته‌یی ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار» ـ
آید یکی جراحت ِ خونین مرا به چشم
کاندر میان ِ آن
پیداست استخوان;

زیرا که دوستان ِ مرا
زان پیش‌تر که هیتلر ــ قصاب ِ«آوش ویتس»
در کوره‌های مرگ بسوزاند،
هم‌گام ِ دیگرش
بسیار شیشه‌ها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سیاهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
…………..کُنَد تا
ماتیک از آن مهیا
لابد برای یار ِ تو، لب‌های یار ِ تو!

 

بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگرید…

بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد …

بگذار سُرخ خواهر ِ هم‌زاد ِ زخم‌ها و لبان باد !
زیرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسیده خواهد آمد چون زخم‌های ِ سُرخ
وین زخم‌های سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ این تابوت
تابد به‌ناگزیر درخشان و تاب‌ناک
چشمان ِ زنده‌یی
چون زُهره‌ئی به تارک ِ تاریک ِ گرگ و میش
چون گرم‌ْساز امیدی در نغمه‌های من!

 

بگذار عشق ِ این‌سان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقلیدکار ِ دلقک ِ قاآنی ــ
گندد هنوز و
…………..باز
خود را
…………..تو لاف‌زن
بی‌شرم‌تر خدای همه شاعران بدان!

لیکن من (این حرام،
این ظلم‌زاده، عمر به ظلمت نهاده،
این بُرده از سیاهی و غم نام)
بر پای تو فریب
بی‌هیچ ادعا
زنجیر می‌نهم!
فرمان به پاره کردن ِ این تومار می‌دهم!
گوری ز شعر ِ خویش
………….. …………..کندن خواهم
وین مسخره‌خدا را
…………..با سر
………….. …………..درون ِ آن
………….. ………….. …………..فکندن خواهم
و ریخت خواهم‌اش به سر
خاکستر ِ سیاه ِ فراموشی…

 

بگذار شعر ِ ما و تو
………….. …………..باشد
تصویرکار  ِ چهره‌ی پایان‌پذیرها:
تصویرکار  ِ سُرخی‌ لب‌های دختران
تصویرکار  ِ سُرخی‌ زخم  ِ برادران!
و نیز شعر  ِ من
یک‌بار لااقل
تصویرکار  ِ واقعی چهره‌ی شما
دلقکان
دریوزه‌گان
” شاعران! ”

 

|+| نوشته شده توسط امین  |
 ((مرغ معما)) از سهراب سپهری
مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه ی این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم آهنگ او صدایی ، رنگی.
چون من در این دیار ، تنها ، تنهاست.

گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست ،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف ،
بام و در این سرای می‌رود از هوش.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا ،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
می‌گذرد لحظه ‌ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه ـ روشن رؤیاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او .
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایه‌اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده ی دیوار و سایه : پرده ی خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی.
آن چه در آن چشم ‌هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چون با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می‌ برد حمایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل ، خیال فریب است.
دارد با شهر های گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.

 

|+| نوشته شده توسط امین  |
 
 
بالا