تبليغاتX
مشاهیر ایران زمین Iranian Celebrities
زندگی نامه و آثار بزرگان ایران Biographies and works of great
 ((زبان آتش و آهن))از فریدون مشیری با صدای محمد رضا شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

دانلود

زبان آتش . شعر فریدون مشیری و صدای محمد رضا شجریان

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نیما یوشیج ((آی آدم ها))
آی آدم ها که بر ساحل نشته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید ارید

آن زمان که ننگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بسط دلگشا دارید!

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شمارا

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون

گه سر گه پا.

آی آدم ها!

او زراه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش.

می رود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید:

"آی آدم ها"...

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

"آی آدم ها"...

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از فریدون مشیری((پرستش))

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله بر نخواست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب، همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره‌ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی‌درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی‌برم

جز ناله‌های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما.!  اگر خدا بدهد .؛ عمر دیگری

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از پروین اعتصامی((ديوانه و زنجير))

گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه‌اي

عاقلان پيداست، كز ديوانگان ترسيده‌اند

من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم بپاي

كاش مي‌پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده‌اند

دوش سنگي چند پنهان كردم اندر آستين

اي عجب! آن سنگ‌ها را هم ز من دزديده‌اند

سنگ مي‌دزدند از ديوانه با اين عقل و راي

مبحث فهميدني‌ها را چنين فهميده‌اند

عاقلان با اين كياست، عقل دورانديش را

در ترازوي چو من ديوانه‌اي سنجيده‌اند

از براي ديدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آري، چو من ديوانه كمتر ديده‌اند

جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در

گر بدست، ايشان بدين نامم چرا ناميده‌اند

كرده‌اند از بيهشي بر خواندن من خنده‌ها

خويشتن در هر مكان و هر گرر رقصيده‌اند

من يكي آئينه‌ام كاندر من اين ديوانگان

خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده‌اند

آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست

گر چه خود، خون يتيم و پيرزن نوشيده‌اند

خالي از عقلند، سرهائي كه سنگ ما شكست

اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده‌اند

به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند

غير ازين زنجير، گر چيزي بمن بخشيده‌اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق 

ريسمان خويش را با دست من تابيده‌اند 

هيچ پرسش را نخواهم گفت زينساعت جواب 

زانكه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده‌اند 

چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا 

از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده‌اند 

ما نميپوشيم عيب خويش، اما ديگران 

عيب‌ها دارند و از ما جمله را پوشيده‌اند 

ننگ‌ها ديديم اندر دفتر و طومارشان 

دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده‌اند 

ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيست 

عاقلان با اين گران سنگي، چرا لغزيده‌اند

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از سیمین دانشور
 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از اخوان ثالث
 

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 از خدا صدا نمی رسد فریدون مشیری

ای ستاره‌ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 از سفینه‌ای که می‌رود به سوی ماه
از مسافری که می‌رسد ز گرد راه
 از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره‌ای که پیش دیده منی
باورت نمی‌شود که در زمین
هر کجا به هر که می‌رسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است
آنکه با تو می‌زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای است
ای ستاره ما سلام‌مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده‌اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی‌شود
در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه‌های سبز آشتی شکسته است
لاله‌های سرخ دوستی فسرده است
غنچه‌های نورس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمی‌شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می‌دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده‌ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می‌شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه‌های داغ‌های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله‌های آتشین
از صفای گونه‌های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه‌های دردنک
از زوال چهره‌های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها
از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم
پس چرا به داد ما نمی‌رسد
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمي‌رسد
بگذریم ازین ترانه‌های درد
بگذریم ازین فسانه‌های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می‌گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی‌رسد
اشک من به دامن تو می‌چکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته می‌شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده‌های گریه شبانه‌ام
 بر گلو شکسته می‌شود
شب به خیر

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 هنگامه از فریدون مشیری

ای دل لبریز از شوق و امید

كاش می دیدی كه فردا نیستیم

كاش می دیدی كه چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گر چه هر مرگی تسلی بخش ماست

كاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی كه ، باز

زندگی می خندد و ما نیستیم

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 مسافر از سهراب سپهری

نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد

چه سيب‌هاي قشنگي!

حيات تشئه‌ي تنهايي است

و ميزبان پرسيد

قشنگ يعني چه؟

قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يک سيب مي‌کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش  

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اقبال من از شهریار

تيره‌گون شد كوكب بخت همايون‌ فال من

واژگون گشت از سپهر واژگون، اقبال من

خنده بيگانگان ديدم نگفتم درد دل

آشنايا با تو گويم گريه دارد حال من

با تو بودم اي پري، روزي كه عقل از من گريخت

گر تو هم از من گريزي واي بر احوال من

روزگار اينسان كه خواهد بي‌كس و تنها مرا

سايه هم ترسم نيايد ديگر از دنبال من

قمري بي‌آشيانم بر لب بام وفا

دانه و آبم ندادي، مشكن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خيل خيال

خاطرات كودكي آمد به استقبال من

خرد و زيبا بودي و زلف پريشان تو بود

از كتاب عشق اوراق سياه فال من

اي صبا گر ديدي آن مجموعهء گل را بگو

خوش پراكندي ز هم شيرازه آمال من

كار و كوشش را حوالت گر بود با كارساز

شهريارا حل مشكل‌ها كند حلال من

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 باز امشب اي ستاره تابان نيامدي از محمد حسین شهریار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي

باز اي سپيده شب هجران نيامدي

شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو

افسوس اي شكوفه خندان نيامدي

زنداني تو بودم و مهتاب من چرا...!

باز امشب از دريچه زندان نيامدي

با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز

چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي

شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند

افسوس اي غزال غزل‌خوان، نيامدي

گفتم به خوان عشق شدم، ميزبان ماه

نامهربان من، تو كه مهمان نيامدي

خوان شكر به خون جگر دست مي‌دهد

مهمان من چرا به سر خوان نيامدي

نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش

اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

گيتي متاع چون منش آيد گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نيامدي

صبرم نديده‌اي كه چه زورق شكسته ايست

اي تخته‌ام سپرده به طوفان نيامدي

در طبع شهريار خزان شد بهار عشق

زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 خمار انتظار از شهریار

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر، اما در انتظار تو بودم

نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولي سخت بي‌قرار تو بودم

همه به كاري و من دست شسته از همه كاري

همه به فكر و خيال تو و به كار تو بودم

خزان عشق نبيني كه من به هر دمي اي گل

در آرزوي شكوفائي و بهار تو بودم

اگر كه دل بگشايد زبان به دعوي ياري

تو يار من كه نبودي منم كه يار تو بودم

چو لاله بود چرا غم به جستجوي تو در دست

ولي به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به كوي عشق تو راضي شدم به نقش گدائي

اگر چه شهره به هر شهر و شهريار تو بودم

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 به مهتاب که به گورستان می‌تابید از مهدی اخوان ثالث

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه محزون بتابی

وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

بر جای رصب و جام می سجاده‌ی زرق

گوران نهادستند پی در مهد شیران

بر جای چنگ و نای و نی هو یا اباالفضل

با ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی خانمان‌ها

لبخند محزون زنی ده ساله بود این

کز گوشه‌ی چادر سیاه دیدم ای ماه

آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم

این قصه کوتاه‌ست و درد آلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان به سودای زیارت

آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه‌ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین

بینی گدایی‌، هر بگامی، رقت انگیز

یاد هر بدستی، عاجزی از عمر بیزار

یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی

هر یک به روی بارهای شهر سربار

چون لکه‌های ننگ و ناهمرنگ وصله

اینجا چرا می‌تابی؟ ای مهتاب، برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین، دیدنی نیست

می‌خندی اما گریه دارد حال این شهر

ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانگ محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید، تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

از زندگی اینجا فروغی نیست، الک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی همآهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم‌شبها

وین است تنها پرتو امید فردا

ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنی‌های زلال مشربش، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد

|+| نوشته شده توسط محمد  |
  خاطرات از فروغ فرخزاد

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 عشق عمومی از احمد شاملو

اشك رازي‌ست

لبخند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم

مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي‌گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

با لبانت براي همه لبها سخن گفته‌ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام

براي خاطر زندگان,

و در گورستان تاريك با تو خوانده‌ام

زيباترين سرودها را

زيرا كه مردگان اين سال

عاشق‌ترينِ زندگان بوده‌اند

دستت را به من بده

دست‌هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي‌گويم

به سان ابر كه با طوفان

به سان علف كه با صحرا

به سان باران كه با دريا

به سان پرنده كه با بهار

به سان درخت كه با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا كه من

ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 قسمتی از مناجات دکتر شریعتی

قسمتی از مناجات دکتر شریعتی با صدای خودش

  

 

خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند

نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند

دانلود

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 علی حاتمی به روایتی دیگر

زنده‌یاد علی حاتمی یکی از چهره‌های شاخص هنر ایران بود که تأثیری ماندگار بر سینمای ایران گذاشت و همواره آثاری خاص با مولفه‌های سینمای ملی خلق کرد. حاتمی سال 1323 در خیابان شاهپور، کوچه اردیبهشت متولد می‌شود. اینجا همان محله‌ای است که رضا خوشنویس هزاردستان از آن به عنوان نشانی محل سکونتش به مستنطق شش‌انگشتی یاد می‌کند.

حاتمی در سال‌های درس و مشق به اقتضای سن و سال، نمایشنامه‌ای کوتاه می‌نویسد و همراه دوستانش آن را در محله‌شان به اجرا درمی‌آورد. این موضوع نشان از قریحه هنری این کارگردان نام‌آور سینمای ایران دارد که در سال‌های نوجوانی هم به این هنر علاقمند بود.

او در ادامه تحصیلات پس از کلاس نهم در هنرستان آزاد هنرهای دراماتیک در رشته نمایشنامه‌نویسی ثبت‌نام می‌کند. حاتمی سال 1343 در 20 سالگی وارد دانشکده هنرهای دراماتیک می‌شود. در همین دوران و پس از رفتن به دانشکده اولین نمایشنامه خود دیب (دیو) را می‌نویسد و اردیبهشت 1344 آن را در تالار نمایش هنرهای دراماتیک به مدت سه شب به اجرا درمی‌آورد.

حاتمی سپس نمایش خاتون خورشید‌باف یا دختر نارنج و ترنج را در هفت پرده و سپس نمایشنامه‌های چهل گیس، خاتون و شهر آفتاب و مهتاب و قصه حریر و مرد ماهیگیر را می‌نویسد. نمایشنامه مدرن آدم و حوا یا برج زهرمار که تحولی در کار حاتمی است، زمینه آشنایی او با مسئولان تلویزیون را فراهم می‌کند.

حاتمی دهه 1340 به استخدام تلویزیون ملی درمی‌آید و در بخش فیلمنامه‌نویسی این سازمان مشغول به کار می‌شود. او تا سال 1346 فعالیت هنری خود را با نوشتن فیلمنامه‌های مختلف برای تلویزیون ادامه می‌دهد و مدتی نیز برای تلویزیون روستا که آن روزها تازه تأسیس شده بود، فیلم‌های آموزشی می سازد. البته نام او در عنوانبندی این فیلم‌ها ذکر نمی‌شود، چرا که حاتمی اعتقاد دارد تلویزیون روستا صرفاً یک عنوان است و برنامه‌های آن با واقعیت‌های زندگی روستاییان جور درنمی‌آید. او در همان سال‌ها قید این کار را می‌زند.

سال 1348 که کیمیایی، مهرجویی و تقوایی فیلم‌هایی مانند گاو، قیصر و آرامش در حضور دیگران را می‌سازند، حاتمی خود را برای ساخت  فیلم حسن‌ کچل آماده می‌کند. او در 25 سالگی حسن کچل را به صورت رنگی (نه سیاه و سفید که سنت فیلم‌های ایرانی آن دوران است) فیلمبرداری می‌کند.

حاتمی در حسن کچل همچون فیلمسازی عمل می‌کند که گویی نیم قرن از عمرش گذشته است. سبک کاری او در این فیلم مثل نمایشنامه‌های ابتدایی‌اش متأثر از سنت سخنوری و نقالی است. این فیلم کمدی موزیکال در سال 1349 در 15 سینما به نمایش در می‌آید و چهارمین فیلم پرفروش می‌شود.

حاتمی سپس فیلمنامه طوقی را می‌نویسد که داستانی عاشقانه بر مبنای قصه ویس و رامین است. پس از قیصر کیمیایی، این فیلم هم موجی نو در سینمای ایران به راه می‌اندازد. هر چند منتقدان آن زمان اعتقاد داشتند حاتمی در شخصیت‌پردازی طوقی از قیصر کمک گرفته، ولی او این موضوع را انکار می‌کند. طوقی سال 1349 به نمایش درمی‌آید و پرفروش می‌شود.

فیلم بعدی حاتمی بابا شمل است با همان حال و هوای حسن کچل. آن مرحوم دوست داشت فیلمسازی خود را در روال حسن کچل و بابا شمل ادامه دهد، اما شکست تجاری فیلم و شرایط آن زمان او را به این نتیجه می‌رساند که دوره این نوع فیلم‌ها سپری شده است. در همین زمان او قلندر را بر مبنای باورهای عامیانه می‌سازد که سوم فروردین 1351 به نمایش درمی‌آید.

حاتمی سال1351 کمدی سیاه و تلخ خواستگار را می‌سازد که این فیلم هم در گیشه شکست می‌خورد. او سپس همراه با سرمایه‌گذار این فیلم، اثر تاریخی ستارخان را می‌سازد که گوشه‌ای از تاریخ مشروطیت ایران را به تصویر کشیده و علاقه او را به ماجراها و آدم‌های تاریخی نشان می‌دهد. اما نمایش این فیلم با انتقاد بسیاری از مورخان و منتقدان مواجه می‌شود.

او پس از نمایش این سه فیلم سال 1352 به تلویزیون بازمی‌گردد و فعالیت مجدد خود را در این سازمان با ساخت مجموعه شش قسمتی مثنوی معنوی آغاز می‌کند. حاتمی در شش قسمت مستقل این مجموعه حکایت‌هایی کوتاه از مولانا را به تصویر درمی‌آورد و بلافاصله مجموعه تلویزیونی صاحبقران را تولید می‌کند.

او سال 1355 به سازمان سینمایی پیام می‌رود تا فیلم سوته‌دلان را کلید بزند. این فیلم دی‌ماه 1356 به نمایش درمی‌آید. حاتمی سپس تولید یک مجموعه تلویزیونی عظیم را آغار می‌کند که نام اولیه آن تهران، روزگار نو  یا جاده ابریشم  است اما با نام هزاردستان به نمایش درمی‌آید.

همزمان با انقلاب تهیه این مجموعه با وقفه مواجه می‌شود و حاتمی در این فاصله تهیه فیلمی دیگر را با نام حاجی واشنگتن برای شبکه یک آغاز می‌کند که مقارن با سال 1360 است. فیلم سال 1361 در اولین جشنواره فجر نمایش داده می‌شود و پس از آن تنها در چند شهرستان کوچک امکان اکران پیدا می‌کند. مرحوم حاتمی همان سال فیلم کمال‌الملک را می‌سازد که نمایش آن سال 62 با واکنش‌های متفاوت روبرو می‌شود. نگاه حاتمی در این فیلم معطوف به گوشه‌ای از تاریخ هنر ایرانی است. او با وجود نقطه نظرهای منفی و مثبتی که درباره آثار وی ارائه می‌شد، ساخت فیلمی دیگر را با عنوان جعفر خان از فرنگ برگشته آغاز می‌کند.

در واقع حاتمی در مقطعی این فیلم را می‌سازد که مسئله خندیدن و نخندیدن تماشاگران سینما به شدت مورد بحث بود. خود وی نیز  معتقد است جعفر خان از فرنگ برگشته اولین فیلم کمدی سینمای ایران در دوران پس از انقلاب است.

همان سال‌ها حاتمی که یکی از دلایل متوقف ماندن مجموعه جاده ابریشم یا هزار دستان را نبود یک شهرک سینمایی می‌داند، تصمیم می‌گیرد برای ادامه تولید این مجموعه دست به ساخت شهرک سینمایی بزند که امروز یکی از بهترین و مهمترین گنجینه‌های سینمایی کشور محسوب می‌شود. زنده‌یاد علی حاتمی پس از ساخت مجموعه تلویزیونی عظیم هزاردستان که با استقبالی خوب مواجه می شود، سال 1368 فیلم سینمایی مادر و پس از آن  دلشدگان را می‌سازد.

پروژه بعد وی ملکه‌های برفی است که تا مرحله تدارکات نیز پیش می‌رود. حاتمی به طور همزمان فیلمنامه آخرین پیامبر را نیز آماده می‌کند. اما قبل از آنکه تدارکات عظیم ساخت این فیلم فراهم شود، فیلمنامه‌ای دیگر با نام جهان‌پهلوان تختی می‌نویسد. در میانه راه ساخت این فیلم است که بیماری فرصت به سرانجام رساندن کار را نمی‌دهد. پرونده جهان پهلوان تختی پس از فوت وی با حضور بهروز افخمی بسته می‌شود.

منبع

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 
 
بالا