تبليغاتX
مشاهیر ایران زمین Iranian Celebrities
زندگی نامه و آثار بزرگان ایران Biographies and works of great
 شعرا

 

زندگی نامه و برخی از اشعار شعرای برزگ معاصر ایران زمین  

احمد شاملو

سهراب سپهری

فروغ فرخزاد

ملک الشعرا بهار

نیما یوشیج

فریدون مشیری

مهدی اخوان ثالث

محمد حسین شهریار

ایرج میرزا

پروین اعتصامی

سیاوش کسرایی

 حسین پناهی

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نویسندگان

 

زندگی نامه و شرحی از زندگی نویسندگان معاصر پارسی

صادق هدایت 

محمد علی جمالزاده

بزرگ علوی 

علی اکبر دهخدا 

علی شریعتی 

جلال ال احمد

سیمین دانشور

صادق چوبک

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 هنر مندان

شرحی از هنرمندان بزرگ ایران که زندگی نامه اثار و نقد و برسی اثار این بزرگان را در این مجموعه گرداوری شده



غلام حسین بنان

علی حاتمی

هایده

محمد علی فردین

کمال الملک

 عزت الله انتظامی

بهروز وثوقی

محمد رضا شجریان

حبیب الله بدیعی

سیاوش قمیشی

فرهاد مهراد 

محمود فرشچیان

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اگر نبودیم ... از حسین پناهی

ای وای!
اگر چونان فرشتگان
لذت رنج را
از ما دریغ می داشتی
و توبای بهشت
نقش تیر شکسته و دل خونچکان را
از ما
بر سینه به یادگار نمی گذاشت

ای وای!
اگر راه بهشت
از دل جهنم نمی گذشت
و این کوره راه آتشین
از بهشت
ما را به هر جهنمی که می خواستیم نمی رساندای وای!
اگر در هر کلام
کلمه ای گلویمان را نمی خراشید
و بازیگاه کودک خاطرمان
میدان مین خاطره ها نبود

ای وای!
اگر تیغ نبود
و تاج خار
گیسوهامان را
با خون آذین نمی بست

ای وای!
اگر چون مرده ها
مرده بودیم
و همچون آنانی
که نیامدند و نمی آیند و نخواهند آمد
از نعمت هزار مرگ
محروم می شدیم

ای وای!
اگر نبودیم!!!

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 مثنوی زهره و منوچهر از ایرج میرزا
ايرج ميرزا  بقولی “شيرين سخنترين و گشاده زبان ترين شاعر زمان ماست“ و راز موفقيت او در سادگی و ساده گويی اش. با  اينهمه آنچه شخصيت هنری او را برجسته می سازد ، شهامت و بی پروايی اوست در نقد نابسامانيهای اجتماعی چون جهل ، تعصبات مذهبی، خرافات و همچنين بيان وضع نامطلوب زنان در جامعه  ايرانی . ايرج شاعر عصر مشروطه است و روحيه ی عدالت جو و آزاديخواه و و نگاه مدرن و تجددگرايش جا به جا در آثارش بازتاب می يابد . از اين منظر می توان آثار ايرج ميرزا را تجلی بخش آرزوهای بزرگ ترقيخواهان زمان نيز دانست.

 موضوع مثنوی “زهره و منوچهر“ را ايرج از منظومه ی “ونوس و آدونيس“ ( از اساطير يونانی) ، به نوشته ی ويليام شكسپير برگرفته است . با وجود اينكه متن در بسياری از جاها ترجمه ی كلمه به كلمه ی اثر نامبرده است ، اما ايرج ميرزا در پرداخت روال داستان به مخاطب ايرانی نظر داشته و از همين رو داستانی مستقل از اثر شكسپير خلق كرده است . زهره و منوچهر ، حكايت عشق “زهره“ (الهه ی آسمانی) به منوچهر (جوانی رزمجو وزمينی ) است . منوچهر بدنبال نشان رزمی است و جاه و مقام در “شغل نظام“ و فراری از “مكر زنان“! زهره اما مصمم است تا منوچهر را از “شغل نظام“ منصرف كند و او را با عشق آشنا . بشنويم از زبان زهره كه خطاب به منوچهر:           

        گفت  كه  آه  ای پسر سنگدل              ای زدل سنگ تو خارا خجل

        مادر تو گر چو تو مناعه بود              هيچ نبودی تو كنون در وجود

         ای  عجبا  آنكه ز  زن آفريد               چون ز زن اين گونه تواند بريد ...

 

 يا در جای ديگر:

        

         عشق كه نبود، تو به تنها گلی            عشق كه شد هم گلی هم بلبلی

         عشق به هر دل كه كند انتخاب            همچو رود نرم كه در ديده خواب

         عكس تو در چشم من افتاده است         مستی چشم من از آن باده است ...

 

 اما بر خلاف اكثر داستانهای ايرانی ، اين عشق يك عشق آسمانی و عرفانی نيست، بلكه عشقی است زمينی و انسانی و در عين حال سرشار از طنز و شيرينی. در “زهره و منوچهر“  ، رشته ی سخن دردست زهره- زن است تا درونش را و حسهای نهانش را به صراحت و جسورانه بر زبان بياورد. در اينجا عشق زهره كه سراسر عشق به زندگی است در مقابل روحيه  جنگجوی منوچهر قرار می گيرد. زهره شخصيتی نا متعارف است كه بر خلاف تصوير رايج از زن “سر بزير“ و “تو سری خور“ ، جسور است و در كاررسيدن به يگانگی با معشوق. يعنی نه منفعل است و نه معشوق ، بلكه هم فاعل است وهم عاشق. زبان تصويری و اروتيك ، در عين حال طنز سرشار از ذوق شاعرانه كه خاص ايرج ميرزا است ، بدون اينكه در دام سطح گرايی افتد ، با نگاهی مدرن و كاملا امروزی در هم آميخته است . اين اثر را ايرج در سال آخر عمر خويش (١٣٠٤ ش)  نوشت ومتاسفانه پيش از بپايان رساندن آن از دنيا رفت . با اينهمه آنچه از “زهره و منوچهر“ باقی مانده است ، برای ادبيات معاصر ايران گنجی گرانبهاست .

 

 دانلود زهره و منوچهر ایرج میرزا

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 ((زبان آتش و آهن))از فریدون مشیری با صدای محمد رضا شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

دانلود

زبان آتش . شعر فریدون مشیری و صدای محمد رضا شجریان

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نیما یوشیج ((آی آدم ها))
آی آدم ها که بر ساحل نشته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید ارید

آن زمان که ننگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بسط دلگشا دارید!

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شمارا

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون

گه سر گه پا.

آی آدم ها!

او زراه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش.

می رود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید:

"آی آدم ها"...

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

"آی آدم ها"...

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از فریدون مشیری((پرستش))

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله بر نخواست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب، همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره‌ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی‌درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی‌برم

جز ناله‌های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما.!  اگر خدا بدهد .؛ عمر دیگری

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از پروین اعتصامی((ديوانه و زنجير))

گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه‌اي

عاقلان پيداست، كز ديوانگان ترسيده‌اند

من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم بپاي

كاش مي‌پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده‌اند

دوش سنگي چند پنهان كردم اندر آستين

اي عجب! آن سنگ‌ها را هم ز من دزديده‌اند

سنگ مي‌دزدند از ديوانه با اين عقل و راي

مبحث فهميدني‌ها را چنين فهميده‌اند

عاقلان با اين كياست، عقل دورانديش را

در ترازوي چو من ديوانه‌اي سنجيده‌اند

از براي ديدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آري، چو من ديوانه كمتر ديده‌اند

جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در

گر بدست، ايشان بدين نامم چرا ناميده‌اند

كرده‌اند از بيهشي بر خواندن من خنده‌ها

خويشتن در هر مكان و هر گرر رقصيده‌اند

من يكي آئينه‌ام كاندر من اين ديوانگان

خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده‌اند

آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست

گر چه خود، خون يتيم و پيرزن نوشيده‌اند

خالي از عقلند، سرهائي كه سنگ ما شكست

اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده‌اند

به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند

غير ازين زنجير، گر چيزي بمن بخشيده‌اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق 

ريسمان خويش را با دست من تابيده‌اند 

هيچ پرسش را نخواهم گفت زينساعت جواب 

زانكه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده‌اند 

چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا 

از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده‌اند 

ما نميپوشيم عيب خويش، اما ديگران 

عيب‌ها دارند و از ما جمله را پوشيده‌اند 

ننگ‌ها ديديم اندر دفتر و طومارشان 

دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده‌اند 

ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيست 

عاقلان با اين گران سنگي، چرا لغزيده‌اند

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از سیمین دانشور
 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از اخوان ثالث
 

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 از خدا صدا نمی رسد فریدون مشیری

ای ستاره‌ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 از سفینه‌ای که می‌رود به سوی ماه
از مسافری که می‌رسد ز گرد راه
 از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره‌ای که پیش دیده منی
باورت نمی‌شود که در زمین
هر کجا به هر که می‌رسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است
آنکه با تو می‌زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای است
ای ستاره ما سلام‌مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده‌اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی‌شود
در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه‌های سبز آشتی شکسته است
لاله‌های سرخ دوستی فسرده است
غنچه‌های نورس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمی‌شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می‌دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده‌ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می‌شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه‌های داغ‌های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله‌های آتشین
از صفای گونه‌های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه‌های دردنک
از زوال چهره‌های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها
از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم
پس چرا به داد ما نمی‌رسد
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمي‌رسد
بگذریم ازین ترانه‌های درد
بگذریم ازین فسانه‌های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می‌گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی‌رسد
اشک من به دامن تو می‌چکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته می‌شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده‌های گریه شبانه‌ام
 بر گلو شکسته می‌شود
شب به خیر

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 هنگامه از فریدون مشیری

ای دل لبریز از شوق و امید

كاش می دیدی كه فردا نیستیم

كاش می دیدی كه چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گر چه هر مرگی تسلی بخش ماست

كاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی كه ، باز

زندگی می خندد و ما نیستیم

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 مسافر از سهراب سپهری

نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد

چه سيب‌هاي قشنگي!

حيات تشئه‌ي تنهايي است

و ميزبان پرسيد

قشنگ يعني چه؟

قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يک سيب مي‌کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش  

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اقبال من از شهریار

تيره‌گون شد كوكب بخت همايون‌ فال من

واژگون گشت از سپهر واژگون، اقبال من

خنده بيگانگان ديدم نگفتم درد دل

آشنايا با تو گويم گريه دارد حال من

با تو بودم اي پري، روزي كه عقل از من گريخت

گر تو هم از من گريزي واي بر احوال من

روزگار اينسان كه خواهد بي‌كس و تنها مرا

سايه هم ترسم نيايد ديگر از دنبال من

قمري بي‌آشيانم بر لب بام وفا

دانه و آبم ندادي، مشكن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خيل خيال

خاطرات كودكي آمد به استقبال من

خرد و زيبا بودي و زلف پريشان تو بود

از كتاب عشق اوراق سياه فال من

اي صبا گر ديدي آن مجموعهء گل را بگو

خوش پراكندي ز هم شيرازه آمال من

كار و كوشش را حوالت گر بود با كارساز

شهريارا حل مشكل‌ها كند حلال من

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 باز امشب اي ستاره تابان نيامدي از محمد حسین شهریار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي

باز اي سپيده شب هجران نيامدي

شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو

افسوس اي شكوفه خندان نيامدي

زنداني تو بودم و مهتاب من چرا...!

باز امشب از دريچه زندان نيامدي

با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز

چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي

شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند

افسوس اي غزال غزل‌خوان، نيامدي

گفتم به خوان عشق شدم، ميزبان ماه

نامهربان من، تو كه مهمان نيامدي

خوان شكر به خون جگر دست مي‌دهد

مهمان من چرا به سر خوان نيامدي

نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش

اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

گيتي متاع چون منش آيد گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نيامدي

صبرم نديده‌اي كه چه زورق شكسته ايست

اي تخته‌ام سپرده به طوفان نيامدي

در طبع شهريار خزان شد بهار عشق

زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 خمار انتظار از شهریار

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر، اما در انتظار تو بودم

نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولي سخت بي‌قرار تو بودم

همه به كاري و من دست شسته از همه كاري

همه به فكر و خيال تو و به كار تو بودم

خزان عشق نبيني كه من به هر دمي اي گل

در آرزوي شكوفائي و بهار تو بودم

اگر كه دل بگشايد زبان به دعوي ياري

تو يار من كه نبودي منم كه يار تو بودم

چو لاله بود چرا غم به جستجوي تو در دست

ولي به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به كوي عشق تو راضي شدم به نقش گدائي

اگر چه شهره به هر شهر و شهريار تو بودم

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 به مهتاب که به گورستان می‌تابید از مهدی اخوان ثالث

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه محزون بتابی

وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

بر جای رصب و جام می سجاده‌ی زرق

گوران نهادستند پی در مهد شیران

بر جای چنگ و نای و نی هو یا اباالفضل

با ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی خانمان‌ها

لبخند محزون زنی ده ساله بود این

کز گوشه‌ی چادر سیاه دیدم ای ماه

آری زنی ده ساله بشنو تا بگویم

این قصه کوتاه‌ست و درد آلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان به سودای زیارت

آن مادرک ناگاه مرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه‌ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین

بینی گدایی‌، هر بگامی، رقت انگیز

یاد هر بدستی، عاجزی از عمر بیزار

یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی

هر یک به روی بارهای شهر سربار

چون لکه‌های ننگ و ناهمرنگ وصله

اینجا چرا می‌تابی؟ ای مهتاب، برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین، دیدنی نیست

می‌خندی اما گریه دارد حال این شهر

ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانگ محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید، تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

از زندگی اینجا فروغی نیست، الک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی همآهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم‌شبها

وین است تنها پرتو امید فردا

ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنی‌های زلال مشربش، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد

|+| نوشته شده توسط محمد  |
  خاطرات از فروغ فرخزاد

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 عشق عمومی از احمد شاملو

اشك رازي‌ست

لبخند رازي‌ست

عشق رازي‌ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني...

من درد مشتركم

مرا فرياد كن

درخت با جنگل سخن مي‌گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن مي‌گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

با لبانت براي همه لبها سخن گفته‌ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام

براي خاطر زندگان,

و در گورستان تاريك با تو خوانده‌ام

زيباترين سرودها را

زيرا كه مردگان اين سال

عاشق‌ترينِ زندگان بوده‌اند

دستت را به من بده

دست‌هاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن مي‌گويم

به سان ابر كه با طوفان

به سان علف كه با صحرا

به سان باران كه با دريا

به سان پرنده كه با بهار

به سان درخت كه با جنگل سخن مي‌گويد

زيرا كه من

ريشه‌هاي تو را دريافته‌ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 قسمتی از مناجات دکتر شریعتی

قسمتی از مناجات دکتر شریعتی با صدای خودش

  

 

خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند

نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند

دانلود

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 علی حاتمی به روایتی دیگر

زنده‌یاد علی حاتمی یکی از چهره‌های شاخص هنر ایران بود که تأثیری ماندگار بر سینمای ایران گذاشت و همواره آثاری خاص با مولفه‌های سینمای ملی خلق کرد. حاتمی سال 1323 در خیابان شاهپور، کوچه اردیبهشت متولد می‌شود. اینجا همان محله‌ای است که رضا خوشنویس هزاردستان از آن به عنوان نشانی محل سکونتش به مستنطق شش‌انگشتی یاد می‌کند.

حاتمی در سال‌های درس و مشق به اقتضای سن و سال، نمایشنامه‌ای کوتاه می‌نویسد و همراه دوستانش آن را در محله‌شان به اجرا درمی‌آورد. این موضوع نشان از قریحه هنری این کارگردان نام‌آور سینمای ایران دارد که در سال‌های نوجوانی هم به این هنر علاقمند بود.

او در ادامه تحصیلات پس از کلاس نهم در هنرستان آزاد هنرهای دراماتیک در رشته نمایشنامه‌نویسی ثبت‌نام می‌کند. حاتمی سال 1343 در 20 سالگی وارد دانشکده هنرهای دراماتیک می‌شود. در همین دوران و پس از رفتن به دانشکده اولین نمایشنامه خود دیب (دیو) را می‌نویسد و اردیبهشت 1344 آن را در تالار نمایش هنرهای دراماتیک به مدت سه شب به اجرا درمی‌آورد.

حاتمی سپس نمایش خاتون خورشید‌باف یا دختر نارنج و ترنج را در هفت پرده و سپس نمایشنامه‌های چهل گیس، خاتون و شهر آفتاب و مهتاب و قصه حریر و مرد ماهیگیر را می‌نویسد. نمایشنامه مدرن آدم و حوا یا برج زهرمار که تحولی در کار حاتمی است، زمینه آشنایی او با مسئولان تلویزیون را فراهم می‌کند.

حاتمی دهه 1340 به استخدام تلویزیون ملی درمی‌آید و در بخش فیلمنامه‌نویسی این سازمان مشغول به کار می‌شود. او تا سال 1346 فعالیت هنری خود را با نوشتن فیلمنامه‌های مختلف برای تلویزیون ادامه می‌دهد و مدتی نیز برای تلویزیون روستا که آن روزها تازه تأسیس شده بود، فیلم‌های آموزشی می سازد. البته نام او در عنوانبندی این فیلم‌ها ذکر نمی‌شود، چرا که حاتمی اعتقاد دارد تلویزیون روستا صرفاً یک عنوان است و برنامه‌های آن با واقعیت‌های زندگی روستاییان جور درنمی‌آید. او در همان سال‌ها قید این کار را می‌زند.

سال 1348 که کیمیایی، مهرجویی و تقوایی فیلم‌هایی مانند گاو، قیصر و آرامش در حضور دیگران را می‌سازند، حاتمی خود را برای ساخت  فیلم حسن‌ کچل آماده می‌کند. او در 25 سالگی حسن کچل را به صورت رنگی (نه سیاه و سفید که سنت فیلم‌های ایرانی آن دوران است) فیلمبرداری می‌کند.

حاتمی در حسن کچل همچون فیلمسازی عمل می‌کند که گویی نیم قرن از عمرش گذشته است. سبک کاری او در این فیلم مثل نمایشنامه‌های ابتدایی‌اش متأثر از سنت سخنوری و نقالی است. این فیلم کمدی موزیکال در سال 1349 در 15 سینما به نمایش در می‌آید و چهارمین فیلم پرفروش می‌شود.

حاتمی سپس فیلمنامه طوقی را می‌نویسد که داستانی عاشقانه بر مبنای قصه ویس و رامین است. پس از قیصر کیمیایی، این فیلم هم موجی نو در سینمای ایران به راه می‌اندازد. هر چند منتقدان آن زمان اعتقاد داشتند حاتمی در شخصیت‌پردازی طوقی از قیصر کمک گرفته، ولی او این موضوع را انکار می‌کند. طوقی سال 1349 به نمایش درمی‌آید و پرفروش می‌شود.

فیلم بعدی حاتمی بابا شمل است با همان حال و هوای حسن کچل. آن مرحوم دوست داشت فیلمسازی خود را در روال حسن کچل و بابا شمل ادامه دهد، اما شکست تجاری فیلم و شرایط آن زمان او را به این نتیجه می‌رساند که دوره این نوع فیلم‌ها سپری شده است. در همین زمان او قلندر را بر مبنای باورهای عامیانه می‌سازد که سوم فروردین 1351 به نمایش درمی‌آید.

حاتمی سال1351 کمدی سیاه و تلخ خواستگار را می‌سازد که این فیلم هم در گیشه شکست می‌خورد. او سپس همراه با سرمایه‌گذار این فیلم، اثر تاریخی ستارخان را می‌سازد که گوشه‌ای از تاریخ مشروطیت ایران را به تصویر کشیده و علاقه او را به ماجراها و آدم‌های تاریخی نشان می‌دهد. اما نمایش این فیلم با انتقاد بسیاری از مورخان و منتقدان مواجه می‌شود.

او پس از نمایش این سه فیلم سال 1352 به تلویزیون بازمی‌گردد و فعالیت مجدد خود را در این سازمان با ساخت مجموعه شش قسمتی مثنوی معنوی آغاز می‌کند. حاتمی در شش قسمت مستقل این مجموعه حکایت‌هایی کوتاه از مولانا را به تصویر درمی‌آورد و بلافاصله مجموعه تلویزیونی صاحبقران را تولید می‌کند.

او سال 1355 به سازمان سینمایی پیام می‌رود تا فیلم سوته‌دلان را کلید بزند. این فیلم دی‌ماه 1356 به نمایش درمی‌آید. حاتمی سپس تولید یک مجموعه تلویزیونی عظیم را آغار می‌کند که نام اولیه آن تهران، روزگار نو  یا جاده ابریشم  است اما با نام هزاردستان به نمایش درمی‌آید.

همزمان با انقلاب تهیه این مجموعه با وقفه مواجه می‌شود و حاتمی در این فاصله تهیه فیلمی دیگر را با نام حاجی واشنگتن برای شبکه یک آغاز می‌کند که مقارن با سال 1360 است. فیلم سال 1361 در اولین جشنواره فجر نمایش داده می‌شود و پس از آن تنها در چند شهرستان کوچک امکان اکران پیدا می‌کند. مرحوم حاتمی همان سال فیلم کمال‌الملک را می‌سازد که نمایش آن سال 62 با واکنش‌های متفاوت روبرو می‌شود. نگاه حاتمی در این فیلم معطوف به گوشه‌ای از تاریخ هنر ایرانی است. او با وجود نقطه نظرهای منفی و مثبتی که درباره آثار وی ارائه می‌شد، ساخت فیلمی دیگر را با عنوان جعفر خان از فرنگ برگشته آغاز می‌کند.

در واقع حاتمی در مقطعی این فیلم را می‌سازد که مسئله خندیدن و نخندیدن تماشاگران سینما به شدت مورد بحث بود. خود وی نیز  معتقد است جعفر خان از فرنگ برگشته اولین فیلم کمدی سینمای ایران در دوران پس از انقلاب است.

همان سال‌ها حاتمی که یکی از دلایل متوقف ماندن مجموعه جاده ابریشم یا هزار دستان را نبود یک شهرک سینمایی می‌داند، تصمیم می‌گیرد برای ادامه تولید این مجموعه دست به ساخت شهرک سینمایی بزند که امروز یکی از بهترین و مهمترین گنجینه‌های سینمایی کشور محسوب می‌شود. زنده‌یاد علی حاتمی پس از ساخت مجموعه تلویزیونی عظیم هزاردستان که با استقبالی خوب مواجه می شود، سال 1368 فیلم سینمایی مادر و پس از آن  دلشدگان را می‌سازد.

پروژه بعد وی ملکه‌های برفی است که تا مرحله تدارکات نیز پیش می‌رود. حاتمی به طور همزمان فیلمنامه آخرین پیامبر را نیز آماده می‌کند. اما قبل از آنکه تدارکات عظیم ساخت این فیلم فراهم شود، فیلمنامه‌ای دیگر با نام جهان‌پهلوان تختی می‌نویسد. در میانه راه ساخت این فیلم است که بیماری فرصت به سرانجام رساندن کار را نمی‌دهد. پرونده جهان پهلوان تختی پس از فوت وی با حضور بهروز افخمی بسته می‌شود.

منبع

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از شهریار
جوانی شمع ره کردم که جويم زندگانی را
نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را
کنون با بار پيری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به ياد يار ديرين کاروان گم کرده را مانم
که شب در خواب بيند همرهان کاروانی را
چه بيداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گويي الا ای همزبان دل
خدايا با که گويم شکوه بی همزبانی را
نسيم زلف جانان کو که چون برگ خزان ديده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
جوانی شمع ره کردم که جويم زندگانی را
نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را
کنون با بار پيری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 یه شب مهتاب از احمد شاملو (خوانده شده توسط فرهاد مهراد)
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مثل شبپره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیاه
تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
مستیم و هشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
ماه میشه خندون

یه شب ماه می‌آد
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 آثار فریدون مشیری
کتابهای شعر :

تشنه توفان، گناه دریا، نایافته، ابر و کوچه، بهار را باور کن، از خاموشی، مروارید مهر، آه باران، از دیار آشتی، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس، آواز آن پرنده غمگین.



گزینه های اشعار :

پرواز با خورشید، برگزیده ها، گزینه اشعار سه دفتر، دلاویزترین، یک آسمان پرنده، و همچنین برگزیده ای از کتاب اسرار التوحید به نام یکسان نگریستن.



فریدون مشیری، سال ها در برخی از مجلات معروف سال های گذشته همچون: ماهنامه سخن، مجله گشوده، سپید و سیاه قلم زده و همکاری نزدیکی با نشریات داشته است.



|+| نوشته شده توسط محمد  |
 ویژگی های اشعار فریدون مشیری
فریدون مشیری از دوران خردسالی به شعر علاقه داشت و در دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه دفتری از غزل و مثنوی ترتیب داد.آشنایی با شعر نو و قالب های آثار او را از ادامه شیوه کهن باز داشت.

مشیری، نه اسیر تعصبات سنت گرایان شد، نه مجذوب نوپردازان. راهی را که او برگزید، تعادلی در شعر نوین ایران بود. به این معنا که، او شکستن قالبهای عروضی، و کوتاه و بلند شدن مصرع ها و استفاده ی بجا و منطقی قافیه را پذیرفته و از لحاظ محتوی و مفهوم هم با نگاهی تازه و نو به طبیعت، اشیاء، اشخاص و آمیختن آنها با احساس و نازک اندیشی های خاص خود، به شعرش چهره ای کاملاً مشخص داده بود .

استاد فقید، دکتر عبدالحسین زرین کوب، درباره فریدون مشیری گفته است: « با چنین زبان ساده، روشن و درخشانی است که فریدون، واژه به واژه با ما حرف می زند، حرفهایی را میزند که مال خود اوست، نه ابهام گرایی رندانه، شعر او را تا حد هذیان، نامفهوم می کند و نه شعار خالی از شعور آن را به وسیله مریدپروری و خودنمایی می سازد. شعر او، زبان در سخن شاعری است که دوست ندارد در پناه جبهه خاص، مکتب خاص و دیدگاه خاص خود را از اهل عصر جدا سازد. او بی ریا عشق را می ستاید، انسان را می ستاید و ایران را که جان او به فرهنگ آن بسته است دوست دارد.»


فریدون مشیری در دوران شاعری خود، در هیچ دورانی متوقف نشد، شعرش بازتابی است از همه مظاهر زندگی و حوادثی که پیرامون او در جهان گذشته و همواره، ستایشگر خوبی و پاکی و زیبایی، و بیانگر همه احساسات و عواطف انسانی بوده و بیش از همه خدمتگزار انسانیت است.

بی گمان شاعر در هر جایگاه اجتماعی که ایستاده باشد نخستین مولفه مردمی بودنش است ، و به اعتقاد بسیاری از اهل نظرفریدون مشیری شاعری از دیار مهربانی و شعرش ، همواره پر از لحظه های عشق و عاطفه های مردمی بود .


او شاعری است که با سادگی و صمیمیت و قلب مهربان و اشعار لطیفش، شاعر ، مهربانی، طبیعت و انسانیت نام گرفته است . لطافت کلام او و صداقت او درشعر باعث شد که در دهه 30 در شمارمهمترین شاعران معاصر قراربگیرد.آثار اولیه مشیری بصورت شعر موزو ن و مقفی بود که سرودن آن را هیچگاه ترک نکرد .


مشیری شاعری است صمیمی و صادق که شعرش آینه تمام نمای احوال و صفات اوست . ادیبی که در همه حال حرمت زبان و اهل زبان را حفظ می کند.اندیشه هایش انسان دوستانه است و برای احساسات و عواطف عاشقانه از لطیف ترین و زیبا ترین واژه ها و تعبیرها سود می جوید.


مشیری از همان دوران نوجوانی و جوانی به حوزه شعر عشق می ورزید و زبان عاشقانه سرایی را پیوسته بر سته و بر جسته تر می کرد .او پیوسته پاسدار مهربانی بود :


هر جا که رسیده ام سخن از مهر گفته ام

آوخ ، پاسخی به سزا کم شنفته ام !!


در حیات شعریش پیوسته انسان و عشق را ستوده و به ویژه در سالهای اخیر این سروده ها پیوسته با رنگ و بوی وطن دوستی و انسان گرایی بومی نیز همراه بود .
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از ایرج میرزا
 

وه چه خوب آمدی صفا کردی           چه عجب شد که یاد ما کردی؟

ای بسا آرزوت می کردم                 خوب شد آمدی صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دمید                که تو امروز یاد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی؟        که تفقد به بینوا کردی؟

شب مگر خواب تازه ای دیدی           که سحر یاد آشنا کردی؟

بی وفایی مگر چه عیبی داشت       که پشیمان شدی وفا کردی

هیچ دانی اندر این مدت                 از فراقت به ما چه ها کردی؟

با تو هیچ آشتی نخواهم کرد           از همان ره که آمدی برگرد!!!

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعر زیبای از مهدی اخوان ثالث
زمستون تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهاي برهنه زير بارون
نميدوني تو که عاشق نبودي
چه سخته مرگ گل براي گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بي بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بي تو نشستم زير بارون زمستون
زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري
که باشه لحظه چشم انتظاري
گلدون خالي نديدي نشسته زير بارون
گلاي کاغذي داري تو گلدون
تو عاشق نبودي ببيني تلخه روزهاي جدايي
چه سخته چه سخته بشينم بي تو با چشماي گريون


|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اثری از مهدی اخوان ثالث
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 سوتک از دکتر علی شریعتی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 سخنانی از دکتر علی شریعتی
اگر

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از ملک الشعرا بهار
آخر از جور تو عالم را خبر خواهيم کرد
خلق را از طرهات آشفتهتر خواهيم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهيم خواست
پس جهاني را ز شوقت پر شرر خواهيم کرد

جان اگر بايد، به کويت نقد جان خواهيم يافت
سر اگر بايد، به راهت ترک سر خواهيم کرد

هرکسي کام دلي آورده در کويت به دست
ما هم آخر در غمت خاکي به سر خواهيم کرد

تا که ننشيند به دامانت غبار از خاک ما
روي گيتي را ز آب ديده تر خواهيم کرد

يا ز آه نيمشب، يا از دعا، يا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهيم کرد

لابهها خواهيم کردن تا به ما رحم آوري
ور به بيرحمي زدي، فکر دگر خواهيم کرد


چون بهار از جان شيرين دست برخواهيم داشت
پس سر کوي تو را پرشور و شر خواهيم کرد

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 در برابر خدا ((فروغ فرخزاد))

از تـنگـناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي هـمتا

 

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

 

دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 

آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 

از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

 

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 

يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 

راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 خاطرات بهروز وثوقی
خانواده سبز-...ارتباط بهروز وثوقی با دربار شاه و درباریان بویژه روابط خاص او با اشرف پهلوی همواره یک از موضوعات مطروحه مطبوعات در بحبوحه انقلاب و نخستین سالهای بعد از پیروزی انقلاب بوده است .درآنزمان برخی نشریات تا جایی پیش رفتند که اشرف را معشوقه بهروز قلمداد نموده و بهروز را بازیچه هوس ها وتمنیات شهوانی و جنسی اشرف پهلوی قلمداد نمودند .
البته بهروز اشاره چندانی به این روابط ننموده ودر قسمتی از کتاب در توجیه روابط صمیمانه اش با درباریان می گوید :«...آن زمان به عنوان یک بازیگر معروف و محبوب که مردم او و کارش راخیلی دوست دارند فبه دربار دعوت می شدم .من همیشه آنجا مهمان بوده ام »
وهمچنین می افزاید :«ببین ،اگر مرا دعوت می کردند به دربار و من هم می رفتم ،یک حسنش این بود که وقتی فیلم هایم با اداره سانسور درگیری پیدا می کرد ريالمن از این موقعیتم استفاده می کردم .

می رفتم سراغ مقامات و صاحب منصبان حکومت وقت و باهاشان چک و چانه می زدم و هرطوربود راضی شان می کردم کاری کنند که فیلم از توقیف درآید.موفق هم می شدم اجازه نمایش فیلم را بگیرم .گفتم که ،هیچ کدام از سازندگان فیلم مرا همراهی نمی کرد .درچنین مواردی ،همه شان خودشان را می کشیدندکنار .من باید تنهایی می رفتم جلو وبا اشخاص مهم حکومت سرشاخ می شدم تا بتوانم به هرترتیب که شده اجازه فیلم دلخواهم را بگیرم ،فیلمی که کارگردانش یکی دیگر بود وتهیه کننده اش دیگری ،وبیش ترین منافع مادی و معنویش هم نصیب ایشان می شد ،وگرنه من که بازیگر بودم وکارم را کرده بودم و دستمزدم را هم گرفته بودم .مساله دیگری در میان نبود .وانگهی همین رفتن من به دربار سبب شد فیلم های بوداری مانند قیصر ، بلوچ ، خاک ، گوزن ها و...اجازه نمایش بگیرند کارهایی که امرئزه از آثار ماندگار سینمای ایرانند »ص 382
واما بهروز وثوقی در رابطه با شایعات مربوط به روابط جنسی وی با اشرف پهلوی می گوید :« ...من هیچ گاه برای چنین مسائلی به دربار نمی رفتم .من به عنوان یک شخصیت سینمایی و هنری ایران به دربار دعوت می شدم ،نه برای کارهای دیگر...نه برای چیزهای دیگر » ص 386
بهروز در ادامه خاطراتش از تماس های گروه های مختلف سیاسی و اپوزیسیون خارج از کشور باوی ،جهت کسب حمایت و همراهی مشارالیه می گویدو در کنار آن به برخی تئاترها و نمایش ها و فیلم هایی که طی این مدت در خارج از کشور بازی کرده است ،اشاره می نماید .


منجمله نمایش "رستمی دیگر ، اسفندیاری دیگر" که در انگلیس بر روی صحنه می رود وبا موفقیت غیر منتظره اش در سایر شهرهای اروپا نیز اجرا می گزدد .


حاشیه هایی که از این نمایش تعریف می کند نیز قابل تامل است مانند اختلافاتش با دست اندرکاران نمایش و شلاق واقعی خوردن از دست یکی از زنان بازیگر نمایش !


برخلاف نمایش فوق نمایش دیگری که با عنوان "پروانه ای در مشت "که بهروز درآن نقش افرینی می کند با استقبال چندانی مواجه نمی گردد .


دراین بخش از کتاب بهروز به گذشته باز می گردد و به کدورتی که قبل از انقلاب میان او و کیمیایی بوجود آمده بود یاد می کند و دراین باره می گوید :«...یک بار اشاره کردم ...وقتی گوزن ها را تمام کردیم و فیلم رفت روی اکران ،با استقبال زیادی روبرو شد و من هم جایزه گرفتم ...توجه مردم به من زیاد بود بیشتر شد ..گفتم برایت که این شهرت و محبوبیت من تعضی از کارگردان ها را ناراحت می کرد ؟یکیش همین مورد بود ...بعضی از دوستان هم آتش بیار معرکه شدند .بهش می گفتند : "تو بدون بهروز چیزی نیستی .اگر راست می گویی ،بدون او یک فیلم بساژ!»ص 401


بهروز از این بابت بیاد گذشته می افتد که در آن سالها (احتمالا اوائل دهه هفتاد ) مسعودکیمیایی از ایران با او تماس می گیرد تا با سرمایه گذاری برادران شایسته در هدایت فیلم باردیگر زمینه بازگشت بهروز به سینما را فراهم نماید تا بار دیگر بقول خودشان اکیپ سه نفره منفردزاده – وثوقی – کیمیایی دوباره شکل بگیرد .


این تحرک آشتی جویانه کیمیایی نه تنها کدورت قبلی را از بین نبرد بنا بر دلایلی که بخشی از آن در کتاب آمده است ،منجر به سوتفاهم و کدورت تازه ای گردید و در نهایت فیلم "تجارت "کیمیایی بجای بازی بهروز یا آنتونی کویین !در نهایت با بازی فرامرز قریبیان ساخته شد .


بهوز در این باره می گوید :«...بعد هم رفت آن مصاحبه کذایی را کرد و حرفهایی زد که آن قدر زشت بود که اصلا نمی خواهم تکرارش کنم ...همین رفتار و حرکات نا صادقانه این رفیق شفیق عزیز سابق باعث شد که برای همیشه روی این رابطه و دوستی خط قزمز بکشم .بعد هم که آن فیلم "تجارت "را ساخت دیدم ...خیلی خوشحال شدم و از کار خودم خوشم آمد که به دامش نیفتادم ...البته دیدی که آنتونی کویین ِ هم در فیلم نبود !» ص405


بعد این ماجرا بهروز در فیلمی بنام "شب های اضطراب "بازی می کند که قصه آن درباره یک مامور ساواک است که به آلمان می آید .که آنهم بعلت تمام شدن سرمایه تهیه کننده در آخرین مراحل فنی متوقف می ماند .


بهروز در همین سالها در کلوپ "الاخون والا خون "با دختری درویش مسلک بنام " کتایون امجدی "آشنا می شود که بعدها به ازدواج بهروز درآمده و همسر وی می گردد.


آشنایی بهروز با کتایون موجب می شود بهروز بقول خودش گرایشات عرفانی یافته وبه سلک دراویش در آید .


او با رفتن به خانقاه « مکتب طریقت اویسی شاه مقصودی »مجذوب پیر و مراد رهروان آن طریقت یعنی « حضرت صلاح الدین علی نادرشاه عنقا » می گردد و بتدریج در سلک پیروان وی در می آید تا جاییکه در تمامی امور و کارهایش به مشورت با مراد خویش می پردازد .


تاثیر این طریقت بر روی بهروز به گونه ای است که او الکل ،والیوم وحتی سیگار را کنار می گذارد و آنچنان دچار تحول درونی می شود که در جایی از کتاب می گوید :« ...امروز که نماز می خوانم ،تفاوت این فریضه الهی را با آن چه در اوایل انجام می دادم و همه افکار روزمره و حتی کلید گمشده خانه ام را در آن می جستم ،بیش از پیش درک می کنم و برای فرصت آتی که خلوت و آرامش را به ارمغان آورد ،بی تابی می کنم .» ص


417بهروز کمی بعد در فیلم تهدید که در مورد یک افسر سیا است که پیش از انقلاب در ایران افسران گارد را تعلیم می داده است بازی می کند که آن فیلم نیز هیچگاه به نمایش در نمی آید .


فیلم دیگری نیز تحت عنوان "پل های شکسته "که بهروز در آن فرصت نقش آفرینی می یابد .به علت مشکلات مالی تهیه کننده آماده نمایش نمی شود .


در این میان بهروز به همراه همسرش از لوس آنجلس به سانفرانسیسکو سفر می کند تا بنابر دلایلی برخورد و دیدار کمتری با ایرانیان مقیم ایالات متحده داشته باشد .


کمی بعد فرصت می یابد بعد از 18 سال پدر و مادرش را در ترکیه ملاقات نمایدکه جندی بعداز این دیدار مادرش مرحوم می شود .


بهروز در سال 1999 در فیلمی از یک زن آمریکایی بنام نوراهوپ که شوهر افغانی دارد بازی می کند .


این فیلم تلاقی (برخورد )نام دارد که سرگذشت یک خطاط مشهور افغانی را که بعد از انقلاب افغانستان دستگیر و شکنجه و تبعید می گردد ،روایت می کند.


واما مهمترین اتقاق این دوره از زندگی بهروز ماجرای جشتواره فیلم سانفرانسیسکو و جایزه ویژه کوروساوا است که بخاطر فیلم "باد ما را خواهد برد " به عباس کیارستمی تعلق می گیرد .


عباس کیارستمی وقتی این جایزه را دریافت می کند خطاب به حضار می گوید :« شما می دانید که چقدر دوستتان دارم و این جایزه کوروساوا چقدر برایم مهم است و آن را دوست دارم ،چون این فیلمساز بزرگ ژاپنی تا زمانی که زنده بود مرا و فیلمهایم را دوست داشت ...اما من امشب می خواهم با اجازه شما و کوروساوا ،این جایزه را به یکی از هنرمندان وطنم بدهم که امیدوارم در این سالن حضور داشته باشد ...واو بهروز وثوقی است ..» ص 441


بهروز در این باره می گوید :«من اصلا انتظار نداشتم ...سخت یکه خوردم ...ایرانی ها بناکردن به کف زدن ...عده ای از شوق گریه می کردند ...کتایون هم اشک می ریخت ...بلند شدم رفتم روی صحنه ...


کیارستمی می گوید :این جایزه را به بهروز وثوقی می دهم برای تمام کارهایی که تاکنون کرده است و برای کارهایی که در این سالها نکرده است » ص 442


بهروز در انتهای کتاب بار دیگر به خاطره ای از دربار شاه سابق اشاره میکند و آن اینکه درآن سالها قصد داشته ایران را ترک نموده ودر سینمای آمریکا فعالیت کند و وقتی این خبر به گوش درباریان می رسد شاه و فرح هرکدام دلیل این امر را از او جویا می شوند و اوهم پیشرفت و ترقی در کارش را علت اتخاذ این تصمیم ذکر می کند .بهروز در این باره می گوید :« حالا که فکر می کنم می بینم کاش آن زمان آمده بودم آمریکا...زمانی بود که می شد کاری کرد .شاید می توانستم در سینمای دنیا جایی برای خودم باز کنم ...نمی دانم شاید فرقی نمی کرد ..» ص 427


در پایان ناصر زراعتی که این کتاب به همت او فراهم آمده اشاره ای به چگونگی شکل گیری این خاطرات ،دشواری های بین راه و..در نهایت آماده شدن کتاب برای انتشار می نماید


و صفحات پایانی کتاب با یادداشت هایی در تمجید و تکریم بهروز وثوقی از جانب نویسندگانی همچون جمشید اکرمی ، دکتر صدرالدین الهی ،رضا بدیعی ،جمشید چالنگی ،احمد طالبی نژاد ،علی اصغر عسگریان ،شهیار قنبری ، دکتر هوشنگ کاووسی ،شاهرخ گلستان ،ناصرملک مطیعی ،اسفندیار منفرد زاده ،علیرضا میبدی ،تهمینه میلانی ،پرویز نوری ،علیرضا نوری زاده ،مهدی ذکایی ،فرهنگ فرهی ،تورج نگهبان و بلاخره همسر بهروز خانم کتایون امجدی زینت می یابد که خواننده را با آثار و کاراکتر هنری بهروز بیشتر آشنا می سازد .


در انتهای کتاب نیز عکس هایی از بهروز در دوره های مختلف زندگی منتشر شده است .

 nekbat.com/archives/002846.php

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 فهرست نوشته ها و گفته های دکتر علی شریعتی
در این فهرست تقریبا اکثر نوشته ها و گفته های شریعتی لیست شده است.این فهرست بدون توجه به مجموعه آثار منتشره در سالهای اواخر دهه پنجاه تا امروز تهیه شده است. تقسیم بندی این فهرست بیشتر بر اساس مکان یا شکل ارائه اثر صورت گرفته است. این لیست البته کامل نیست اما حداقل نود درصد آثار را دربرگرفته است.
لیست کتابهائیکه بوسیله مؤسسه حسینیه ارشاد چاپ و منتشر شده است.
1- درس تاریخ ادیان (از درس 1 تا درس 14
2- درس اسلام‌شناسی (1 و 2)
3- درس اسلام‌شناسی (3 و 4)
4- درس اسلام‌شناسی (5 و 6)
5- درس اسلام‌شناسی (7)
6- درس اسلام‌شناسی (8 و 9)
7- درس اسلام‌شناسی (10)
8- درس اسلام‌شناسی (11)
9- از کجا آغاز کنیم؟
10- فاطمه، فاطمه است
11- چه باید کرد؟
12- شهادت
13- آری، اینچنین بود برادر
14- تشیع علوی و تشیع صفوی (چاپ اول)
15- تشیع علوی و تشیع صفوی (چاپ دوم)
16- روش شناخت اسلام
17- امت و امامت
18- یکبار دیگر ابوذر (مقدمه نمایشنامه ابوذر)
19- نقش انقلابی یاد و یادآوران
20- حسین وارث آدم
21- مسئولیت شیعه بودن
22- فلسفه نیایش
23- انتظار مذهب اعتراض
24- یک، جلوش تا بی‌نهایت صفرها
25- پدر، مادر، ما متهمیم
26- علی، مکتب، وحدت و عدالت.
27- کنگره بزرگداشت اقبال
28- میزگرد پاسخ بسئولات و انتقادات (2 جلد)
29- فرهنگ و ایدئولوژی
30- حج
31- تشیع سرخ (مقدمه‌ای بر نمایش سربداران)
32- سیمای محمد
33- قاسطین، مارقین، ناکثین
34- فرهنگ و ایدئولوژی
* * *
لیست سخنرانیها و درسهای دکتر علی شریعتی که بصورت نوار موجود است
«محل سخنرانی و درس در تالار حسینیه ارشاد»:
1- تاریخ ادیان (از درس 1 الی 14)
2- اسلام‌شناسی (از درس 15 الی آخر)
3- نگاهی به تاریخ فردا 20/7/48
4- نسل نو مسلمان 3/8/47
5- روش شناخت اسلام 9/8/47
6- علی(ع) حقیقتی بر گونه اساطیر 15/12/47
7- علی(ع) حقیقتی بر گونه اساطیر 16/12/47
8- امت و امامت در جامعه‌شناسی 11/1/48
9- امت و امامت در جامعه‌شناسی 12/1/48
10- امت و امامت در جامعه‌شناسی 13/1/48
11- امت و امامت در جامعه‌شناسی 14/1/48
12- متمدن و متجدد 19/2/48
13- علی تنهاست 11/9/48
14- علی(ع) و حیات با روش پس‌از‌مرگ 12/9/48
15- علی(ع) و حیات با روش پس‌از‌مرگ 13/9/48
16- علی(ع) و حیات با روش پس‌ازمرگ 14/9/48
17- علی انسان تمام 20/9/48
18- میعاد با ابراهیم 28/12/48
19- میعاد با ابراهیم 29/12/48
20- میعاد با ابراهیم 1/1/49
21- میعاد با ابراهیم 2/1/49
22- نیایش 13/1/49
23- تاریخ و ارزش آن در اسلام 15/5/49
24- مذهب علیه مذهب 22/5/49
25- مذهب علیه مذهب 23/5/49
26- روشنفکر و مسئولیت آن در جامعه 30/5/49
27- روشنفکر و مسئولیت آن در جامعه 31/5/49
28- فلسفه تاریخ در اسلام (در ادیان ابراهیمی) 1/6/49
29- اجرای برنامه در مسجد الجواد (تاریخ در اسلام) 14/12/49
30- فاطمه، فاطمه است 15/4/50
31- انتظار مذهب اعتراض 8/8/50
32- تشیع علوی و تشیع صفوی 9/8/50
33- مسئولیت شیعه بودن 15/8/50
34- 23 سال فداکاری در راه مکتب 16/8/50
35- چه نیازی به علی؟ 17/8/50
36- آری اینچنین بود ای برادر 18/8/50
37- علی بنیانگذار وحدت 19/8/50
38- پدر، مادر، ما متهمیم 20/8/50
39- از کجا آغاز کنیم 1/9/50
40- شهادت (تاسوعا) 6/12/50
41- حسین وارث آدم (عاشورا) 7/12/50
42- پس از شهادت (مسجد نارمک) 7/12/50
43- نقش انقلابی یاد و یادآوران در تاریخ تشیع 21/6/51
44- قرن ما در جستجوی علی(ع) 3/6/51
45- زیباترین روح پرستنده 22/6/51
46- قسمت اول سمینار (ایام فاطمیه) 22/4/51
47- قسمت دوم سمینار 23/4/51
48- قسمت سوم سمینار 24/4/51
49- قسمت چهارم سمینار
50- قسمت پنجم سمینار
51- هجرت و تمدن (2 قسمت)
52- تشیع سرخ (سخنی در مورد نمایشنامه سربداران)
53- مقدمه‌ای بر نمایشنامه ابوذر
54- پاسخ به سئولات مربوط به درس‌ها
55- شیعه یک حزب تمام (2 شب)
56- پیروان علی و رنجهایشان 4/8/51
57- سوره روم پیام امید به روشنفکر مسئول 5/8/51
58- قاسطین، مارقین، ناکثین 7/8/51
59- اسلام در آمریکا (به همراه دکتر پرتوماه)
60- دائره‌المعارف شیعه مقدمه بر کنفرانس آقای حسن‌الامین
61- علی اگر می‌گفت: آری
62- علی، یک روح در چند بعد (سه جلسه)
63- پیروزی در شکست
64- ماشین در اسارت ماشینیسم
65- استحمار
* * *
صورت کنفرانسهای دکتر شریعتی در دانشگاهها که بصورت نوار یا کتاب یا پلی‌کپی موجود است:
1- از کجا آغاز کنیم؟ (دانشگاه آریامهر)
2- ماشین در اسارت ماشینیسم (دانشکده پلی‌تکنیک)
3- جامعه‌شناسی شرک (دانشکده ادبیات تهران)
4- انقلاب در ارزشها (دانشکده ادبیات تهران)
5- ریشه‌های اقتصادی – طبقاتی رنسانس (مدرسه عالی بازرگانی)
6- متدلوژی علم (مدرسه عالی بازرگانی)
7- علم یا استولاستیک جدید (دانشکده پزشکی تهران)
8- انسان و تاریخ (دانشکده فنی تهران)
9- چهار زندان انسان (مدرسه عالی علوم تربیتی)
10- اگزیستانسیالیسم (دانشکده ملی)
11- علل انحطاط مذاهب (دانشگاه ملی)
12- استانداردهای ثابت در تعلیم و تربیت (دانشسرایعالی سپاه بهداشت)
13- استحمار (مدرسه عالی دختران – 2 سخنرانی)
14- انتظار مذهب اعتراض (گفتگوی با دانشجویان دانشکده نفت آبادان)
15- استخراج و تصفیه منابع فرهنگی (دانشکده نفت)
16- جهان‌بینی (دانشکده نفت آبادان)
17- مخروط فرهنگ‌شناسی (دانشکده نفت آبادان)
18- فرهنگ و ایدئولوژی (دانشسرایعالی تهران)
19- ایمان در علم (دانشگاه مشهد – تالار رازی)
20- میعاد با ابراهیم (دانشگاه مشهد – تالار رازی)
21- هنر در انتظار موعود (دانشگاه مشهد – تالار رازی)
22- سخنرانی در انجمن کتاب دانشگاه مشهد تحت عنوان: کتاب
23- انسان دیروز و انسان امروز (دانشگاه مشهد – دانشکده علوم)
24- بازگشت به خویشتن (دانشگاه جندیشاپور – اهواز)
25- نیازهای انسان امروز (دانشگاه جندیشاپور – اهواز)
26- انسان بی‌خود (دانشکده ادبیات – دانشگاه تهران)
27- روح جدید علم (دانشگاه صنعتی آریامهر)
28- خدا در خانه یک کنیز (فلسفه حج) دانشگاه مشهد
29- اومانیسم در قصد خلقت آدم (انتروپولوژی فلسفی دانشکده نفت آبادان)
30- چهار زندان انسان (دانشکده نفت آبادان)
31- ایدئولوژی (دانشکده نفت آبادان)
32- رسالت روشنفکر برای ساختن جامعه (دانشکده نفت)
33- تأمل در خویش
* * *
صورت سخنرانیهای دکتر شریعتی در سفر مکه بهمراه کاروان حسینیه ارشاد و سایر مؤسسات:
1- پس از شهادت (مسجد جامع نارمک 7/12/50)
2- اجرای برنامه در مسجد الجواد (14/12/49) تاریخ در اسلام
3- تمدن و تجدد (دبیرستان مهستی مشهد – سرپرست و مسئول هاشم منتجمی)
4- مجموعه سخنرانیها در سفر مکه سال 48 به همراه کاروان ارشاد
5- مجموعه سخنرانیها در سفر مکه سال 49 به همراه کاروان ارشاد
6- مجموعه سخنرانیها در سفر مکه سال 50 به همراه کاروان ارشاد
7- بیعت و وصالت (دموکراسی و رهبری انقلابی) (کانون مهندسین تهران)
* * *
دروس علمی دکتر شریعتی در دانشگاه مشهد از سال 45 – 50
1- تاریخ اسلام (سال 7-1346 دانشکده ادبیات)
2- درسهای تاریخ ادیان (سه دور – دانشکده ادبیات)
3- درس تاریخ تمدن (چهار دوره شامل، جهان‌بینی و محیط نگاه زرد کنفرانس خام خاکپور – دیالک تیک)
4- تاریخ قرون جدید (سه سال تدریس‌شده در سه جلد)
5- قرون جدید (یک جلد بوسیله دانشجویان از نوار پیاده‌شده)
6- «جهان در آستانه بعثت» فصل اول ایران (درس‌های دانشکده ادبیات در فصول مختلف
7- سیانتیسم (علم‌پرستی) و پیدایش طبقه روشنفکر «قرون جدید» از رنسانس تا 1964
8- رنسانس و تاریخ اروپا از پایان قرون وسطی تا 1660 (سال سوم رشته تاریخ 6-1345
9- درس «فلسفه و معارف اسلامی»
10- جامعه‌شناسی مکتب و آثار آلبرکامو بعنوان شاگرد لوکوس (دانشکده ادبیات)
11- انسان در تمدن جدید (درسهای تاریخ تمدن – ادبیات)
12- مکتب‌ها و نظرهای گوناگون در باب تاریخ (پلی‌کپی سال 46 درس فلسفه تاریخ – دانشکده ادبیات)
13- دین و سرگذشتش (جلد دوم تاریخ ادیان – ادبیات)
14- پس از پیغمبر (پلی‌کپی – ادبیات – درس اسلام‌شناسی)
15- فلسفه تاریخ (دانشکده ادبیات – رشته تاریخ – دو دوره)
16- تاریخ کشورهای مجاور (روسیه – عراق – ترکیه – پاکستان و دانشکده ادبیات – یکسال)
توضیح: درس پاکستان کنفرانس آقای منشی‌زاده است که بوسیله دکتر تصحیح شده است و کامل و بنام منشی‌زاده چاپ شده.
17- تاریخ عقاید سیاسی و اقتصادی (سال 45/46 – دانشکده ادبیات سال چهارم)
18- تاریخ ایران پس از اسلام (دانشکده ادبیات یکسال)
19- تاریخ علم (دانشکده علوم)
20- پیروزی پس از شکست
* * *
اسامی کتابهاییکه بوسیله دکتر شریعتی نوشته و چاپ و منتشر شده است:
1- تاریخچه تکامل فلسفه (جزوه اول مکتب واسطه)
(ناشر کانون نشر حقایق اسلامی – مشهد 1324)
2- مکتب رابطه (مجموعه جزوات)
(ناشر کانون نشر حقایق اسلامی – مشهد 1334)
3- خراسان (سازمان جلب سیاحان – 1345)
4- اسلام‌شناسی (شرکت انتشار)
5- کویر (شرکت انتشار)
6- انسان و اسلام (مجموعه کنفرانسها در دانشکده نفت آبادان – ناشر شرکت انتشار)
7- بازگشت به خویشتن
8- توحید، فلسفه اخلاق
* * *
اسامی ترجمه‌های خطی یا چاپ‌شده که بوسیله دکتر شریعتی ترجمه شده است:
1- نمونه‌های عالی اخلاقی در اسلام است نه در بحمدون (ترجمه از کاشف‌الغطاء – چاپ دوم تبریز 1334 چاپ اول کانون نشر حقایق اسلامی مشهد).
2- بیان‌الادیان (متن کامل همراه با باب پنجم تصحیح انتقادی)
3- در نقد ادب (نوشته دکتر مندور)
4- نیایش (دکتر الکسیس کارل)
5- ابوذر غفاری (عبدالحمید جوده‌السحار)
6- سلمان پاک (پرفسور ماسینیون)
7- ادبیات چیست (ژان‌پل سارتر)
8- نفرین‌شدگان زمین (مغضومین زمین) (نوشته فرانتزفانون)
9- سال پنجم انقلاب الخزایری (فرانتزفانون)
10- منحنی زندگی حلاج (پروفسور ماسینیون)
* * *
اسامی نوشته خطی که بوسیله دکتر شریعتی نوشته شده است:
1- رنج بودن! (قصه خلقت انسان)
(بوسیله ناشری بنام زهدائی در مشهد چاپ شده)
2- کامپیوتر
3- خداحافظ شهر شهادت
4- توتم‌پرستی
5- سر سید احمد خان
6- یک‌ماه پابه‌پای پیغمبر
7- زیربنای توحید
8- رساله تحقیقی برای وزارت علوم (مکتب)
9- انقلاب شیعی سربداریه
10- مقاله‌ای درباره دلایل کشف آمریکا بوسیله مسلمانان اشبیلیه
نام مقاله: آیا مسلمانان پیش از کریستف کلمب آمریکا را کشف کرده‌اند؟ (مجله فرهنگ 1336)
* * *
نوشته‌ها و ترجمه‌های پراکنده دکتر شریعتی که بصورت پلی‌کپی درآمده است:
1- هنر در انتظار موعود (کنفرانس دانشگاه مشهد)
2- ترجمه شعر چیست سارتر (قسمتی از ادبیات چیست؟)
3- مذهب علیه مذهب
4- علم و اسکولاستیک جدید (کنفرانس دانشکده پزشکی تهران)
5- تاریخ ادیان (نشریه پلی‌تکنیک)
6- چگونه باید امروز زن روز بودن (دست‌نویس)
7- الیناسیون
8- مبانی مسئولیت در انسان
* * *
مقدمه بر کتب و مقاله‌ای در مجموعه مقاله‌ها نوشته دکتر علی شریعتی
1- مقدمه بر کتاب حجربن‌عدی (حسن اکبری)
2- مقاله مناسک (گاهنامه آنزمان، اینزمان)
3- انسان بی‌خود (کتاب انسان و جهان چاپ شرکت انتشار)
4- مقاله از هجرت تا وفات (کتاب محمد خاتم پیامبران – جلد اول – چاپ ارشاد)
* * *
مقاله‌ای در روزنامه‌ها و مجلات داخل کشور بوسیله دکتر شریعتی:
1- سنگی از فلاخن دوست (مجله فردوسی سال 49 – 9 شهریور – شماره 977)
2- درباره صهیونیسم (26/9/52)
(در پاسخ مقاله ضدصهیونیسم و ضدامپریالیسم در شرق نوشته داریوش آشوری – مجله فردوسی 20 تیرماه 46)
3- شعر چیست سارتر (قسمتی از ادبیات چیست؟ روزنامه هیرمند – شماره 2 – 1346 – مشهد)
4- شماره ششم مجله فرهنگ (خراسان 1337) (مقاله من فکر می‌کنم پس هستم...)
5- ترجمه بدبینی و خوشبختی (مجله آستان قدس سال 40 به‌همراه نامه‌ای به محمدتقی شریعتی)
6- مقاله تاین‌بی و تاریخ (سال 1336 – روزنامه خراسان) مشهد.
7- مجله پیام – نشریه دانشجویان دانشکده نفت آبادان (مصاحبه‌ای درباره الجزایر).
* * *
صورت کتابهائیکه بوسیله دکتر علی شریعتی به زبان‌های غیرفارسی نوشته شده است.
1- (چاپ عکس پاریس)
2- (گفتگوی علمی باگیور در زندان سیته پاریس چاپ 1965 توگو)
3- (ترجمه نسخه خطی «فضائل بلخ» پاریس 1962)
4- (ژان‌پل سارتر – پاریس شماره اول – دوره آدم – نامه پارسی)
5- «کنفرانسهای دکتر شریعتی و آقای cande در کلیسای ژوزیثت‌های پاریس با مقدمه پدر ستیف p.setif مسئول مؤسسه تحقیقات آزاد بین‌الملل و بین‌المذاهب کلیسای مزبور».
6- سیمای محمد
7- (مقدمه بر کتاب «سرور جهشها» محمدرضا حکیمی چاپ شرکت انتشار)
* * *
نامه‌ها
1- نامه دکتر به پسرش احسان
2- نامه دکتر به پدرش استاد شریعتی
3- نامه دکتر به پرویز خرسند
4- نامه‌های فرانتزفانون به دکتر شریعتی (خانم زهره دریف در تونس مکاتبات فانون را زیر چاپ دارد.)
5- نامه دکتر به مؤسسه ارشاد
6- نامه دکتر به آقای سید ابراهیم میلانی
* * *
صورت مقالات دکتر شریعتی در مطبوعات خارجی بزبان فارسی و خارجی
1- به کجا تکیه کنیم؟ (مقالات علمی چاپ پاریس 1961 – جمله پارسی)
2- ترجمه ادبیات چیست؟ سارتر (منتشر شده در اروپا – سال 1956)
3- مقدمه شعر چیست سارتر – ترجمه شریفی (نامه پارسی 1961، پاریس)
4- آخرین صفحه (مغضوبین زمین – مجله دانشجویان ایرانی سال 1961)
5- مجموعه مقالات در روزنامه المجاهد الجزایر
6- مرگ فرانتزفانون (پاریس 1962)
7- الامه فی‌الاسلام (کنفرانسی برای موتمر اسلامی مکه در 1348 که به جای ایراد آنرا چاپ کردند (مجله رابطه العالم‌الاسلامی)
8- (با همکاری چهار قمقی از هند و چین سابق – برزیل، لبنان، و جزیره مدریس)
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 جملات زیبایی از دکتر علی شریعتی
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از سهراب سپهری
شب سردی است و من‎ ‎افسرده‎
راه دوری است و پایی خسته‎
تیرگی هست و چراغی مرده‎
می کنم تنها از‎ ‎جاده عبور‎
دور ماندند ز من آدمها‎
سایه ای از سر دیوار گذشت‎
غمی افزود مرا‎ ‎بر غم ها‎
فکر تاریکی و این ویرانی‎
بی خبر آمد تا به دل من‎
قصه ها ساز کند‎ ‎پنهانی‎
نیست رنگی که بگوید با من‎
اندکی صبر سحر نزدیک است‎
هر دم این بانگ‎ ‎برآرم از دل‎
وای این شب چه قدر تاریک است‎
خنده ای کو که به دل انگیزم‎ ‎؟‎
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟‎
صخره ای کو که بدان آویزم ؟‎
مثل این است‎ ‎که شب نمناک است‎
دیگران را هم غم هست به دل‎
غم من لیک غمی غمناک است

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 چند اثر از استاد محمود فرشچیان

حافظ اثر استاد محمود فرشچیان

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 زندگی نامه محمود فرشچیان
محمود فرشچیان به سال 1308 شمسی در اصفهان ، دیده به جهان گشود . پدرش ، حاج غلامرضا فرشچیان ، از تجار فرش بود و در کار هنر قالی بافی دست داشت . این زمینه مساعد برای پرورش ذوق و شوق او در راه آشنایی با هنر موثر افتاد . از سالهای پیش از مدرسه از روی نقشه های قالی طرح میزد ، تا به تدریج دستش در کار نقش پردازی روان گردید . فرشچیان در طی تحصیلات مقدماتی در محضر استاد میرزاآقا امامی اصفهانی هنرمند چیره دست و پرآوازه دیار اصفهان ، به آموختن نقاشی دلبستگی تمام پیدا کرد و دل در گرو نقشهای زیبا بست . او از کار هنر احساس رضایت و شادمانی داشت . از کلاس هفتم دبیرستان فرشچیان قدم به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان گذاشت و چهار سال در آن جایگاه عاشقی ، زیر نظر استاد عیسی بهادری ، استاد نابغه و توانمند نقاشی قالی ، مینیاتور ، نقاشی رنگ و روغن ، به فراگیری اصول و مبانی طراحی نقوش سنتی (نقشه قالی ، تذهیب ، مینیاتور) پرداخت.

بدون شک نقش استاد عیسی بهادری در پرورش و خلاقیتهای محمود فرشچیان نقشی فوق العاده ارزشمند بود .استاد در بیان احساس و تجسم شعرگونه عواطف ، به شیوه ای کاملا جدید موفق به هماهنگی و همگامی میان مضمون و محتوا و شکل و فرم نقاشی هایش گردید و این مشخصه اصلی کار او در نقاشی شد . فرشچیان در جوانی بسیار پرتلاش و خستگی ناپذیر به کار و طراحی نقوش مختلف میپرداخت . او در مطالعه آثار تاریخی شهر اصفهان (چهل ستون ، عالی قاپو ، مسجد شیخ لطف الله و ... طرحهای اسلیمی و ختایی کاشیکاری های بی نظیر آن آثار سر از پا نمیشناخت و چون محققی موشکافانه این نقش ها را مطالعه میکرد . فرشچیان حتی در دوره سربازی نیز دست از قلم و رنگ برنداشات و آثاری دیدنی آفرید که مورد تشویق مقامات قرار گرفت.
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 امید و نو میدی اثری از پروین اعتصامی
به نومیدی، سحرگه گفت امید که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بهر سو دست شوقی بود بستی بهر جا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر در هر دل سپاهی ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی
زبونی هر چه هست و بود از تست بساط دیده اشک آلود از تست
بس است این کار بی تدبیر کردن جوانان را بحسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی بدین بی مایگی بازارگانی
نهی بر پای هر آزاده بندی رسانی هر وجودی را گزندی
باندوهی بسوزی خرمنی را کشی از دست مهری دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت شرارت ریشه‌ی اندیشه را سوخت
دو صد راه هوس را چاه کردی هزاران آرزو را آه کردی
ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست بسوی هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگانرا مومیائی شوم در تیرگیها روشنائی
دلی را شاد دارم با پیامی نشانم پرتوی را با ظلامی
عروس وقت را آرایش از ماست بنای عشق را پیدایش از ماست
غمی را ره ببندم با سروری سلیمانی پدید آرم ز موری
بهر آتش، گلستانی فرستم بهر سر گشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عشقی را نوید است خوش آن دل کاندران نور امید است
بگفت ایدوست، گردشهای دوران شما را هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنائی نیست کاری که ماندم در سیاهی روزگاری
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 زمستان شعری از مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی

 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است


نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟


 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور


نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از فرهاد مهراد
نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به “تقليد از بزرگترها“ مي شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند. در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود.عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:“ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.” و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند. اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند. پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند. گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد. مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني “واريته استوديو ب “ ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد. مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد. چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار)،حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود. منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:“فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.“
در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه “اگه يه جو شانس داشتيم“ يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم “بانوي زيباي من“ شنيدند.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اثاری از مهدی اخوان ثالث
لحظه

همه گویند که : تو عاشق اویی
 گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
 نکند راست بگویند ؟

 

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
 های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است


|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کسی که مثل هیچ کس نیست... فروغ فرخزاد

من خواب دیده ام که کسی می اید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شون
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
 با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
 ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ الله
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ ...
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ ...
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می اید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می اید
کسی می اید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می اید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام...
  

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد ... فروغ فرخ زاد
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمنک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خک ‚ خک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می اید
در کوچه باد می اید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای اینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می اید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من دراینه می دیدمش
که مثل اینه پکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
 و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خک مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های اینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان بکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های سکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خورک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می ایم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران ایه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعر از فریدون مشیری
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمیکنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا رام کرده است

جان سختیم نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد تست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از فرهاد مهراد
 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از حسین پناهی

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی ازپاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی  از آیینه می ترسم!

سلام را دوست دارم

ولی از زبا نم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بررسی آثار استاد شجریان
يك عمر زندگي ... يك عمر عشق

شجريان ، نام آشنايي كه از مرزهاي دل ها ، عبور مي كند و بر ضمير ها مي نشيند . شجريان ، همان آوايي كه با سوز و گدازش‌ ، اشك ها ريخته ايم و با ضرب و آهنگش ، دل ها داده ايم و با حزنش ، غم ها خورده ايم ، و با هر فراز و فرودش ، خاطره ها داريم ...

شجريان ، نام بلندي كه بر ستيغ آواز ايران زمين نشسته است و چشمان نگرانش ، پدرانه ، روح ها را مي نگرد ، تا بتواند آنجا كه بايد و آنجا كه لازم است ، آبي شود بر آتش دل هايي كه از هزار و يك رنج زندگي در ميان مرده هاي زنده ، به امان آمده اند ...

مگر نه اين است كه عاشقان دور از معشوق را ديد و در خيال خواند : " خبرت خرابتر كرد جراحت جدايي ، چو خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي " ... و با دلدادگان همدل شد و در ميان گل ها اينطور خواند كه : " مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پيغام ، تو فارغي و به افسوس مي رود ايام " ... مگر آنجا كه ياران از يار بريده را ديد با غصه هاشان همراه نشد و در معماي هستي اينگونه نگفت : " ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم " ... و مگر صحبت سوختگان به معنا راه يافته را اينطور نخواند كه : " من از آن گذشتم اي دوست كه بشنوم نصيحت ... " ... مگر وقتي درماندگي عاشقان را در برابر استدلاليان و عاقلان ديد با درد آنها همزبان نشد كه : " عاقلان نقطه پرگار وجودند وليك ، عقل داند كه در اين دايره سرگردانند " ... مگر همين آخرها نبود كه فرياد بي صداي هزاران عاشق را اينطور فرياد كرد كه : " مي خواهم فرياد بلندي بكشم ، كه صدايم به شما هم برسد ... من دچار خفقانم خفقان " ... و مگر همانجا نبود كه براي مصيبت چشيدگان بم ، دلداري نامه خواند و گفت : " برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي ، اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي " ... مگر وقتي ديد دل ها سياه شده است و نور زندگي در حال خاموشي است اينگونه ندا در نداد كه : "‌بگذار بر شاخه اين صبح دلاويز ، بنشينم و از عشق سرودي بسرايم " و همانجا بود كه گفت : " اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار ... شيشه غم را نكوبي گر به سنگ ... هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ " ... مگر آنگاه كه بي كسي تنهايان را ديد نخواند : " دلي ديرم چون مرغ پاشكسته ، چ و كشتي بر لب دريا نشسته ، همه گويند طاهر تار بنواز ، صدا چون مي دهد تار شكسته " ... مگر در گلبانگ به معشوقگان بي وفا اينگونه پيغام نداد كه : " اگر تو فارغي از حال دوستان يارا ... مرا فراغت از تو ميسر نمي شود " ... و مگر وقتي قرار شد از خودش بگويد و معرف خودش باشد ، سر را زير نينداخت و با تواضع نگفت : " ما گدايان خيل سلطانيم ... " ... و دريغ وافسوس كه وقتي گفتند درد دلش را بگويد ، گفت : " چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش ، مي تپد دل در برم مي سوزدم جان چون كنم ؟‌ " ...

شجريان را البته بيشتر از آنكه در حرف ها و تعريف ها و تمجيد ها بخواهيم بشناسيم ، بايد با كارنامه هنري اش و سوابقش شناخت . كارنامه اي كه سراسر افتخار و غرور است و در گوشه گوشه اش شاهكارهاي هنر ايران زمين در موسيقي ديده مي شوند . كارنامه اي كه در آن نه تنها موسيقي و آواز ايران جاني دوباره گرفته است ، بلكه اشعار بسياري از بزرگان نيز با آواز شجريان گويا دوباره زنده شده اند.

نويسنده تحرير ، بررسي اجمالي اي بر روي آلبوم هاي استاد شجريان انجام داده است و سعي كرده معرفي سودمندي از آنها انجام دهد ، حاصل زحمت او را با هم مرور مي كنيم :

آثار استاد شجریان تاکنون از جنبه های مختلف مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. در این مطلب قصد دارم آلبوم های استاد شجریان را از دید "آهنگسازی" و "نوازندگی" مورد بررسی قرار دهم.

آثار رسمی استاد شجریان تاکنون از طریق کمپانی شخصی ایشان (دل آواز) و شرکت های دیگر مانند آوای شیدا ، سروش ، ماهور ، ... -در داخل کشور- و کلتکس رکوردز و ترانه -در خارج از کشور- منتشر شده است.

این آثار بر اساس نوازنده و آهنگساز دسته بندی شده است:

استاد محمدرضا لطفی ( استاد لطفی در همه آثار ذیل به عنوان آهنگساز و نوازنده با استاد شجریان همکاری داشته اند. )

1) جان جان – سه گاه ( اجرای سال 1355- جشن هنر طوس)

2) بیاد عارف – بیات ترک (اجرای سال 1356 – استودیو بل)

3) سپیده – ماهور (اجرای سال 1358 – دانشگاه شهید بهشتی)

4) راست پنجگاه (اجرای سال 1354 – حافظیه ، تنبک : مرحوم ناصر فرهنگفر)

5) چهره به چهره - نوا (اجرای سال 1356 – حافظیه – گروه شیدا)

6) عشق داند - ابوعطا (اجرای سال 1359 – در این اثر فقط از ساز تار استفاده شده)

7) چشمه ی نوش – راست پنجگاه (اجرای 1374 – اجرای پاریس - تنبک : مجید خلج)

8) معمای هستی - شور (اجرای 1376 – کلن – نی : افشارنیا – تنبک : همایون شجریان)


استاد پرویز مشکاتیان (آهنگسازی تصانیف و قطعات آلبوم های ذیل توسط استاد مشکاتیان انجام شده )

1) بیداد - همایون (اجرای سال 1361 – گروه عارف – روی آ : سنتور : مشکاتیان / روی ب : تکنواز تار : استاد بیگجه خانی – تنبک : جمشید محبی)

2) نوا – مرکب خوانی (اجرای سال 1361 – گروه عارف : تکنواز نی : استاد محمد موسوی)

3) سرّ عشق – ماهور (اجرای سال 1361 – سه تار : مشکاتیان – نی : محمد موسوی)

4) آستان جانان – بیات زند و بیات کرد (اجرای سال 1364 – سنتور : مشکاتیان - تنبک : مرحوم ناصر فرهنگفر)

5) جان عشاق – بیات اصفهان، شور (اجرای سال 1362 – ارکستر سمفونیک – آهنگساز : مشکاتیان - روی آ : پیانو : زنده یاد استاد جواد معروفی / روی ب : سه تار : داریوش پیرنیاکان)

6) گنبد مینا - دشتی (اجرای سال 1364- ارکتسر سمفونیک – روی ب : تصنیف ساز قصه گو - اجرای سال 1359 – استاد فرامرز پایور ، آواز ماهور و چهارگاه - اجرای سال 1374 - تار : داریوش پیرنیاکان – تنبک : همایون شجریان )

7) دستان - چهارگاه (اجرای سال 1366 – گروه عارف – سنتور : مشکاتیان – تار : پیرنیاکان – نی : عندلیبی)

8) دود عود (اجرای سال 1366 – ارکتسر سمفونیک – همنوازان آواز : استاد علی اصغر بهاری – داریوش طلایی)


استاد فرامرز پایور :

1) انتظار دل – سه گاه ، افشاری (اجرای سال 1358 – روی آ: سنتور : استاد پایور – تنبک : محمد اسماعیلی – روی ب : گروه اساتید به سرپرستی استاد پایور – تار : استاد جلیل شهناز – کمانچه : استاد بهاری – سنتور : استاد پایور – نی : محمد موسوی – تنبک : استاد اسماعیلی)

2) راز دل – دشتی (اجرای سال 1358 – گروه پایور – سنتور: پایور – کمانچه : رحمت الله بدیعی – تار : هوشنگ ظریف- تنبک : اسماعیلی)

3) خلوت گزیده – شور (روی آ : اجرای سال 1359 - سنتور : فرامرز پایور – نی : محمد موسوی / روی ب : اجرای سال 1362 – سنتور : مشکاتیان – تنبک : فرهنگ فر)

4) بهار دلکش

5) بت چین

6) خزان (هر سه آلبوم حاوی ترانه های استاد شجریان با تنظیم استاد فرامرز پایور – ناشر : کلتکس رکوردز)

7) ساز قصه گو (اجرای سال 1359 – تصنیف به آهنگسازی استاد پایور و شعر جواد آذر)

8) دیلمان (اجرای گروه پایور - این اثر در بازار موسیقی موجود نیست)


استاد حسین علیزاده :

1) دلشدگان (اجرای 1370 – موسیقی فیلم دلشدگان - کارگردان : علی حاتمی)

2) زمستان است – داد و بیداد (اجرای سال 1379 – کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان)

3) بیتو بسر نمی شود - نوا (اجرای سال 1380 - کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان)

4) فریاد – راست پنجگاه و مرکب خوانی (اجرای سال 1381 - کمانچه : کیهان کلهر – تنبک : همایون شجریان)


داریوش پیرنیاکان و گروه آوا :

1) سرو چمان (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان)

2) پیام نسیم - ابوعطا (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان)

3) دل مجنون – بیات زند و افشاری (اجرای 1369، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : مرتضی اعیان)

4) آسمان عشق – سه گاه (اجرای 1370 – اجرا در قالب گروه آوا)

5) یاد ایام – شور (اجرای 1371، آمریکا – تار : پیرنیاکان، نی : جمشید عندلیبی، تنبک : همایون شجریان)

6) رسوای دل – سه گاه (اجرای 1375 ، دوبی - اجرای گروه آوا)

7) آرام جان – افشاری (اجرای 1377، وین )

8) آهنگ وفا (اجرای سال 1378 – گروه آوا –در این اثر داریوش پیرنیاکان گروه آوا را همراهی نمیکرد-)


آثار استاد شجریان با همراهی دیگر اساتید :

1) گلبانگ شجریان 1 – بیات اصفهان ، ماهور (اجرای سال 1356 - تنظیم : فریدون شهبازیان - روی آ : سنتور : فرامرز پایور / روی ب : تار : هوشنگ ظریف )

2) گلبانگ شجریان 2 – ماهور ، دشتی (تنظیم : حسین یوسف زمانی – روی آ : سه تار : استاد احمد عبادی – روی ب : کمانچه : استاد اصغر بهاری)

3) طلوع محمد (آواز مشترک با ایرج و وفایی – به مناسبت میلاد پیامبر اکرم – اثری از مهدی سهیلی – این اثر در بازار موسیقی موجود نیست)

4) پیوند مهر – شور، ابوعطا (اجرای سال 1363 – تار : استاد فرهنگ شریف – تنبک : زنده یاد جهانگیر خان ملک)

5) همایونمثنوی – همایون (اجرای سال 1363 – سنتور : زنده یاد استاد منصور صارمی)

6) جام تهی - ماهور (اجرای دهه ی 50 – تنظیم : فریدون شهبازیان - روی آ : آواز ماهور – ویولون : زنده یاد استاد حبیب ا... بدیعی / روی ب : تصنیف در کوچه سار شب – آهنگساز : استاد محمدرضا لطفی – راپسودی برای سنتور و ارکستر، سنتور : استاد فرامرز پایور – راپسودی برای تار و ارکستر، تار : حسین علیزاده)

7) در خیال – سه گاه ، بیات زند (اجرای سال 1374 – آهنگساز و نوازنده ی تار : مجید درخشانی)

8) شب وصل – ماهور (اجرای سال 1376- تار : داریوش طلایی – کمانچه : سعید فرج پوری – تنبک : همایون شجریان)

9) شب؛ سکوت؛ کویر – موسیقی محلی خراسان (اجرای سال 1376 – آهنگ، تنظیم و تدوین : کیهان کلهر)

10) بوی باران – افشاری، پرسه خوانی (اجرای سال 1378 – تنظیم : استاد حسین یوسف زمانی – روی آ : آواز با پیانو- پرسه خوانی - پیانو : حریر شریعت زاده / روی ب : آواز افشاری – تار : شهرام میرجلالی)

11) بیاد پدر (تلاوت) 1 و 2 (قرائت قرآن مجید)


آثار استاد شجریان به همین تعداد محدود نمی شود. استاد شجریان با ارائه ی حدود 200 آواز در برنامه ی گلهای رادیو (گلهای رنگارنگ – گلهای تازه – برگ سبز و یک شاخه گل) ، و اجرای های متعدد خصوصی با اساتید بزرگ موسیقی ایرانی (اساتیدی چون جلیل شهناز، احمد عبادی، اصغر بهاری، حسن کسایی، حبیب ا... بدیعی، پرویز یاحقی، اسدا... ملک، فرهنگ شریف، مجید نجاحی، همایون خرم، منصور صارمی، محمد موسوی، جلال ذوالفنون، لطفی، مشکاتیان و ...) کارنامه ی درخشان و پرباری از خود بجای گذاشته اند. در این مطلب فقط آثار زسمی استاد (آثاری که بطور رسمی منتشر شده اند) مورد بررسی قرار گرفت. در مطالب بعد سعی خواهم کرد به دیگر آثار استاد شجریان نیز پرداخته شود.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 شعری از حسین پناهی

زیبا ترین شعر دنیا

اب اب بابا اب    آی با کلاه آی بی کلاه

 

دیونه کیه ؟ عاقل کیه  ؟

جونور کامل کیه؟

 

واسته نیا       خوارم حوصله ی هیچ کسیو ندارم

کفر نمی گم سوال دارم یک تریلی محال دارم

 

تازه داره حالیم می شه چکارم

می چرخمو می چرخونم سیاره ام

 

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

 

تازه دیدم که دل دارم      بستمش

 راه دیدم نرفته بود       رفتمش

 

جونه ی نشکفته رو رستمش

ویروس که بود  حالیش نبود هستمش

  

جواب زنده بودنم مرگ نبود

جون شما بود

 

مردن من مردن یک برگ نبود

تو رو به خدا بود

  

اون همه افسانه و افسون ولش

این دل پر خون ولش

 

دلهره گم کردن گداره مارون ولش

تماشای پرنده ها بالای قارون ولش

 

خیابونا سوت زدنا شپ شپ بارون ولش

دیونه کیه ؟ عاقل کیه ؟

 جونور کامل کیه ؟

 

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست     دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم        که دیدم

 

پرسیدم این اتش بازی توو اسمون معناش چیه

کنار این جوب رون معناش چیه

 

این همه راز این همه رمز

این همه سر و اسرار              معماست ؟

 

 

اوردی حیرونم کنی که چی بشه    نه والا

مات و پریشونم کنی که چی بشه    نه بلا

 

پریشونت نبودم            من حیرونت نبو.دم

 

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم توو دنیای  خودش حریف صد تا رستمه

 

گفتی ببند چشماتو وقت رفتن

انجیر می خواد دنیا بیاد اهن و فسفرش کمه

 

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

اتم توو دنیای  خودش حریف صد تا رستمه

 

گفتی ببند چشماتو وقت رفتن

انجیر می خواد دنیا بیاد اهن و فسفرش کمه

 

چشمای من اهن و رنجیر شدن حلقه ای از حلقه ی رنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

 

چشم منو انجیر تو بنازم

دیونه کیه ؟عاقل کیه ؟

جونور کامل کیه ؟

.

.

.

کیه ؟

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از محمد رضا شجریان
        

         

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از بهروز وثوقی
                                               

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 فیلم شناسی بهروز وثوقی

- طوفان در شهر ما (1337)

- صد کیلو داماد (1340)

- لذت گناه (1343)

- خداحافظ تهران (1345)

- هاشم خان (محمد زرین دست، 1345)

- دالاهو (1346)

- زنی به نام شراب (1346)

- بیگانه بیا (مسعود کیمیایی - 1347)

- دزد سیاهپوش (1347)

- قیصر (مسعود کیمیایی - 1348)

- پنجره (جلال مقدم - 1349)

- رضا موتوری (مسعود کیمیایی - 1349)

- طوقی (علی حاتمی - 1349)

- لیلی و مجنون (1349)

- داش آکل (مسعود کیمیایی - 1350)

- رشید (پرویز نوری، 1350)

- فرار از تله (جلال مقدم - 1350)

- بلوچ (مسعود کیمیایی - 1351)

- دشنه (1351)

- تنگسیر (امیر نادری - 1352)

- خاک (مسعود کیمیایی - 1352)

- نفرین (ناصر تقوایی - 1352)

- سازش (جلال مقدم - 1353)

- ممل آمریکایی (شاپور قریب - 1353)

- کندو (فریدون گله - 1354)

- گوزنها (مسعود کیمیایی - 1354)

- همسفر (مسعود اسداللهی - 1354)

- بت (ایرج قادری - 1355)

- ماه عسل (فریدون گله - 1355)

- سوته دلان (علی حاتمی - 1356)

- نفس بریده (سیروس الوند - 1359)

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 حبیب الله بدیعی از زبان زندیاد نواب صفا
  خبر درگذشت ناگهانی "حبیب الله بدیعی" چنان ضربه ای بر اعصاب فرسوده و رنجور من فرود آورد که تا مدتی مبهوت بودم و قدرت فکر کردن نداشتم.چند لحظه یی غمی جانکاه وجودم را فرا گرفت و سپس در گوشه ی تنهایی به شدت گریستم."حبیب" بیش از سی سال با من دوستی داشت,او یک فرد معمولی نبود,نوازنده ی زبردستی بود که در آغاز جوانی در آسمان هنر موسیقی ملی ما درخشید و روز به روز توانائیش در تکنوازی و آهنگسازی انسجام بیشتری گرفت,در اصل سبک او سبک "صبا" بود ولی طرز نوازندگیش منحصر به خودش بود,همچنانکه در شعر سبکهای مختلف داریم ولی هر شاعر توانائی طرز خودش را دارد,به هر صورت از هنرش با ارزشتر فضایل اخلاقیش بود.

اصولا مرگ هر کسی مایه تاثر است ولی برخی از مرگ ها جگر سوز و تکان دهنده می باشد.آدمی را متلاشی می کند,اعصاب ما هم که تنها محتاج یک تلنگر است که : "مانند درخت های باران دیده" تاملات درونیمان را که در اعماق وجودمان انباشته شده,به صورت اشک از روزن چشممان جاری سازد.

به سی و شش سال پیش باز می گردم که پس از مراجعت از خرمشهر که چند سالی در کارم فترت ایجاد شده بود,دوباره با اداره کل انتشارات و تبلیغات که هنوز وزارتخانه نشده بود به عضویت شورای نویسندگان رادیو ایران درآمدم و مدتی تصویب شعرهایی را که بر روی آهنگ های آهنگسازان می گذاشتند بر عهده گرفتم.

از همان ایام "بدیعی" با من دوست شد و از من خواست بر روی آهنگی که "گیسوی شب" نام گرفت شعر بگذارم و من هم پذیرفتم.بدیهی است که کارهای ما به خصوص خود من همواره بی مزد و منت بود,همه یاران ما,هنر را تنها به خاطر هنر می خواستند,به هر حال دوستی من و "حبیب" به پایه ئی رسید که مرا معتمد خود می دانست و برای رفع مشکل خانوادگیش از من یاری می خواست.

خزان هفتاد و یک,غم انگیزتر از خزانهای دیگر بود,پیش از "حبیب" دوست فاضل و هنرمندم "حسینعلی ملاح" که دوستی و گاه همکاریش سالهای درازی از عمر مرا در بر گرفته بود از کنار ما رفت و روز بیست و هشتم مهر ماه نیز که فصل برگ ریزان است,برگی دیگر از شاخه درخت تناور موسیقی ملی ما جدا شد و دستخوش تندباد مهرگان گردید.

بی اختیار این بیت جادوئی به خاطرم خطور کرد:

موقوف نسیمی ست به هم ریختن ما                                            آماده ی پرواز چو اوراق خزانیم

پرواز روح بزرگ هنرمند ما در نخستین ماه پاییز,تجسمی و ترسیمی از همین بیت است,منتهی "حبیب" چندان عمری نداشت که آماده ی پرواز باشد.

چند سال پیش "بدیعی" گرفتار بیماری قلبی شده بود ولی عمل جراحی او با موفقیت انجام گرفته بود.بعد از عمل جراحی سلامتیش را باز یافته بود و صرفا به خاطر دلش,چند نوار به صورت بدیهه نوازی از خود به یادگار گذاشت.

درد "حبیب" تنها درد جسمی نبود,دردهائی گریبانش را گرفته بود که روحش را می خراشید و به تدریج جسم او را بیش از پیش آزرده می ساخت تا به ناگهان او را از پای درآورد.

"حبیب" سنی نداشت.قبل از تغییر نظام حکومتی چهل و پنج سال داشت,سنی که آغاز اعتلای هنر او بود."بدیعی" در سال 1312 در سوادکوه به دنیا می آید,سپس همراه با خانواده اش به ساری می رود,هشت ساله بوده که به تهران کوچ می کنند,برادر بزرگ "حبیب" در ساری ویولنی می خرد و به تمرین می پردازد ولی بعد از چندی جهان موسیقی را ترک می گوید.

"حبیب" که از خردسالی روح کنجکاوش تشنه ی آموختن موسیقی بود,با اشتیاق به آواز خوانندگان گوش می داد,و به سر وقت ویولن برادر می رفت,برادرش که علاقه ی فراوان او را به موسیقی مشاهده می کند ویلون را به او می بخشد,"حبیب" ضمن تحصیل برای آموختن ویولن به کلاس درس مرحوم دکتر "لطف الله مخفم پایان" یکی از شاگردان خوب "صبا" می رود.

من مرحوم "مخفم" را دیده بودم,بسیار شریف و متواضع بود,تمام اشعار و آهنگ های منتشر را جمع آوری و چاپ می کرد و آن مجموعه امروز خیلی با ارزش است.

"حبیب" سه دوره ردیف های "صبا" را نزد مفخم فرا می گیرد:معروف است که ردیف های استاد "صبا" و "مخفم" را نوشته و تنظیم کرده است.

"حبیب" ظاهرا مدت دو سال نیز در محضر "صبا" بهره گرفته است,گویا این مربوط به سال بیست و نه می باشد.

"حبیب" جزء معدود افراد تحصیل کرده ای است که مانند "همایون خرم" تحصیلات دانشگاهی داشت لیسانسش را به گفته ی خودش در رشته ی خاک شناسی گرفته بود.

نکته ی مهم که از حقشناسی "بدیعی" حکایت می کند این است که او همواره خود را شاگرد "مخفم پایان" معرفی می کرد و نسبت به استادش احترام زیاد قائل بود.او ابتدا در برنامه ی ارتش شرکت کرد و در سال 1330 به عضویت ارکستر مرحوم "ابراهیم منصوری" برگزیده شد."بدیعی" که هرگز عشق به فراگیری و تمرین و ابداع وجودش را ترک نمی کرد,مدت دو سال نیز نزد یکی از استادان ارمنی قفقاز به نام "جینگوزیان" کار کرده بود و من تصور می کنم استاد اخیرالذکر در شیوه ی نوازندگی و آرشه کشی که منحصر به خود "بدیعی" بود بی تاثیر نبوده است همچنانکه "هایک" کمانچه کش معروف بر روی خالدی و شیوه ی نوازندگی او موثر بوده است.

"حبیب" در سال 1333 رهبری ارکستر کوچکی را عهده دار می شود که ارکستر شماره شش نام می گیرد.در سال 43 عضو شورای موسیقی و در  45 معاون اداره رادیو و در 51 رئیس موسیقی رادیو ایران می شود و از 51 تا 58 عضویت شورای موسیقی را به عهده می گیرد."بدیعی" به ترتیب رهبری ارکسترهای شماره 2 و 4 و 6 را داشته و مدت شش سال رهبر ارکستر باربد بوده است.

من از سال 35 تا 42 که از تهران رفتم تصور می کنم بر بیش از 12 آهنگ "بدیعی" شعر گذاشته باشم."بدیعی" عادت داشت هنگام ضبط کارهایش چه بدیهه نوازی,چه همنوازی,و چه آهنگهایش ریلی با خود می آورد که هنگام ضبط یک کپی بدون غل و غش و با کیفیت خوب محفوظ نگاه دارد و شاید او تنها هنرمندی است که همه ی نوارهای خود را با بهترین شیوه ضبط و نگاهداری کرده است.به طور مثال در اردیبهشت سال 1341 "بدیعی" نواری در شور در ساعت 12 شب در استودیوی شماره هشت به صورت تکنوازی اجرا کرده که خود در آغاز برنامه صحبت کرده و می گوید شب... اردیبهشت سال 1341 خورشیدی است و من این نوار را برای دلم ضبط می کنم و از آقای مهندس "نکوگر" تشکر می کنم که تا این وقت شب برای ضبط این ساز تنها در رادیو مانده و با من همکاری کرده است.

"بدیعی"دلی سودائی و عاشق پیشه داشت بعضی از آخرین شعرهائی را که من بر روی آهنگ های اصفهان و سه گاه او گذاشته ام برای دل او ساختم.

خاطره ای از هنرمندی و قدرت نوازندگی او دارم,که در اینجا نقل می کنم.

استاد اجل و مکرم ما "صبا" در آذر 36 بناگهان درگذشته بود,برای شب هفت او "پیرنیا" برنامه هائی در نظر گرفته بود,و "خالدی" آهنگ بسیار با ارزش و غم انگیزی در مرگ استادش ساخته بود.دو روز به ماجرا مانده روزی طرفهای غروب ("خالدی") به خانه ی ما آمد وگفت این آهنگ را ساخته ام و باید به "بنان" بدهیم که سه شنبه صبح اجرا شود.گفتم با این وقت تنگ چگونه این شعر را بسازم که درخور "صبا" و شایسته ی آهنگ تو باشد؟گفت,این حرف ها سرم نمی شود این کار را باید تمام کنی تا از اینجا بروم,به هر صورت علاقه ی شدید من به "صبا" و محبت مخصوصی که "صبا" همواره نسبت به من داشت شعر و آهنگ مرگ "صبا" آماده شد و من تصدیق می کنم که با آن عجله کار بهتری نمی توانستم بکنم و آهنگ "خالدی" قویتر از شعر من است.

 باری آهنگ اجرا شد,این آهنگ دو اجرا دارد که در اجرای نخست مرحوم "زاهدی" با سنج در مقام مناسب ضربه هائی زده که به غم انگیز بودن آهنگ افزوده است.

پیشنهاد کردم که حالا یکی از آقایان تکنوازها زنگ شتر صبا را اجرا کند هیچیک از حاضران آماده ی اجرای این قطعه ی دشوار نبود و "بدیعی" با کمال قدرت و سهولت زنگ شتر را اجرا کرد که به اعتقاد من از خود "صبا" هم بهتر اجرا شده است,صفحه ی "حبیب" موجود است اجرای "بدیعی" هم موجود.

باری آخرین دیدار ما سه ماه پیش از درگذشتش بود و تندرست می نمود ولی با کمال تاسف به علت خونریزی معده و تزریق زیاد و بی جای کورتن در ساعت دو و نیم بامداد بیست و هشتم مهر ماه در خانه درگذشت.

بی تردید "بدیعی" نوازنده ای است بی جانشین و شیوه ی نوازندگیش غیر قابل تقلید می باشد,حیف که این حبیب محبوب از دست ما رفت و ما امروز باید به یادش قلم بزنیم,ازدحام عجیب جمعیت در مجلس ختم و سایر مراسم متداول نشانه ای از محبوبیت فوق العاده ی اوست.یادش گرامی باد.

منبع :وبلاگ استاد حبیب الله بدیعی

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 استاد بدیعی از زبان خودش

بديعي در گفتگويي با شاپور بهروزي در مرداد 1366 چنين گفت : “ شش ساله بودم.يك گرامافون كوك قديمي در طبقه ي بالاي منزل داشتيم.تعداد زيادي از صفحات قمر و بديع زاده و تاج اصفهاني و ويلون صبا من جمله قطعه ي زنگ شتر استاد در ميان اين صفحات بود.بيشتر اوقات پنهاني به طبقه ي فوقاني مي رفتم و دور از چشم اغيار به اين صفحات گوش مي دادم و شيدا و مسعور نواهاي سحر انگيز آن مي شدم. البته دلباختگي اين نوع موسيقي نسبتا سنگين با سن كمي كه داشتم هيچگونه تناسبي نداشت......سال 1329 در برنامه ي موسيقي ارتش ده دقيقه ساز سلو برايم منظور داشتند......سال 1330بود كه رسما در اركستر ابراهيم منصوري مشغول كار شدم.....در جنب اين فعاليت هنري در فيلم ولگرد كه در سال 1331 به روي اكران سينماهاي پايتخت درآمد آواي استاد قوامي و شمس را با ويلن همراهي كردم.....يك سال پيش استادي به نام جينگوزيان كه از قفقاز به ايران آمده بود قطعات كلاسيك غربي را كار كردم.....از سال 1337 در برنامه ي گلها نوازندگي مي كردم.....تاكنون حدود 200 آهنگ ساخته ام.....مدتها عضو شوراي موسيقي بودم.چندي نيز رئيس اداره ي موسيقي راديو شدم.سمتهاي من به ترتيب به اين شرح است : سال 1343 عضو شوراي.موسقي سال 1345 معاون اداره ي راديو تهران و سپس معاون اداره ي موسيقي.سال 1346 تا 1351 رئيس اداره ي موسيقي راديو.سال 1351 تا 1358 غضو شوراي واحد موسيقي.....به ترتيب رهبر اركستر شماره ي 6 و 4 و 2 و رهبر اركستر باربد به مدت شش سال متوالي.

  

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از حبیب الله بدیعی

حبيب الله بديعي در سال ۱۳۱۲ در سرزمين هميشه بهار هنرپرور و مردخيز مازندران در شهر “سواد كوه” در كانوني گرم و با محبت و در آغوش پدر و مادري كه براي هنر و هنرمند احترامي خاص قائل بودند تولد و پرورش يافت.

دو ساله بود كه پدرش “سواد كوه” را ترك و در شهر ساري اقامت گزيد و به كار فلاحت و تجارت پرداخت.هنوز هشت بهار از سن حبيب نگذشته بود كه همراه خانواده ي خود به تهران آمد و مقيم اين شهر شد.

در ساري برادر بزرگ حبيب براي خود ويلني تهيه كرده و نزد يك نوازنده ي ارمني به فراگرفتن ويلن مشغول مي شود ولي بعد از دو سال از ادامه ي كار خسته شده و نواختن ويلن را ترك مي كند.در اين زمان حبيب گهگاهي بدون اجازه و دور از چشم برادر مشتاقانه دستي به آرشه ي ويلن برده و نغمات دلنشيني به گوش مي رساند.اين عمل از ديد برادر مكتوم نماند و وقتي علاقه ي شديد او را نسبت به موسيقي مي بيند ويلن را به او هديه مي كند.

پدر و مادرش كه به تعليم و تربيت وي مانند ساير اولادان خود بي نهايت علاقمند بودند بر تحصيلات او نظارت دقيق داشتند و او تا اخذ ليسانس از دانشكده ي علوم تمام مراحل تحصيلي را با موفقيت به پايان رسانید. 

سال ۱۳۲۶ بود كه حبيب نوجوان پس از مدتي تمرين نزد خود به كلاس آقاي “مفخم پايان” مي رود و از ايشان كسب فيض مي كند.دكتر لطف اله مفخم پايان يكي از شاگردان خوب و باوفاي استاد ابوالحسن صبا بود چنانكه اغلب رديفهاي استاد به خط و اهتمام اين هنرمند نوشته و چاپ شده است.وي مدت سه سال حبيب اله بديعي را در فراگيري رديفهاي صبا تعليم مي دهد.بديعي رفته رفته چنان پيشرفتي در كار موسيقي حاصل مي كند كه در سال ۱۳۲۹ يعني پس از چهار سال نوازندگي به عنوان سوليست در برنامه ي راديو ارتش به نواختن ويلن مشغول مي شود.بعد از دو سال در واقع در سال ۱۳۳۱ به كلاس استاد ابوالحسن صبا مي رود و مدت دو سال از محضر او كسب فيض كرده و دوره ي تكميلي آوازها را نزد او به پايان مي رساند.در همين زمان كه نزد استاد صبا به فراگيري مشغول بود مدت دو سال نيز نزد يكي از اساتيد موسيقي كلاسيك خارجي به نام “جينگوزيان” كه از ارامنه ي قفقاز بود دوره مي بيند. 

بديعي علاقه ي وافري به موسيقي اصيل و سنتي ايران دارد و اعتقاد او بر اين است كه موسيقي ملي هر كشور نماينده ي اعتلاء روح آن ملت است و اگر بخواهند استقلال و همبستگي ملتي را از او بگيرند اول موسيقي و فرهنگ و ادبيات آن كشور را تسخير مي كنند بعد به سراغ ساير نشانه هاي ملي آن كشور مي روند اما فرهنگ و ادبيات و موسيقي ملي ايران همانگونه كه ناملايمات تاريخي و حملات وحشيانه ي مغول و بعضي از اقوام ديگر را پشت سر گذاشته در برابر اين تهاجمات مردانه ايستادگي كرده و از اين پس نيز به اتكاء فرهنگ پر بار خود راه آينده را در نورديده و ميراث هاي فرهنگي خويش را پشتوانه ي همت خود قرار مي دهد.

حبيب اله بديعي در نواختن دستگاهها و گوشه هاي آواز قدرت و توانايي قابل ملاحظه يي دارد.در آهنگسازي و نوازندگي داراي سبك خاصي است كه هر يك از آثار او از شيوايي و لطافت كم نظيري برخوردار است.او همين كه مي بيند تكرار نغمات و گوشه ها ممكن است براي شنونده كسالت آور باشد به قطعه يي ضربي روي مي آورد كه موجب تنوع و مبين قدرت نوازندگيش مي گردد به طوري كه بسياري از اهل فن معتقدند سلوي مشهور او كه در دستگاه “شور” نواخته شده به ملاحت و عظمت تمامي درياي مازندران زادگاهش مي باشد و شنونده را در الهام و رؤياهاي دور و دراز فرو مي برد.

حبيب اله بديعي ابتدا در سال ۱۳۳۳ اركستر كوچكي را رهبري مي كرد كه بعدها بنا به تجديد نظر تشكيلات اركسترهاي راديو اركستر شماره ي ۶ نام گذاري گرديد.وي در سال ۱۳۳۷ بنا به دعوت داود پيرنيا سرپرست برنامه ي گلها كار خود را در اين برنامه با خوانندگاني چون : غلامحسين بنان حسين قوامي اكبر گلپايگاني محمودي خوانساري محمد رضا شجريان و غيره آغاز كرد.

وي در سال ۱۳۴۳ عضو شوراي موسيقي راديو در سال ۱۳۴۵ معاون اداره ي راديو تهران و سپس معاون اداره ي موسيقي سال ۱۳۴۶ تا سال ۱۳۵۱ رئيس اداره ي موسيقي راديو و از سال ۱۳۵۱ تا سال ۱۳۵۸ عضو شوراي واحد موسيقي كه اعضاء آن متشكل از آقايان:مرتضي حنانه علي تجويدي و حسينعلي ملاح بود منتصب مي گردد و ضمن رهبري اركسترهاي شماره ي ۲ و ۴ و ۶ سپس مدت ۶ سال رهبري اركستر “باربد” را به عهده داشت.

فريدون ناصري آهنگساز خوب و هنرمند در يكي از برنامه هاي راديويي مي گويد:” حبيب اله بديعي يكي از آهنگسازان و نوازندگاني است كه در اين رده مي شناسيم.او يكي از زبردست ترين بداهه نوازان يا بداهه سراياني است كه ما طي سال هاي اخير در سرزمينمان ديده ايم.

حبيب اله بديعي نه فقط استعدادي باورنكردني در بداهه سرايي و رديف شناسي دارد بلكه اگر لازم باشد بالاترين درجه ي قدرت تقليد را هم از هنرمندان گذشته دارد.او اين كار را زماني انجام مي دهد كه از هر جهت لزوم اين عمل ثابت شده باشد كما اين كه بعد از فوت استاد بزرگ ابوالحسن خان صبا نواري از قطعه ي معروف “زنگ شتر” او در دست نبود و يا حداقل راديو چنين نواري نداشت حال اين كه لازم بود به خاطر بزرگداشت استاد از دست رفته اين شاهكار هميشه جاويدان او پخش مي شد از سوي ديگر استاد فقيد شاگردان زيادي داشت منجمله حبيب اله بديعي هم شاگرد او بود.باري بنا به صلاحديد مدير آن روز راديو چند نفر از شاگردان مرحوم استاد اين قطعه ي “زنگ شتر” را نواختند و قطعه يي كه بنا به نظر بسياري پذيرفته شد و حتي به نام مرحوم استاد پخش شد قطعه يي بود كه حبيب اله بديعي نواخته بود.يكبار ديگر بايد بگويم كه در همان زمان صريحا به تصديق همگان آنچه كه حبيب اله بديعي نواخته بود صد در صد با نحوه ي نوازندگي استاد ابوالحسن خان صبا برابري مي كرد. اين همه فقط بدان دليل است كه حبيب اله بديعي درست همان راهي را پيمود كه استادش پيموده بود يعني او هم مثل مرحوم صبا براي فراگرفتن فن درست آرشه كشي و شناخت ويولون نزد بهترين استادان ويولون كار كرد و نتيجه آن شد كه مسئله ي آرشه ي چپ و راست حبيب اله بديعي درست هماني است كه نزد ديگر استادان بزرگ غربي مطرح است يعني كمتر مي توان فهميد كدام آرشه ي او چپ است و كدام راست و اين بالاترين حد قدرت آرشه است.اما حبيب اله بديعي همه ي قدرت هاي نوازندگي و بداهه سرايي را يكجا دارد ولي اين بدان معنا نيست كه احيانا تا بوده چنين بوده چرا كه در گذشته يا در روزگاري كه بعضي از تكنوازان امروزي دوران نوجواني را مي گذراندند تكنوازان ديگري بودند كه برنامه هايشان زنده پخش مي شد و به همين جهت مدرك زياد و زنده يي مثل : صفحه و نوار از اين هنرمندان عزيز كه بعضي هاشان خوشبختانه هنوز ميان ما هستند و بعضي ديگرشان متاسفانه  رخت به سراي باقي كشيده اند نداريم ولي اگر در همين مختصر مدرك باقي مانده جستجو كنيم درمي يابيم كه پايه و اساس بسياري از خصوصيات تكنوازي هاي امروز به خصوص روي ويولون بستگي به اين ها داشته يعني ابوالحسن خان صبا كه خود صاحب شيوه و مكتبي خاص بود شاگرداني تربيت كرد مثل : مهدي خالدي و علي تجويدي و همايون خرم.

حبيب اله بديعي از جمله ي تكنوازاني است كه بسياري از خصوصياتي را كه گفتيم يكجا دارد وي شاگرد ابوالحسن خان صبا بوده و علاوه بر اين با اكثريت قريب به اتفاق تكنوازان خوبمان هم حشر و نشر مداوم داشته و دارد به اين ترتيب حبيب اله بديعي به يك طريق تجربي با تحول تكنيك ويولون در موسيقي ايراني و بعد با شيوه هاي گوناگون نوازندگي آشنا شده گذشته از همه ي اين ها : حبيب اله بديعي مثل جمعي ديگر از تكنوازان برجسته در مايه ها و گوشه هاي گوناگون موسيقي ملي دست به يك نوع بسط و گسترش زده چرا كه مي دانيم رديف موسيقي ايران با همه ي عظمتش و با همه ي وسعتي كه دارد معذالك الگويي است براي آن هايي كه واقعا روحيه يا حس بداهه سرايي دارند گفتيم براي آن ها كه دارند چه تجربه ثابت كرده بداهه سرايي كار هر كسي نيست به اين معنا كه يك تكنواز بداهه سرا علاوه بر تكنيكي بزرگ احتياج به دانشي وسيع و محفوظاتي بسيار دارد وگرنه بداهه سرايي به نوعي به تكرار مكررات مي رسد كه خود به خود قابل شنيدن نيست.”  

حبيب اله بديعي جهت شناساندن موسيقي سنتي و اصيل ايران مسافرت هاي متعددي به كشورهاي : افغانستان و آلمان و آمريكا و بلژيك و انگلستان نموده كه هنرمنداني نظير : جهانگير ملك و فرهنگ شريف و مجيد نجاحي و محمودي خوانساري و جمال وفايي و كورس سرهنگ زاده با وي همكاري داشته اند.حبيب اله بديعي براي كمك به مؤسسات خيريه منند بيمارستان هاي مسلولين و معلولين و اماكن فرهنگي كنسرت هاي فراواني برپا نمود.وي علاوه بر تكنوازي آهنگ هاي بسياري ساخت كه اكثر آن ها از آثار خوب و باارزش موسيقي اصيل ايران مي باشد و با اقبال روبرو شدند و حدود يكصد و پنجاه آهنگ ساخت كه خودش ميان آن ها از : “ كعبه ي دل ها “ و “ فرياد از اين دل “ و “ افسانه عشق “ و “ دل بي گناه “ و “ الهي بموني “ و “ افسانه زندگي “ و “ جاودانه “ و “ رفته بودم “ و “ افسانه كمتر “ و “ شعله سركش‌ “ و “ در آتشم “ و “ مهربان شو “ و “ سنگ صبور “ و “ زندگي من “ را بيشتر از همه مي پسندد.

جاي افسوس است كه دست اجل گل وجود اين عزيز را پژمرده و پرپر كرد و هنوز خيلي زود بود كه او موسيقي اصيل ملي  و سنتي ايران را از وجود پر بركت خود بي نصيب گذارد كه ضربه اي سنگين و بزرگ بر پيكر موسيقي سنتي ايران وارد شد.هرچند از زماني كه ساز را از وي جدا كردند او فوت كرده بود.حبيب الله بديعي در سن ۵۹ سالگي در تاريخ ۲۹/۷/۱۳۷۱ به رحمت ايزدي پيوست.جسد وي را در جوار امامزاده طاهر كرج به خاك سپردند.خداوند روح وي را قرين رحمت خويش فرمايد.

مراسم بزرگداشت وي در روز جمعه هشتم آبانماه ۱۳۷۱ بر پا گشت.

 برگرفته از وبلاگ استاد حبیب الله بدیعی

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 سال شمار محمد رضا شجریان

1319

تولد اول مهر ماه در مشهد

1324

اغاز خوانندگی های کودکانه در خلوت

1326

ورود به سال اول پانزدهم بهمن در مشهد.

1327

اموختن تلاوت قران در نزد پدر

1328

شرکت در مجمع تلاوت قران در نه سالگی.

1329

اغاز تلاوتهای قران در میتینگها و اجتماعات سیاسی ان سالها . گذراندن سال چهارم مدرسه در دبستان فرخی.

1331

تلاوت قران برای اولین بار در رادیو خراسان به دعوت رییس رادیو.

1332

قبولی در امتحانات شم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز در بین دانش اموزان مشهد.اغاز تحصیل در دبیرستان شاه رضا.

1334

شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد.

1336

ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.اشنایی با اقای جوان اولین معلم موسیقی شجریان ( معلم سرود و موسیقی دردوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد).

1338

اغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای اوازهای بدون ساز و قراعت قران برای رادیو به طور افتخاری.

1339

دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدامدر اموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و اشنایی با سنتور.

1340

اشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد اقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور . جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان.

1341

جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و اغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل ان سه دختر و یک پسر است.

1342

انتقال از بخش رادکان به روستای شاه اباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه اباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت.

1344

تولد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج میکند).انتقال از شاه اباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه.شرکت در مسابقات والیبال معلما مشهد.

1345

انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللهیان مشهد و نظامت و معاونت دبتان مذکور.

1346

تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 اذر از مشهد به تهران.تدریس در دبیرستان صفوی . اغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. اشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس اواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوشنویسان نزد استاد بوذری.اشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 اذر ماه پخش شد.کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان.

1347

انتقال از اموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی . راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی.

1348

تولد دختر سوم مژگان در 27 هردیبهشت ماه در تهران. تاسیس و شروع رادیو اف-ام به طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیرازبرای اولین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی) . راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی.

1349

اغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملی ایران در برنامه ی ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله ی ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هر . سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط) ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی ( مدیر عامل انجمن خوشنویسان)فرامرز پیل ارام(نقاش و استاد نقاشیخط شجریان).

1350

اشنای با استاد فرامرز پایور و مشق سنتور نزد ایشان و اموزش ردیف اوازی صبا نزد فرامرز پایور . اشنایی ئ همکاری با هوشنگ ابتهاج((ه . الف . سایه)در برنامه های (گل های تازه))رادیو.

1351

شروع تهیه ی برنامه های گلهای تازه توسط هوشنگ ابتهاج در رادیو و همکاری با او. اغاز فراگیری ردیف های اوازی و تصانیف قدیمی نزد استاد عبدالله دوامی.برگذاری کنسرتی در شمال ایران با منصور صهرمی و هنرمندان دیگر.دیدار و اشنایی با اقای دوامی به وسیله ی فرامرز پایور.

1352

اشنایی با استاد نور علی برومند و فراگیری شیوه ی اوازی سید حسن طاهر زاده نزد ایشان در مرکز خط ئ اشاعه ی موسیقی و اشنایی با هنر جویان مرکز: محمد رضا لطفیو ناصر فرهنگفرو حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و گنجه ای و مقدسی و حدادی و دیگران.

1353

سفر برای کنسرت های هندو پاکستان و افغانستان با استاد احمد عبادی . سفر به چین و ژاپنن با احمد احرار و کریم فکور و حسین ملکو پرویز قاضی سعید به عنوان میهمانان ویژه برای گشایش پروازهایی به این دو کشور.

1354

تولد همایون در 30 اردیبهشت ماه در تهران . ماموریت رادیو و تلویزیون برای کنسرتهای فروردین در ایالات مختلف امریکا.انتقال از وزارت منابع طبیعی (به عنوان مهمور خدمت)به رادیو.قطع رابطه با مرکز اشاعه ی موسیقی و ادامه ی درس اواز در منزل استاد نورعلی برومند.

1355

شرکت در جشنواره ی توس (نیشابور)با فرامرز پایور , سایه, حسن ناهید, رحمت الله بدیعی, محمد اسماعیلی, عبدالوهاب شهیدی و هوشنگ ظریف.حضور در برنامه ی جشن هنر شیراز ( در حافظیه) با محمد رضا لطفی و فرهنگفر و اجرای برنامه ی ((راست پنجگاه)).کناره گیری رسمی و قطع رابطه ی کامل از رادیو در اسفند ماه.اجرای اواز در صفحات ردیف نوازی کانون پرورس فکری کودکان و نوجوانان . بهره گیری از محضر اقای برومند (در منزل خود استاد) شیوه ی اواز مرحوم طاهر زاده (اخرین جلسه روز چهار شنبه 29 دی ماه).فوت رضا ورزنده(29 دی ماه) و نور علی برومند (30 دی ماه) . اغاز ضبط تصانیف قدیمی با صدای عبدالله دوامی.

1356

اجرای برنامه ی ((نوا)) به همراهی محمد رضا لطفی و گروه شیدا در جشن هنر شیراز.اجرای موسیقی ((چهره به چهره)) و ((گلبانگ)) . کناره گیری از رایو به خاطر جو نامساعد. تاسیس شرکت دل اواز برای انتشار برنامه های خود.

1357

احراز مقام اول تلاوت قران سراسر کشور در مرداد ماه. اجرای بخشی از ((تلاوت قران)) .انتشار البوم ((گلبانگ))( دو نوار). همکاری در تاسیس کانون ((چاوش)) با هوشنگ ابتهاج و محمد رضا لطفیبرای ادامه ی فعالیت های موسیقی در خارج از رادیو تلویزیون(شجریان در انجا تدریس میکرد).

1358

اشنایی با فیلسوف یگانه استاد غلامرضا دادبه( جانسوز) در منزل استاد خط مرتضی عبدالرسولی ئ اغاز فراگیریی و شناخت بایگانی های فرهنگ و نوا ,... فرهنگ پهلوانی و جوانمردان , فرهنگ مادرنوایی .اجرای موسیقی ((خلوت گزیده)) .(( پیغام اهل راز)) ( شامل دو نوار : راز دل و انتظار دل).اخرین کنسرت ها با گروه پایوردر مهر ماه در تالار رودکی . کنسرت ماهور با محمد رضا لطفی و گروه شیدا در تالار رودکی و دانشکاه ملی در ابان ماه.

1359

فوت استاد دوامی . اجرای موسیقی ((عشق داند)) ( در ابو عطا) اجرای موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز). انتشار نوار موسیقی ((پیغام اهل راز )) (شامل دو نوار : راز دل انتظار دل).

1361

اولین کنسرت در سفارت ایتالیا به همراهی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر (آستان جانان) پس از سه سال کناره گیری از فعالیت های کنسرتی - اجرای موسیقی نوا (مرکب خوانی) و سر عشق ( ماهور) و بیداد

1362

اجرای موسیقی ((همایون مثنوی)) با منصور صارمی. اجرای موسیقی ((چهار گاه)) (با فرهنگ شریف) و دیگر اواز ها در برنامه های خصوصی.

1364

اجرای موسیقی ((گنبد مینا ))و ((جان عشاق)). انتشار نوار موسیقی ((بیداد)).

1365

انتشار نوارهای موسیقی (نوا)) ( مرکب خوانی ),((سر عشق)) (ماهور) و ((استان جانان)). ضبط ده اواز به همراهی ویولن حبیب الله بدیعی در مونیخ در منزل دکتر علی خادمی.

1366

اغاز کنسرت ها در اروپا پس از انقلاب و شروع همکاری با گروه عارف . اجرای موسیقی ((دود عود)) ,((دستان))و...

1367

برگذازی سه شب کنسرت برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت).انتشار نوار ((دستان)).

1368

اجرای ((ماهور)) و ((ابو عطا)) در کنسرت های بهاره در اروپا با پیرنیاکان, جمشید عندلیبی, و اعیان. اجرای ((نوا)) و ((افشاری)) در کنسرت های پاییزه اروپا به همراهی مشکاتیان و گروه عارف و دو شب کنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلون در این شهر به همکاری نی حسین عمومی , تار طلایی و تنبک شمیرانی.

1369

سفر به تاجیکستان به دعوت خصوصی وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان پرده برداری از پیکره ی باربد و دو شب کنسرت در کاخ باربد به همراه کمانچه ی محمود تبریزی زاده , سه تار رضا قاسمی , و تنبک مجید خلج. کنسرتهایی در امریکا به همراهی پیرنیاکان عندلیبی و اعیان. اجرای مو سیقی ((سرو چمان)) , (( پیام نسیم)) , و ((دل مجنون)) ( هر سه در امریکا). کنسرت شجریان برای زلزله زدگان رودبار در لس انجلس. سخنرانی در پنج دانشگاه معتبر امریکا برای دانشجویان و محققین.

1370

برگذاری پنج شب کنسرت در پارک ارم و هشت شب کنسرتهای افتخاری برای مردم جنوب شهر تهراندر فرهنگسرای بهمن ( کشتارگاه سابق تهران) در اسفند ماه.برگذاری کنسرت شکوهمندی به مدت پنج شب در محوطه ی چهل ستون اصفهان.کنسرتهای اروپا با جهاندار و گروه اوا . جدایی از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجرای موسیقی ((دل شدگان)) و ((اسمان عشق)). انتشار نوارهای موسیقی ((سرو چمان)) , ((پیام نسیم)),(( دل مجنون)) و (( خلوت گزیده)).

1371

ازدواج با همسر دوم خانم کتایون خوانساری. کنسرتهای مرحله ی دوم در امریکا با داریوش پیر نیاکان ,جمشید عندلیبی و همایون شجریان ( اگوست تا نوامبر) .برنامه ای با هابیل علی اف و همایون شجریان در سالن تالار رودکی(وحدت) ,تهران. اجرای موسیقی ((یادایام)) . انتشار نوارهای ((دل شدگان )) و ((اسمان عشق)).

1372

انتشار گزارشی همراه با گفتگویی با شجریان تحت عنوان (( محمد رضا شجریان استاد اواز ایران کجاست؟)) در نشریه ی نوید فضیلت,شماره ی 16 ,سال 2, مهر ماه ,تهران. اجرای(( سه گاه )) و (( راست پنجگاه)) در کنسرتهای اروپایی به همراهی محمد رضا لطفی و مجید خلج در تابستان.

1373

اجرا برنامه ی ((قاصدک)) در کنسرتهای دور اروپا با پرویز مشکاتیان و همایون شجریان.

1374

کنسرتهای اصفهان,شیراز,ساری, کرمان, و سنندج با گروه اوا.برگذاری کنسرتی در اروپا با محمد رضا لطفی در ابات ماه.اجرای موسیقی ((چشمه ی نوش)) در ( فرانسه).انتشار نوارهای موسیقی ((همایون مثنوی)) ,(( گنبد مینا )),(( جان عشاق)), چشمه ی نوش))و (( یاد ایام)). اجرای موسیقی ((در خیال)).

1375

درگذشت پدر در 18 اذر ماه در سن 85 سالگی.اجرای موسیقی ((رسوای دل)) در دبی.انتشار موسیقی(( در خیال)) . انتشار نوار موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز).

1376

تولد پسر دوم رایان (از ازدواج دوم) در ونکوور کانادا.اجرای برنامه های((سه گاه)) و ((ماهور)) در کنسرتهای دور اروپا با همکاری داریوش طلایی, سعید فرجپوری و اهمایون شجریان در پاییز .اجرای موسیقی(( شب ,سکوت , کویر)) .اجرا و انتشار موسیقی ((معمای هستی)) در کلن, المان. اجرا و انتشار موسیقی ((شب وصل)). انتشار نوار موسیقی ((رسوای دل)). انتشار نوار موسیقی ابوعطا((عشق داند)).

1377

اجرای کنسزتهای تهران,اصفهان, و دور اروپا با گروه اوا. برگذاری کنسرت درامریکا در شهریور ماه.اجرای (( ارام جان )) .انتشار نوار ((پیام نسیم). انتشار نوار موسیقی ((شب ,سکوت, کویز)). انتشار نوار موسیقی((چهره به چهره)).انتشار نوار موسیقی((راست پنجگاه)).

1378

اجرای ((ماهور)) و((افشاری)) در پنج کنسرت به نفع دانش اموزان در شهر هشتگرد.بریافت جایزه ی پیکاسو ئ دیپلم افتخار یونسکو تز دبیر کل یونسکو ((اقای مایور)) در پاریس, شهریور ماه. انتشار نوار ((ارام جان)) . اجرای ((اهنگ وفا)) .انتشار نوار ((تلاوت قران)) (1) و (2).

1379

انتشار کتاب((راز مانا)) ( زندگی,دیدگاه و اثار استاد اواز ایران, محمد رضا شجریان)کار محمد جواد غلامرضا کاشی ,محسن گودرزی, و علی اصغر رمضانپور, نشر کتاب فردا, چاپ اول تهران.اجرای برنامه ی ((نوا ))و ((داد و بیداد)) (زمستان) در کنسرتهای دور اروپا و امریکا و کانادا به همراهی حسین علیزاده,کیهان کلهر و همایون شجریان. عمل جراحی کلیه و دهانه های معده در واشنگتن در 20 اسفند ماه.

1380

عمل جراحی برای چسبندگی روده در تهران در ابان ماه.

1381

اجرای برنامه ی (( راست پنجگاه ))و(( مرکب خوانی)) در کنسرتهای دور اروپا و کانادا با حضور حسین علیزاده, کیهان کلهر و همایون شجریان. انتشار نشریه ی (( دفتر هنر )) شماره ی 15, ویژه ی محمد رضا شجریان ,در اسفند ماه ,در کالیفرنیا.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از محمد رضا شجریان
استاد محمد رضا شجریان در اول مهر 1319 شمسی برابر با 21 سپتامبر 1940 در شهر مقدس مشهد در خاندانی که هنر از هر دو سو موروثی بود،(خاندان پدر صوت دلنشین و خاندان مادری خوشنویسی و موسیقی) دیده به جهان گشود.
هنگامی که محمد رضا شجریان به دنیا آمد والدین او هرگز تصور نمی کردند که چه هدیه بزرگی به دنیای هنر و موسیقی تقدیم می کنند.
محمد رضا اولین فرزند خانواده شان بود.


مهدی شجریان پدر محمد رضا ، دارای صدای خوشی بود و مایل بود که محمد رضا را تحت تعلیم خود درآورد.
شجریان در کاستی به نام خاطرات پدر به عشق عمیقی که نسبت به پدرش داشته و در مورد صدای پدر وکودکی اش چنین می گوید:
پدرم متولد مشهد است. پدربزرگم حاج آقا سید علی اکبر طبسی یکی از مالکان مشهور طبس بود او صدای فوق العاده خوبی داشت ولی جز در محافل خصوصی و در نزد دوستان صمیمی جای دیگری نمی خواند. وقتی پدرم فقط 12 سال داشت پدر بزرگم فوت کرد و پدرم بهترین معلم آواز خود را از دست داد.
دوستان پدرم را به حاج آقا سید محمد عرب برای تلاوت قرآن معرفی کردند و
پس از سالها تمرین و ممارست وی بهترین معلم قرآن مشهد شد.
من به خوبی به خاطر دارم که وقتی 3 یا 4 ساله بودم صبح های جمعه جلسات تلاوت قرآن در منزل ما برگذار می شد.
مادرم به محمد شاطر خدمتگزارمان می سپرد که مرا نزد پدرم ببرد من از آنها خیلی خجالت میکشیدم و مرتبا پشت پدرم قایم می شدم در یکی از آن روزها من برای اولین بار آقا سید محمد عرب را دیدم او مرد پیری بود که یک عمامه سبز پوشیده بود. پس از آن جلسه پدرم مرتبا مرا با خود به جلسات قران می برد.
از وقتی 6 ساله بودم تا هنگامی که 19 سالم شد پدرم مرتبا مرا به جلسات تلاوت قرآن می برد وقتی به سن تکلیف رسیدم پدرم مرا صبح بیدار میکرد و میگفت با صدای بلند قرآن بخوانم در این تلاشها پدرم علت اصلی موفقیت من بود.
پدرم عاشق مذهب بود او به شاگردانش به خوبی قران درس می داد و معلم ماهری بود و تا سن 82 سالگی به تدریس ادامه داد.
در سال 1326 استاد شجریان وارد مدرسه 15 بهمن شد و در همان زمان شروع به تلاوت قران نزد پدر کرد به طوری که از 10 سالگی در مراسم و اجتماعات سیاسی آن زمان قران تلاوت می کرد.
اولین زمزمه های آوازی ایشان در دوره دبیرستان به کمک دائی شان و آقای جوان(معلم دانشسرا)آغاز شد.
ایشان در این باره می گویند:
اولین زمزمه ها و آواز من با همراهی دایی ام که فقط دو سال از من بزرگتر بود و تار میزد آغاز شد.
بعد در مشهد به پیرمردی برخوردم به نام آقای جوان که در واقع معلم موسیقی دانشسرا بود.
من در دانشسرای مشهد درس می خواندم و ایشان خیلی به من علاقه داشت تار خیلی خوب می زد و شاگرد علی اکبر خوان شهنازی بود ویولن هم می زد.
با ایشان هم کار می کردم و آواز می خواندم.
استاد در سال 1349 با خانم فرخنده گل افشان که ایشان نیز معلم دبستان بودند آشنا شدند و در شهر قوچان پای سفره عقد نشستند.
یک سال بعد در 29 مرداد 1341 در مشهد چشن عروسی بر پا شد و استاد زندگی مشترک خود را با خانم گل افشان آغاز کردند و 2 سال بعد به عنوان معلم مدرسه به شاه آباد منتقل شدند اما هم چنان موسیقی و آواز را رها نکرده و آموزش سنتور را برای اولین بار در مشهد نزد جلال اخباری آغاز کرد و ادامه داد تا نزد فرامرز پایور در تهران رفت.
استاد در سال 1345 به تهران مهاجرت کرد و پس از ورود ایشان به تهران براساس دعوت قبلی به نزد داوود پیرنیا مدیر برنامه گلها به اداره رادیو مهاجرت کرد و مرحوم پیرنیا پس از تست ایشان شیفته صدای وی شد به این ترتیب اولین برنامه استاد شب جمعه 15 آذر ماه با عنوان برگ سبز شماره 216 با همراهی استاد ورزنده از رادیو پخش شد و این همکاری تا استعفای استاد در سال 1355 ادامه داشت و 300 برنامه ضبط شد.
در تمام مدت همکاری استاد با رادیو و تلویزیون وی با نام مستعار سیاوش بیدکانی شناخته شده بود و این به علت مخالفت پدرش با موسیقی و آواز خواندن استاد بود به گفته خود استاد پدرش به شدت مذهبی بود و اصلا دوست نداشت که پسرش آواز کاز کند.
استاد در مورد آن دوران می گویند:
(وقتی به تهران آمدم و همزمان با کار در برنامه گلهای رادیو به کلاس درس اسماعیل مهرتاش در جامعه باربد رفتم و با ایشان ردیف های طاهرزاده را کار می کردیم پنج ماه از سال کلاسها در فضایآزاد برپا می شد بقیه ماه در یک کلاس کوچک و خفه جمع می شدیم.
در آن زمان همه مرا به عنوان خواننده گلها می شناختند و وقتی میخواستم از قسمت تئاتر به کلاس بروم همه مرا نگاه می کردند.
کلاسهای مهرتاش همیشه پر از شاگرد بود.
روزی به ایشان گفتم: چرا شما چند تا از بهترین شاگردانتان را انتخاب نمی کنید که فقط روی آنها کار کنید و هر شاگردی می آید شما به او اجازه میدهید که از کلاس استفاده کند او گفت اگر آنها خواننده خوبی نشوند شنونده خوبی خواهند شد.
همه ما استاد را دوست داشتیم ولی به سختی در این فضای شلوغ چیزی یاد می گرفتیم.
علاوه بر کلاس مهرتاش من در برنامه گلها با عبادی نیز کار می کردم.
با پا در میانی آقای نقیب که در آن زمان مسئول رادیو بود استاد عبادی به من درس دادند.
ایشان به من می گفت: که هنرمندنما ها فضای رادیو را خراب کرده اند و به من یاد داد چطور بخوانم و هر وقت خارج می خواندم و یا به خودی خود به اوج می رفتم به من تذکر می داد ما شب و روز کار می کردیم.
تاثیر گذارترین فرد در زندگی من استاد دادبه بود او مرا دگرگون کرد و حتی در شخصیت هنری من اثر شگرفی داشت.
من هشت سال با ایشان در شیوه دشتستانی کار کردم.
ولی آنچه که برای من ارزش دارد فکر و اندیشه این مرد بزرگ بود و شاید مهمترین بخش زندگی هنری من آشنایی با ایشان است و ایشان خیلی بیشتر از پدرم در من اثر گذاشت.
در سال 1356 در اعتراض به موسیقی رادیو را ترک کردم و گفتم نمی خواهم صدایم از رادیو پخش شود.
از آن سال به بعد موسیقی و صدای من مردمی تر شد چون در آن زمان مردم از رژیم دل خوشی نداشتند در نتیجه از رادیو و تلویزیون هم ناراضی بودند.
هنر دیگر شجریان در زمینه خطاطی است در این باره می گوید:
من خطاطی را از برادران میرخانی فرا گرفتم اما در امتحان شرکت نکردم زیرا نمی خواستم خطاطی را تا دوره عالی ادامه دهم هدف من این بود که خطم زیبا شود.
خطاطی هم مانند موسیقی زمان زیادی برای یادگیری احتیاج دارد و سخت ترین قسمت خطاطی خط نستعلیق است.
میرخانی نوازنده چیره دست کمانچه نیز بود اما او وارد حیطه موسیقی نشد.
در طی 40 سال فعالییت هنری استاد ایشان در بسیاری از کشورهای آسیایی و اروپایی و آمریکایی کنسرت داده اند.
ایشان در دانشگاههای بروکلی، کلمبیا ،هاروارد ، فیلیپین، شیکاگو شش کنفرانس در مورد موسیقی ایرانی برگذار کرده اند.
در 20 سپتامبر 1995 در یونسکو توسط فدریکو مایور دبیر کل یونسکو مدال پیکاسو که به شکل چشم پیکاسو بود(چون دنیا را به شکل متفاوتی می نگریست) به ایشان اهدا شد.
همچنین در روز 8 فوریه 2001 در ورزشگاه استیل لوس آنجلس جایزه گرمی برای کاست (بی تو به سر نمی شود) به استاد تعلق گرفت.
محمد رضا شجریان پنج فرزند دارد با نام های فرزانه، افسانه، مژگان و همایون از همسر اول و رایان از کتایون خوانساری همسر دوم ایشان .
مژگان شجریان نامی است که در اکثر کاستهای استاد به چشم میخورد ایشان دارای مدرک MS گرافیک هستند و به همراه همسرشان محمد علی رفیعی که مهندس است به کارهای طراحی کامپیوتری کاستهای استاد می پردازند.
همایون شجریان هم از سن 15 سالگی همراه پدر به کار خوانندگی مشغول است.
شجریان عاشق گل و طبیعت است و همه گلها را به خوبی میشناسد و با کشاورزی کاملا آشنایی دارد.
ایشان باغی در هشتگرد حوالی کرج دارد که آخر هفته ها در آنچه به گلکاری می پردازند.
و از بین خوانندگان قدیمی او کارهای قمرالملوک وزیری، بنان، ظلی، تاج اصفهانی و پاورتی

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از بهروز وثوقی
بهروز وثوقي( خليل ) متولد 1316 در خمين است. وي كار خود را با نقش كوتاهي در فيلم « طوفان شهر ما » ساموئل خاچيكيان شروع كرد و سپس با فيلم « صد كيلو داماد » عباس شباويز فعاليت حرفه اي خود را آغاز كرد. كارنامه بازيگري وثوقي به دو دوره كاملاً مشخص تقسيم مي شود،« قيصر » مسعود كيميايي مرز بين دو دوره است. وثوقي دوره اول در ملودرام هاي سطحي يا نقش آدمهاي بد و شرور را بازي مي كند مثل « گل گمشده » عباس شباويز و يا نقش مثبت ومنفي همزمان با هم مثل فيلم « دزد بانك » اسماعيل كوشان را دارد يا نقش قهرمان پاكدل و شجاع مثل فيلم « هاشم خان » محمد زرين دست را ايفا مي كند. او از سال 1348 جوايز زيادي از جشنواره هاي داخلي و خارجي به دست آورد. فيلم « سوته دلان » علي حاتمي آخرين فيلمي بود كه وثوقي در ايران بازي كرد و به طرز چشم گيري از ايفاي نقش خود بر آمد و نشان داد كه به در حرفه بازيگري تواناست. او پس از آن به آمريكا رفت تا در فيلم « گربه در قفس » بهمن زرين دست بازي كند كه اقامت او با انقلاب اسلامي مصادف شد. يكي از اتفاقات مهم در حضور هنري وثوقي در سالهاي اخير جايزه اي است كه داوران جشنواره لس آنجلس در سال 1979 به عباس كيارستمي اهدا كردند و او نيز تقديم وثوقي كرد.

 

شاید نزدیک به یازده سال زمان لازم بود تا بهروز وثوقی کشف شود. او از سال 1337 با بازی در فیلم « طوفان در شهر ما » به سینما‌ آمد و تا سال 1347 در نقشهای متفاوت اما نچندان پررنگی ظاهر شد. انتخاب او برای بازی در فیلم قیصر توسط مسعود کیمیایی کافی بود تا نام بهروز وثوقی زبانزد خاص و عام شود. نقش آفرینی تحسین برانگیز بهروز وثوقی در « قیصر » پس از سالها توانست بت فردین را شکسته و چهره اواخر دهه چهل و نیمه اول دهه پنجاه سینمای ایران شود.

بهروز وثوقی بازیهای ماندگار و متفاوت بسیاری در کارنامه هنری دارد:

قیصر، طوقی، داش آکل، تنگسیر، بلوچ، بت و ...

بازی تحسین برانگیز و خارق العاده بهروز وثوقی در فیلمهای « گوزنها » (مسعود کیمیایی، 1354) و « سوته دلان » (علی حاتمی) برای همیشه در تاریخ سینمای ایران به یادگار ماند.

وثوقی در سال 1359 ایران را برای همیشه ترک کرد. او خارج از ایران در فیلمهایی هم بازی کرد.

همکاری بهروز وثوقی و مسعود کیمیایی در هفت فیلم، هفت بازی بشدت متفاوت در کارنامه وثوقی بر جای گذاشت.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اثاری از بهروز وثوقی

بهروز وثوقي 1316 خليل وثوقي سالها قبل از آنكه بازيگر نام آوري شود، در صحنه كوتاهي به عنوان سياهي لشكر - در طوفان شهر ما (ساموئل خاچيكيان 1337) بازي كرد و از همان سال به عنوان گوينده به كار دوبله فيلم پرداخت و سپس با صد كيلو داماد (عباس شباويز 1340) فعاليت خود را به عنوان بازيگر آغاز كرد. كارنامه بازيگري وثوقي به دو دوره كاملاً مشخص تقسيم مي شود و قيصر(مسعود كميميايي 1348) مرز بين دو دوره است. وثوقي دوره اول در ملودرام هاي سطحي يا نقش آدمهاي بد و شرور را بازي مي كند مثل گل گمشده (عباس شباويز 1341) فرشته اي در خانه من (آراماييس آقاماليان 1342) لذت گناه (سيامك ياسمي 1343) دزد بانك (اسماعيل كوشان 1345) عروس دريا (آرمان 134)، كه در دو فيلم اخير دو نقش مثبت ومنفي داشت يا نقش قهرمان پاكدل و شجاع را مثل هاشم خان (محمد زرين دست 1345). وثوقي از سال 1348 جوايز زيادي از جشنواره هاي داخلي و خارجي به دست آورد: جايزه بهترين بازيگر مرد براي فيلم قيصر از دومين جشنواره سپاس و ديپلم افتخار انجمن منتقدان فيلم ايران (1349) جايزه براي بازي در فيلم رضا موتوري (مسعود كيميايي 1349) از سومين جشنواره سپاس (1350)، جايزه بهترين بازيگر براي فيلم داش آكل (مسعود كيميايي 1350) از جشنواره تاشكند (1973)، جايزه براي بازي درفيلم تنگسير (امير نادري 1352) از جشنواره دهلي نو (1975) و جايزه براي بازي در فيلم گوزن ها (مسعود كيميايي 1353) از سومين جشنواره جهاني فيلم تهران(1353). وثوقي پس از قيصر در فيلم هاي رضا موتوري، طوقي(علي حاتمي 1349) رشيد (پرويز نوري 1350) فرار از تله (جلال مقدم 1350) گوزن ها و كندو(فريدون گله 1354) نقش آدمهاي عاصي و زخم خورده اي را بازي كرد كه موقعيت تراژيكي در انتظارشان بود. سوته دلان(علي حاتمي 1356) آخرين فيلمي بود كه وثوقي در ايران بازي كرد و به طرز چشم گيري از ايفاي نقش مجيد دوكله برآمد و نشان داد كه از عهده ايفاي هر نقشي برمي آيد. وثوقي پس از آن به آمريكا رفت تا در فيلم گربه در قفس (بهمن زرين دست) بازي كند. ايام اقامت وثوقي در آمريكا با انقلاب مصادف شد و او به توصيه اطرافيانش (يا به روايتي اشرف پهلوي و نزديكان او) از بازگشت به ايران خودداري كرد و در تعدادي فيلم و مجموعه تلويزيوني كم اهميت به ايفاي نقش پرداخت.ابوالهول(1981)،تهديد(1989)،ترور در بورلي هيلز(1991) و تلافي (1999) شماري از اين فيلم ها است كه هيچ كدام موفقيت فيلم هاي داش آكل، گوزنها و كندو را تجديد نكرد. يكي از اتفاقات مهم در اطراف او در سالهاي اخير جايزه اي است كه داوران جشنواره لس آنجلس در سال 1979 به عباس كيارستمي اهدا كردند و او نيز جايزه خود را تقديم به بهروز وثوقي كرد. سال بعد از آن،همين جشنواره مرور مختصري بر فيلم هاي وثوقي گذاشت وچند فيلم از او مثل تنگسير ساخته امير نادري را به نمايش درآورد.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیوگرافی بهروز وثوقی

نام: بهروز وثوقی

تاریخ تولد: 1316

همسر سابق گوگوش (فائقه آتشین)

برادر چنگیز و شهراد وثوقی (بازیگران سینما)

 فعالیت در زمینه دوبله (1337)

 فعالیت در زمینه تئاتر (1356)

 مهاجرت به آمریکا (1359)

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از عزت الله انتظامی
فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبا از دانشگاه تهران در سال ١٣٥١.
شروع فعالیت هنری به عنوان پیش پرده خوان.
عزیمت به آلمان در سال ١٣٣٢.
تحصیل در مدرسه شبانه تاتر و سینما در هانوفر.
بازگشت به ایران در سال ١٣٣٧.
مشارکت در دوبله فیلم و استخدام در اداره هنرهای زیبای ایران در سال ١٣٣٨.

 عزت الله انتظامی - Ezzatollah Entezami


شروع فعالیت سینمایی با بازی در نقش کوتاهی در فیلم "واریته بهاری" (پرویز خطیبی) در سال ١٣٢٨.
نمایش "گاو" نوشته غلامحسین ساعدی با بازی او و علی نصیریان و دیگر هنرمندان تازه کار اما بااستعداد آن زمان داریوش مهرجویی را وادار کرد تا از روی این نمایشنامه و با همان اکیپ گروه بازیگری، فیلم "گاو" را بسازد. فیلم "گاو" ساخته شد و بازی عزت الله انتظامی شد یکی از بهترین نقش آفرینی های تاریخ سینمای ایران.
انتظامی پس از انقلاب و بخصوص در دهه شصت در انواع و اقسام نقش ها به بهترین نحو ممکن ظاهر شد. بازی او در فیلمهای "حاجی واشنگتن"، "اجاره نشینها" ، "گراند سینما"، "هامون"، "بانو" ، "خانه خلوت" ، "ناصرالدین شاه اکتور سینما" ، "روز فرشته" ، "روسری آبی" ، "خانه ای روی آب" و "گاوخونی" اوج هنرنمایی او در کارنامه سینمایی اش است.
او برای اولین بار با مسعود کیمیایی یکی از کارگردانان صاحب سبک سینمای ایران و در سن 79 سالگی در فیلم "حکم" همکاری کرد. شاید نقش "رضا" در فیلم "حکم" یک دن کورلئونه باشد. فیلمی که شاید حال و هوای "پدرخوانده" را برایمان زنده کند.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیوگرافی عزت الله انتظامی

نام اصلي: عزت الله

نام خانوادگي اصلي: انتظامی

سمت :  بازیگران،فیلمنامه،

 

تاريخ تولد: 1304

محل تولد: تهران

مليت: ایران

 

 مدرك تحصيلي: فارغ التحصیل  هنرهای زیبا

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 سه قطره خون اثر صادق هدایت

سه قطره خون

 

 

 

صادق هدایت

 

ديروز بود كه اتاقم را جدا كردند، آيا همان طوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم بمن نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هر ساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آنقدر آرزو ميكردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشتم..! اما چه فايده. از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اين است: «سه قطره خون»


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 چند عکس از محمد علی فردین
 

                   

                              

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بوف کور از صادق هدایت


بوف کور....نویسنده صادق هدایت

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.

برای ادامه داستان به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اولین کار علی حاتمی حسن کچل
 

    حسن كچل    

 عوامل
كارگردان: علي حاتمي فيلم نامه نويس: علي حاتمي فيلمبردار: نصرت‌اله كني دستيار فيلمبردار: نريمان پيرام سرپرست گويندگان: منوچهر اسماعيلي گويندگان: نيكو خردمند، ناصر طهماسب، مرتضي احمدي، سيمين سركوب، منوچهر والي زاده، ماهرو، حسن خياط باشي، چنگيز جليلوند امور فني: استوديو مهرگان فيلم صدا: حسين بديهي (بديعي)، ميرزا گودرزي ميكساژ: روبيك منصوري افكت: روبيك منصوري موسيقي متن و تنظيم آهنگ ها: بابك بيات، اتابكي، اسفنديار منفردزاده، واروژان اشعار: علي حاتمي، خوانندگان: عهديه، كورس سرهنگ زاده، مهتاب، سوسن، افشين با همكاري: گروه ملي بالة پارس به رهبري عبدالله ناظمي ضبط موسيقي: محمد گرجي چاپ و لابراتوار رنگي: استوديو بديع نقاش: عباس بلوكي فر عكاس: امير نادري طراح لباس: فرشته شفايي تداركات: علي پروانه، علي اكبري دكور: حسن پاك نژاد آرايش: فيروزه گريم: ايرج صفدري تهيه كننده: علي عباسي بازيگران: پرويز صياد، ثريا بهشتي، كتايون، نادره، صادق بهرامي، يدالله شيراندامي، حسن رضياني، حسن خياط باشي، منوچهر احمدي، سيروس ابراهيم زاده، عباس معيري، مژگان،نوبهار، ليدا وهاب زاده، گروه هنرمندان ژاپني.
 
سال نمايش
مدت زمان: 103 دقيقه رنگي (ايستمن كالر) محصول: سازمان سينمايي پيام سال نمايش: اول فروردين 1349ـ سينماهاي ديانا، مولن روژ، مهتاب، ركس، هماي، شهوند، نپتون، ليدو، پاسارگارد، اسكار، اورانوس، مشرق، رنگين كمان و چرخ و فلك گونه: كمدي موزيكال.
 
خلاصه داستان
چل گيس (كتايون)، دختر حاكم مهربان، به وسيله‌ي زن‌بابايش فريب مي‌خورد و براي چيدن گل به باغ جادو، كه در طلسم ديو است،  مي‌رود و در طلسم ديو مي‌ماند. از طرف ديگر حسن كچل (پرويز صياد) توسط مادرش (نادره) براي تجربه اندوزي از خانه رانده مي‌شود. حسن در سفر عجيب خود، در باغ پر درخت و مرموز، با چل‌گيس آشنا مي‌شود و به او دل مي‌بندد. سوز عشق، او را به شكستن طلسم بر مي‌انگيزد. همزاد حسن (پرويز صياد) به او مي‌گويد كه فقط به ازاي درخواست شش آرزو و سپس از دست دادن عمر است كه طلسم ديو شكسته مي‌شود. حسن كچل مايل است با چل‌گيس حرف بزند؛ اما خجالت مي‌كشد. همزاد، او را با زني به نام طاووس (ثريا بهشتي) آشنا مي‌كند؛ اما حسن رغبتي به معاشرت با زن نشان نمي‌دهد و تصميم مي‌گيرد شاعر بشود؛ اما وقتي شاعري (حسن خياط باشي) را مي‌بيند كه براي كالاهاي تجارتي شعر مي‌گويد از شاعر بودن منصرف مي‌شود و پس از آن آرزو مي‌كند يك دوست داشته باشد تا با او درد دل كند؛ اما دوست يك‌رنگ نمي‌يابد. بنابراين تصميم مي‌گيرد پهلوان بشود؛ اما پهلواني (يدالله شيراندامي) را در گود زورخانه مي‌بيند كه فقط در فكر مسابقه است. او از پهلوان‌شدن هم طفره رفته و سراغ چل‌گيس مي‌رود. از او راه چاره مي‌خواهد و چل گيس تأكيد مي‌كند كه براي نجات او بايستي شيشه‌ي عمر ديو را بشكند تا او آزاد شود. حسن حاضر مي‌شود عمرش را بدهد تا شيشه‌ي عمر ديو را به دست آورد. همزاد مي‌پذيرد، و حسن با شكستن شيشه‌ي عمر ديو، او را تبديل به ميش مي‌كند و چل‌گيس آزاد مي‌شود. اما همزاد فرداي آزاد شدن چل‌گيس حاضر به گرفتن جان حسن نمي‌شود، و با گفتن »بسم الله« غيب مي‌شود و حسن و چل‌گيس زندگي جديدي را آغاز مي‌كنند.
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اولین داستان که از محمد علی جمالزاده منتشر شد
فارسي شكر است


محمدعلي جمال‌زاده

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»...........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از محمد علی جمالزاده
                       محمد

                

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نقدی بر اثار و زندگی محمد علی جمالزاده

جواني و مردم‌گرايي
          جمال‌الدين واعظ که با جهانگيرخان شيرازي و علي‌اکبر دهخدا، نويسندگانِ سرسخت و نام‌آور روزنامه صور اسرافيل، و حسن تقي‌زاده رفاقت و معاشرت داشت در تهران اقامت گزيد، و به اين ترتيب دوره جواني جمال‌زاده در جريان پرجوش و جلاي فعاليت‌هاي سياسي پدرش و ياران فرهيخته او گذشت. گرايش به زبان روايي و خطابي در اغلب آثار جمال‌زاده را مي‌بايست ناشي از تأثير کلام و نفوذ خطابه‌هاي جمال‌الدين واعظ دانست؛ زيرا به گفته تقي‌زاده جمال‌الدين واعظ زبان مطنطن و مغلقِ مرسوم در ميان واعظان را به کار نمي‌گرفته است، بلکه به زبان زنده و مـآنوس مردم، به شيوه‌اي «عوام فهم»، سخن مي‌گفته است ـ کما بيش نظير همان زباني که جهانگيرخان شيرازي و دهخدا مقاله‌هاي خود را با آن در «صور اسرافيل» مي‌نوشته‌اند.
          در سال‌هاي پس از جنگ جهاني اول، اعضاي گروه نويسندگان کاوه در آلمان، که به «کميته مليون ايراني» نيز شهرت داشتند، و هدف‌شان رهايي ايران از استبداد قاجاريان بود، هر هفته گرد مي‌آمدند تا مقالاتي را که براي چاپ در نشريه نوشته بودند براي هم بخوانند.
          شيخ گروه نويسندگان کاوه تقي‌زاده و جوان‌ترين عضو آن جمال‌زاده بود. ديگر اعضاي گروه عبارت بودند از محمد قزويني، ابراهيم پورداوود، کاظم زاده ايرانشهر، نصرالله جهانگير و چند تن ديگر. در يکي از شب‌ها وقتي نوبت به جمال‌زاده مي‌رسد تا نوشته خود را در حضور جمع بخواند او نه يک خطابه، چنان‌که انتظار مي‌رفت، بلکه «حکايت» کوتاهي را مي‌خواند که محض «تفريح خاطر» نوشته بوده است. تقريباً همه صاحب‌نظران ادبيات فارسي در اين عقيده با هم مشترک‌اند که آن حکايت، که با فارسي معمولي و متداول و با «بضاعت مزجات» نوشته شده بود، برگشتگاه تاريخِ ادبيات معاصر ايران است. آن حکايت «فارسي شکر است» نام داشت.


قند پارسي جمال‌زاده
          «فارسي شکر است» که از سوي محمد قزويني، عضو زبان‌آور گروه، به «قند پارسي» تشبيه شد در ژانويه 1921 برابر با 1300 شمسي در نشريه کاوه منتشر شد، و به اين ترتيب در قلمرو ادبيات فارسي پس از هزار سال نثر نويسي «نوع» ادبي جديدي پديدار شد که تا پيش از آن سابقه نداشت. صناعت و ساختار داستان‌نويسي به شيوه مرسوم غربي اولين بار با «فارسي شکر است» به ادبيات ما راه يافت، و عنوان پيشواي داستان‌نويسي فارسي به جمال‌زاده تعلق گرفت.
          در حقيقت «فارسي شکر است» و، چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف «يکي بود و يکي نبود»، که شامل شش داستان کوتاه، يا به تعبير خود جمال‌زاده «شش حکايت»، است به مثابه نقطه پاياني است بر يک جريان هزار ساله ادبي؛ ملتقاي ادبيات سياسي و اجتماعي مشروطيت است با داستان کوتاه در زبان فارسي.
          همچنين ديباچه‌اي که جمال‌زاده بر «يکي بود و يکي نبود» نوشته است، به عنوان يک سند ادبي، در حکم بيانيه اساسي نثر جديد فارسي نيز هست. متن اين ديباچه بر اساس تفکر «دمکراسي ادبي» نوشته شده است؛ به اين معني که وظيفه‌اي که او براي نويسنده قايل است ارايه ادبياتي است که در دسترس همگان قرار گيرد تا به «ترقي معنوي» و پيش‌رفت اجتماعي مدد برساند. جمال‌زاده بيش از مايه و موضوع داستان به سبکِ انشاي آن، آن‌چه او «انشاي حکايتي» يا «انشاي رماني» مي‌نامد، توجه دارد.


گرايش دموکراتيک به زبان
          انقلاب مشروطيت برگشتگاهي در تاريخ ادبيات معاصر ايران و به‌ويژه تکوين نثر جديد فارسي است. پيدايش و شکوفايي مطبوعات، خصوصاً در 10 سال آخر سلطنت قاجاريان، شخصيت‌هاي ادبي جديدي پرورش داد که از آن ميان بايد از ملکم‌خان و زين‌العابدين مراغه‌اي و دهخدا و جمال‌زاده نام برد.
          اين شخصيت‌ها نمايندگان معيارهاي تازه‌اي بودند که انتخاب آگاهانه زبان عاميانه مردم و پيوند آن با فرسي کلاسيک - نثر مرسل- مشخصه زبان آن‌ها بود. اين زبان از يک طرف طغياني بود عليه نثر متکلف و مصنوع منشيان درباري و از طرف ديگر گرايش دمکراتيکي بود به سوي زبان مردم کوچه و بازار.
          از نظر جمال‌زاده انشاي حکايتي يا انشاي رماني متفاوت و متمايز از «انشاهاي قديمي» (کلاسيک) است، و محدوده‌اي که او براي آن قايل است تمام کلمات و تعبيرات و مثل‌ها و اصطلاحات و ساختمان‌هاي مختلف کلام و لهجه‌هاي گوناگون يک زبان را در بر مي‌گيرد. جمال‌زاده با استناد به اين کلام ويکتور هوگو که «زبان هيچ‌وقت مکث و توقف ندارد» برداشت روشن‌بينانه خود را از گستردگي و غناي زبان نشان مي‌دهد.
          او بر اين عقيده است که اجتناب از به‌کار بردن کلمات و تعبيراتي که متقدمان و پيشينيان استعمال نکرده‌اند نويسنده را دچار «محظورات و مشکلات» مي‌کند؛ زيرا خيالات و احساسات و ذوقِ تازه کلمات و تعبيرات تازه را لازم مي‌آورد. طبيعي است که روگردان بودن از الفاظ نو و قناعت به الفاظ قديمي با خيالات و معاني تازه‌اي که همواره به ميان مي‌آيند نوشته را از طراوات و تازگي مي‌اندازد؛ گيرم در نزد جمال‌زاده معاني تازه غالباً با توده‌اي از اصطلاحات عاميانه و مثل‌هاي ساير خلط مي‌شوند.


جمال‌زاده و سبک او
          جمال‌زاده، چنان‌که خودش بارها گفته است، و داستان‌هايش نيز به روشني نشان مي‌دهند، سبک و شيوه نگارش خود را، در طول سال‌هاي دراز نويسندگي‌اش، تغيير نداد. حد اعلاي برخورد هنرمندانه «خصوصي» او با زبان عمومي، يا همان زبان مردم کوچه و بازار، دست يافتن به همان مفهوم کلي «دمکراسي ادبي» بود؛ يعني گنجاندن انبوهي اصطلاح و تعبير عاميانه در داستان، با اين هدف که زبان «اصلاح» و «تکميل» شود و ادبيات در دسترس همگان قرار گيرد.
          جمال‌زاده در طول بيش از سه ربع قرن نويسندگي، که متضمن کارنامه ادبي پر و پيماني نيز هست، بر اين عقيده بود که «معرفت به رسالت آبستن است»؛ به اين معني که وقتي انسان به معرفتي دست يافت فوراً رسالتي به عهده او گذاشته خواهد شد و حاصل معرفت خود را، هر چه هست، مي‌بايست به ديگران نيز برساند. بنابراين عقيده، نويسنده در وهله اول انسان است و مستقيماً و دائماً متعهد به معرفتي است که کسب مي‌کند، و اين معرفت، هرچه عميق‌تر و دامنه‌اش وسيع‌تر باشد، وظيفه نويسنده را در برابر خود و جامعه‌اش دشوارتر و حساس‌تر مي‌سازد.
          اين اعتقاد جمال‌زاده، به مقدار فراوان، مفهوم «ادبيات مفيد» را واخواني مي‌کند، که مقدم بر «ادبيات متعهد» و دامنه آن بسيار گسترده‌تر از آن است، و نويسنده و هنرمند را ملزم مي‌سازد که از طريق نوشته و اثر هنري خود به مردم بياموزند که بهتر از آن‌چه هستند باشند.


نويسنده‌اي که در غرب زيست اما از غرب ننوشت
          مساله‌اي که دربارة جمال‌زاده همواره مطرح بوده است اين است که چرا او هيچ‌گاه از زندگي طولاني خودش در پاريس و برلين و سويس و ديگر شهرهاي اروپا، يعني از تجربه فرنگي خود، چيزي ننوشت، و آيا اين حرف، که کلام خود او است حقيقت دارد که حوادث و وقايعي که او «بعدها» از سر گذراند جملگي فراموش شده است و در خاطر و ضمير او نقش نبسته است؟ آيا پاسخ اين است که او فقط کودکي خود را هوشيار و بيدار تجربه کرده است، و براي نويسنده‌اي که بيش‌تر خاطره‌نويس است فقط تجربه کردن در هوشياري و بيداري متضمن «داستان سرايي» است؟ يا شايد پاسخ را بايد در نداشتن «شهامت» و «قدرت» و عدم «صداقت کافي»، که آل‌احمد در نامه تند و تيز خود در پاسخ نقد نعت‌آميز جمال‌زاده بر «مدير مدرسه» به آن‌ها اشاره مي‌کند، و خود جمال‌زاده نيز با لحني بزرگوارانه تأييد مي‌کند، جست‌وجو کرد؟ مگر نه اين‌که بينش معنوي و هنري يک نويسنده، به مقدار فراوان، به شهامت و قدرت و صداقت او بستگي دارد؟
          پاسخ هرچه باشد يک نکته روشن است: اگر جمال‌زاده، چنان‌که آل‌احمد توصيه مي‌کند، براي خوانندگان آثار خود مي‌نوشت که چرا از اين سرزمين «گريخته» است و چرا ديگر پشت سرش را هم نگاه نکرده است، يا به گمان من، اگر او از «تجربه‌هاي اروپايي» خود، حتا از زندگي در ساحل دنج درياچه «لمان» ژنو، واقعيت را از دست اول نقل مي‌کرد، به شيوه‌اي که در داستان‌هاي شيرين «يکي بود و يکي نبود» نقل کرده است، مسلماً نوشته‌اش زنده و تپنده از کار در مي‌آمد، و چه بسا «شاه‌کار»ش مي‌شد.
          اما من خيال مي‌کنم جمال‌زاده با وضع و قيافه فعلي، در مقام يک نويسنده، به عنوان يک نثرنويس، ارزش‌هاي والاي غبطه‌انگيز و آموزنده بسياري دارد. اگر او در طول بيش از سه ربع قرن نويسندگي خود اثري هم‌تراز «يکي بود و يکي نبود» هم خلق نکرده باشد سبک انشا يا زبان داستان‌هاي او، از لحاظ مقدورات بياني و حالت‌هاي «دراماتيک» زبان عاميانه، نام او را در نظر همه کساني که به فارسي مي‌خوانند و مي‌نويسند به عنوان نويسنده‌اي طراز اول ثبت خواهد کرد.
          ارزش و اعتبار ديگر او به عنوان يک نويسنده روشن‌انديش در اين است که او تقريباً هيچ‌گاه آرمان «دمکراسي ادبي» را از دست نگذاشت؛ گيرم زندگي ادبي و جهان‌بيني او براي نسل‌هاي نويسندگان بعد از او کم‌تر الهام‌بخش بوده است. مسائلي که جمال‌زاده جواني و نيروي زندگي‌اش را بر سر آن‌ها گذاشت امروز از هميشه زنده‌ترند؛ اگرچه آرمان «دمکراسي ادبي» ـ مهم‌ترين مسأله حيات ادبي جمال‌زاده ـ پس از گذشت دهه‌ها، از زماني که او در نخستين کتابش آن را طرح کرد، جنبه‌هاي تازه‌تري پيدا کرده است.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 چند عکس از فروغ فرخزاد
                    

              

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 اثر دیگری از فروغ فرخزاد
این شعر از (کتاب ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد) برگرفته شده است

این اخرین کتاب فروغ است که نا تمام ماند

تنها صداست که می ماند


چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟



چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم



نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند


در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست


مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 دو اثر از فروغ فرخزاد

  این دو شعر از کتاب اسیر که اولین کتاب فروغ بوده برگرفته شده است

     فروغ این کتاب را در سن ۱۷ سالگی نوشته است

         شب و هوس

در انتظار خوابم و صد  افسوس 

خوابم   به  چشم  باز نميآيد

اندوهگين   و غمزده   مي گويم

شايد  ز  روی  ناز  نمي آيد

چون  سايه گشته  خواب  و نمي افتد

در  دامهای   روشن چشمانم

 می خواند   آن  نهفته  نامعلوم

در  ضربه هاي  نبض  پريشانم

مغروق  اين جوانی  معصوم 

مغروق  لحظه های  فراموشی

مغروق  اين  سلام  نوازشبار

در بوسه  و  نگاه  و همآغوشی

 مي خواهمش  در اين  شب تنهايی

با  ديدگان   گمشده  در ديدار

  با  درد ‚ درد  ساكت  زيبايی

  سرشار ‚ از  تمامی  خود سرشار

مي خواهمش   كه بفشردم  بر  خويش

  بر  خويش     بفشرد من  شيدا  را

  بر هستيم   به پيچد ‚  پيچد  سخت

آن  بازوان   گرم و توانا  را

 در   لا بلای    گردن  و  موهايم

گردش  كند   نسيم  نفسهايش

  نوشد   بنوشد  كه   بپيوندم

  با  رود   تلخ   خويش  به دريايش

وحشي و  داغ  و پر  عطش و  لرزان

  چون  شعله هاي  سركش  بازيگر

  در  گيردم  ‚  به  همهمه ی  در گيرد

خاكسترم   بماند   در بستر

 در آسمان    روشن   چشمانش

  بينم   ستاره های  تمنا  را

 در بوسه های  پر شررش  جويم 

لذات  آتشين  هوسها  را

می خواهمش  دريغا ‚  می خواهم 

می خواهمش   به  تيره   به  تنهايی

 می خوانمش   به  گريه   به  بی تابی

  می خوانمش  به صبر ‚  شكيبايی

لب  تشنه می دود   نگهم   هر دم

  در  حفره های  شب   ‚  شب  بی پايان

  او  آن  پرنده   شايد   می گريد

  بر بام  يك ستاره   سرگردان

 

اسير

 

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

 

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكی خندد برويم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد بسويم

 

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان می كنم ويرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

پريشان می كنم كاشانه ای را

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیو گرافی غلام حسین بنان
تولد              ۱۲۹۰ در قلهک تهران

مرگ             ۱۳۶۴ تهران

غلامحسین بنان

اثار فاخر استاد

الهه ناز:

شعر : کریم فکور
آهنگ : اکبر محسنی
دستگاه : مایه دشتی
براي شنيدن اينجا را کليک کنيد .

بهار دلنشین:

شعر : بیژن ترقی
آهنگ : روح الله خالقی
دستگاه : مایه اصفهان
براي شنيدن اينجا را کليک کنيد .

اي ايران:

شعر: حسین گل گلاب
آهنگ: روح الله خالقی
دستگاه: مایه دشتی
وقتی در سال 1323 ایران تحت اشغال متفقین بود. بعدازظهر یکی از روزهای تابستان در خیابان شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان خارجی با مردم بودم. از ناراحتی نمیدانستم چه کنم، بی اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برای وی تعریف کردم. وی گفت: ناراحتی تأثیری ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از غلام حسین بنان
استاد غلامحسین بنان در اردیبهشت ماه سال 1290 خورشیدی در تهران خیابان زرگنده (قلهک)،در خانواده متمول و صاحب جاه، به دنیا آمد. پدرش کریم خان بنان الدله نوری و مادرش دختر شاهزاده محمد تقی میرزارکنی (رکن الدله) برادر ناصرالدین شاه یا پسر محمد شاه قاجار بود. از شش سالگی بنا به توصیه استاد نی داود به خوانندگی و نوازندگی ارگ و پیانو پرداخت و در این راه از راهنمایی های مادرش که پیانو را بسیار خوب می نواخت بهره ها گرفت، اولین استاد او پدرش بود و دومین استاد، مرحوم میرزا طاهر ضیاءذاکرین رثایی و سومین استادش مرحوم ناصرسیف بوده اند.

استاد بنان    کانون نظرسنجی پاسارگاد

 بنان در سال 1321 خوانندگی را در رادیو آغاز کرد، درآن زمان، شادروان روح اله خالقی مسولیت رادیو را بر عهده داشت، روزی که بنان با عبدالعلی وزیری جهت امتحان به رادیو می روند در دفتر روح اله خالقی، ابوالحسن صبا هم نشسته بوده، از بنان میخواهند که برای ایشان قطعه ای بخواند و او «درآمد سه گاه» را آغازمیکند و صبا هم باویلن او را همراهی می کند. هنوز «درآمد» تمام نشده بود که خالقی به صبا می گوید:«شما نواختن ویلن را قطع کنید» و به بنان اشاره می کند «گوشه حصار» را بخواند و بنان بدون اندک مکثی ، با چنان مهارت و استادی «درآمد حصار» را می خواند و به «سه گاه» فرود می اید که روح اله خالقی بی اختیار برخاسته و او را در آغوش گرفته و می بوسد و آینده وی را در هنر آواز درخشان پیش بینی می کند. صدای بنان، بسیار لطیف و شیرین، زیبا و خوش اهنگ، کوتاه می خواند ولی درهمین کوتاهی، ذوق و هنر بسیار نهفته است، غلت ها و تحریرهای او چون رشتهء مروارید غلطانی، به هم پیوسته و مانند اب روان است. من از صدای او مسحور میشوم، لذتی بی پایان می برم که فوق ان متصور نیست، تصور نمی کنم خواننده یی به ذوق و لطف و استعداد بنان در قدیم داشته باشیم، و به این زودی ها هم پیدا کنیم...بنان در موسیقی ما از گوهر گرانبها هم گرانبهاتر است. از سال1321 صدای غلامحسین بنان، همراه با همکاری عده یی از هنرمندان دیگر از رادیو تهران به گوش مردم ایران رسید و دیری نگذشت که نام بنان زبانزد همه شد و شیفتگان فراوانی در سراسر کشور پیدا کرد. خالقی او را در ارکستر انجمن موسیقی شرکت داد و با ارکستر شماره یک نیز همکاری را شروع کرد و از بدو شروع برنامه همیشه جاوید «گلهای جاویدان» بنا به دعوت استاد ارجمند داود پیر نیا همکاری داشت. بنان در طول فعالیت هنری خود، حدود 450 اهنگ را اجرا کرد و انچه که امتیاز مسلم صدای او را پدید می اورد، زیر و بم ها و تحریرات صدای او است که مخصوص به خودش می باشد. بنان نه تنها در اواز قدیمی و کلاسیک ایران استاد بود، بلکه در نغمات جدید و مدرن ایران نیز تسلط کامل داشت. تصنیف زیبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترین معرف این ادعا می باشد. غلامحسین بنان به سال 1315 خورشیدی به سمت بایگان در اداره کل کشاورزی استخدام شد و بعد از چندی به شرکت ایران بار که مرکز آن در اهواز بود منتقل گشت. پس از چند سال به معاونت آن اداره منسوب گردید. در سال 1321 به تهران آمد و بنا به پیشنهاد مرحوم فرخ که وزیر خواربار بود، به سمت منشی مخصوص وزیر به کار پرداخت. بعد از تغییر کابینه، به اداره کل غله و نان منتقل شد و چندی کفالت اداره دفتر و کارگزینی و مدتی هم مسؤولیت تحویل کوپن نان تهران را بر عهده داشت. در سال 1332 به پیشنهاد شادروان خالقی به اداره کل هنرهای زیبای کشور منتقل شد و به سمت استاد آواز هنرستان موسیقی ملی به کار مشغول گردید و در سال 1334 ریئس شورای موسیقی رادیو شد. غلامحسین بنان از ابتدا در برنامه های گلهای جاویدان و گلهای رنگارنگ و برگ سبز شرکت داشته که ره آورد این همکاری ها دهها برنامه گلهای جاویدان، گلهای رنگارنگ و برگ سبز می باشد.و برنامه های متعدد و گوناگون دیگری که از این خواننده بزرگ و هنرمند به یادگار مانده است. غلامحسین بنان مدتها بود که مبتلا به ناراحتی جهاز هاضمه شده بود از طرف دیگر حنجره اش نیز آمادگی بیان نیازهای درونیش را نداشت و به همین دلیل اندک اندک از خواندن اجتناب ورزید و از صحنه هنر کناره کشید و دیگر حدود بیست سال آخر عمر را تقریبا فعالیت چشم گیری نداشت و روز به روز ناراحتی جهاز هاضمه او را بیشتر رنجور می کرد و متاسفانه کوشش های پزشکان و خاصه مراقبت ها و از خود گذشتگی های پری بنان همسر وفادارو مهربانش هم مؤثر نیفتا دو سرانجام درساعت 7 بعدالظهر پنجشنبه هشتم اسفندماه سال 1364 خورشیدی در بیمارستان ایرانمهر قلهک جهان را بدرود گفت. روانش شادباد.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیو گرافی هایده

     نام : معصومه دده بالا

     نام هنری : هایده

     تاریخ تولد : 1321

     محل تولد : کرمانشاه

     تاریخ وفات : 1368

     محل وفات : آمریکا

 

 

اثار هایده

هایده دارای بیش از ۳۰ آلبوم به نام‌های زیر می‌باشد: روزای روشن، خراباتی، پادشه خوبان، خداحافظ، شب عشق، فریاد، گلواژه، آزاده، بزن تار، رفتم، شانه‌هایت، بلبلی که خاموش شد، ای زندگی سلام، حیف، ناشنیده‌ها، آمدنت محاله، سوگند، بزم و کنسرت، دشتستانی، بزم (نوروز ۱۳۴۶)، آشنایی، سه کنسرت در سه آلبوم

وی همچنین با هنرمندانی دیگر آلبوم‌های مشترکی ارائه داده‌است:

بزم ۱ (هایده و گلپا)، اوج صدا (هایده و مهستی)، بزم ۲ (هایده و گلپا)، افسانه شیرین (هایده و شجریان)، گلهای غربت (هایده و معین)، شب عاشقان (هایده و ستار)، همخونه (هایده و ویگن)، سفر (هایده و معین)

|+| نوشته شده توسط محمد  |
  کوتاه از هایده

 هایده در سال 1321 هجری شمسی در یکی از روستاهای کرمانشاه بدنیا آمد.

وی کارش را در رادیو با برنامه گلهای رنگارنگ آغاز کرد و از همان اوایل نام خود را در شناسنامه موسیقی ایران به ثبت رسانید.

هایده به گفته بسیاری دارای یکی از بهترین صداهای تاریخ موسیقی ایران بود.

زنده یاد هایده در 7 شهریور 1357 مانند بسیاری از هنرمندان دیگر وطن را به قصد لندن ترک کرد و پس از مدتی به آمریکا رفت و کار هنری خویش را در آنجا ادامه داد..............تا اینکه در سال 1368 با اینکه هنوز بیش از 47 بهار از عمرش نگذشته بود در آمریکا بر اثر سکته قلبی دیده از جهان فرو بست و دوستداران خویش را در غم و اندوه فرو برد.

پیکر هایده در مراسمی باشکوه و با حضور هنرمندان زیادی در آمریکا به خاک سپرده شد.

 

                               

بانو هایده درمصاحبه ای که حدود سه چهار سال قبل از درگذشتش با او انجام شده بود تلخ ترین خاطره اش را چنین بیان میکند:

                                      

از زبان خود هایده:

تلخ ترین خاطره من اینه که آهنگی از جهانبخش پازوکی به من پیشنهاد شده بود بخونم که ترجیع بند آن اینه: من خودم رفتنی ام

من بشدت به پازوکی پافشاری میکردم که من این آهنگ رو نمیخونم

نمیدونم چرا دلشوره عجیبی داشتم چون میخواستم به مسافرت اروپا بیایم و فکر حادثه ای مرا تعقیب میکرد.فکر میکردم شاید بیماری ای تصادفی چیزی باعث شود که من برنگردم به ایران و هیچ وقت فکر نمیکردم همچین حادثه ای اتفاق بیافتد و من تا امروز یعنی 6 سال نتوانم وطنم را ببینم.

به هر صورت با ناراحتی خیلی شدید رفتم روی صحنه و اونو اجرا کردم.

7 شهریور ایران را به قصد لندن ترک کردم و نمیتونم براتون توجیح کنم که حالت من در اون ساعت و اون لحظه چه بود.

ولی امیدی است که مرا نگه میدارد که باز بتوانم ایرانم را ببینم وبه آغوش هموطنانم برگردم.

 

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیوگرافی کمال الملک
محمد غفاری (کمال الملک)

تولد                  ۱۲۲۴ کاشان

مرگ                 ۱۳۱۹ حسین اباد نیشابور

اثر جاوندانه : تالار اینه

The Hall of Mirrors, Golestan Palace

اثار و نقاشی های استاد 

1- مرد برهنه 2- دورنمای دماوند 3- دورنمای دیگری از دماوند 4- آخوند رمال 5- تصویر نیم‌تنه ناصرالدین شاه 6- تصویر مشهدی ناصر 7- زن پای چراغ 8- خانه سنگی 9- خانه دهاتی 10- دورنمای دیگری از باغ مهران 11- کپیه از تابلوی مزین‌الدوله (تابلو میوه) 12- سن ماتیو 13- کپیه تیسین 14- رمال بغدادی 15- تصویر عضدالملک 16- دورنمای مغانک 17- پیرمرد (ناتمام) 18- مصری 19- تصویر دیگر مصری 20- فانتن لاتور 21- کبک بی‌جان 22- تصویر نیم‌تنه اتابک 23- صورت جوانی کمال الملک 24- رمال 25- تصویر کمال‌الملک در حال تبسم 26- زرگر 27- صورت کمال‌الملک با کلاه 28- بن‌زور 29- پرتیه 30- صورت دیگری از کمال‌الملک با شنل 31- تصویر زن(مداد) 32- زری یراقی‌های جهود 33- صورت دیگری از جوانی کمال‌الملک 34- زنجیری 35- تصویر زن (که با همکاری گوردیجانی کشیده شده) 36- تصویر مرحوم ذکاء الملک 37- تصویر رامبراند 38- تصویر دیگری از کمال‌الملک 39- دورنمای چراغ‌برها 40- بازار مرغ فروش‌ها 41- صورت سردار اسعد 42- قالیچه صورت رامبراند 43- قالیچه صورت کمال الملک 44- قالیچه دورنمای منظره‌ای از شمیران 45- تصویر مرحوم حاج نصرالله تقوی 46- قالیچه دورنمای یاخچی‌آباد 47- کپیه رافائل 48- کپیه تابلوی دیگری از تیسین 49- کپیه ونوس 50- تصویر مظفرالدین شاه 51- تصویر احمد شاه 52- تصویر کمال‌الملک (آبرنگ) 53- تصویر مولانا (آبرنگ) 54- عرب خوابیده (آبرنگ) 55- حوض صاحبقرانیه 56- تکیه دولت 57- دورنمای پس قلعه 58- دورنمای زانوس 59- تالار آیینه 60- دورنمای لار 61- صورت ناصرالملک 62- تصویر پسر ناصرالملک 63- تصویر مشیرالدوله 64- تصویر وثوق‌الدوله 65- تصویر ضیع‌الدوله 66- پرنده الوان (آبرنگ) 67- دورنمای شهر از پشت‌بام صاحبقرانیه 68- دورنمای کوه شمیران از پشت‌بام مدرسه (ناتمام) 69- قالیچه منظره خیابان شمیران 70- زن 71- کپیه باسمه فرنگی (به دستور احمدشاه) 72- کپیه باسمه‌ای دیگر (به دستور احمدشاه) 73- نوازنده‌ها 74- تصویر ایستاده یکی از پیشخدمت‌های دربار 75- نیم‌تنه یکی از درباریان (آبرنگ) 76- بازار کربلا 77- منظره آبشار دوقلو 78- منظره حوض و فواره قصر گلستان 79- تصویر میرزاعلی‌اصغر خان اتابک (نیم تنه) 80- تصویر میرزا علی‌اصغرخان (تمام قد) 81- تصویر آقاعلی‌معین‌الحضور (آبرنگ)

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 کوتاه از کمال الملک

محمد غفاری، ملقب به کمال الملک، نقاش شهیر ایرانی در سال 1224 در کاشان به دنیا آمد و تعدادی از اعضای خانواده اش اهل هنر و نقاشی بودند درچند ماهگی اورابه”کلده”دهی بسیار سرسبز وخوش آب و هوا در نزدیکی کاشان  بردند.طبع حساس ودل نازک محمد در روستای سرسبز که شکوه کوهستانش چشم را خیره میکرد پرورش می یافت وقلب او مالامال از عشقی سرشار به طبیعت می شد . از تنور تکه ذغالی بر می داشت و روی دیوارها ،ورقهای حساب و کتاب پدر ،زین اسب ها و گاهی دور از چشم پدر و مادرش بر روی دیوار سفید شده با گچ اتاق نقاشی می کرد .

کمال الملک (1319 - 1224)

نقشهای مختلفی می زد و بیشتر درخت صنوبر را می کشید که روی تپه کنار نهر روییده بود .محمد با آن سن کم از ده بیرون می رفت .کنار آن صنوبر می نشست و ساعتها به آن خیره می شد ،به رنگها و برگهای مختلفی که پیدا می کرد ،به پوسته ضخیم و قهوه ای آن و به تصویر مواج درخت که بر سطح زلال نهر می افتاد ،بعد سر می چرخاند و کوه را که می دید دلش از هیبتش می لرزید ، به هیجان می آمد و چنان محو شکوه آن می شد که صدای مادرش را نمی شنید . محمد ...محمد جان ....کجایی؟ چرا جواب نمی دهی ؟ مادر می دانست که پسرش مثل همیشه کنار درخت صنوبر محو تماشای طبیعت است . « خدای نکرده اگر اتفاق بیفتد ...آن وقت من چه بکنم؟» و محمد هربار به جای اینکه پاسخی به مادر بدهد ، از کشف تزه ای که کرده بود سخنمی گفت و خشم مادر به مباهاتی شیرین مبدل می شد .یکبار عاب بزرگی را کشف کرده بود که بر فراز کوه پرواز می کرد ، اوج می گرفت و یکباره به شتاب و بی آنکه بال بزند بسوی زمین تن رها می کرد و فرود می آمد .محمد اگر در خانواده ای معمولی بدنیا آمده بود ، بی شک بخاطر نقاشی در دفتر حساب و کتاب پدرش تنبیه می شد . اما پدر دست نوازش بر سر او کشیده و با دادن یک دسته کاغذ و مداد خوب او را تشویق می کرد .در خانواده او هنر و بخصوص نقاشی از اهمیت ممتازی برخوردار بود .

تابلوهای او آنقدر جذاب بودند که بیننده ای را به تحسین وا می داشت .پدر محمد هم در کشیدن منظره و نقاشی و چاپ سنگی استاد بود و بهمین علت استعداد محمد را به سرعت تشخیص داد و او را برای جدی گرفتن نقاشی ،تشویق و راهنمایی کرد . پدرش نقاشی های او را با دقت بررسی می کرد و هرجا که لازم بود ، نکته ای را به او می آموخت و راهنماییش می کرد .آموزشهای پدر متناسب با رشد محمد تنظیم می شد . پدر وقتی مطمئن شد که نقاشی جزئی از وجود پسرش شده و تا پایان عمر نمی توانددل از آن بکند ، نکاتی را به او گوشزد می کرد که تا پایان عمر آویزه گوش محمد شد :

« محمد جان اگر می خواهی نقاش خوبی شوی ، باید مداوم کار کنی و تا می توانی طرح بزنی و نقاشی بکشی »  عمویش صنیع الملک از نقاشان بنام عصر خود بود.

کمال الملک در نوجوانی به تهران رفت و در سالهای اقامتش در تهران به سفارش ناصر الدین شاه چندین تابلو کشید. او چند سالی را در اروپا گذراند و نزد تعدادی از نقاشان اروپایی تحصیل کرد و در موزه های مختلف اروپا به مطالعه آثار نقاشان بزرگ اروپا پرداخت.

کمال الملک در بازگشت به ایران مدرسه "صنایع مستظرفه" را تاسیس کرد و مدیریت آن را عهده دار شد.

او در سال ۱۳۰۷ به حسین آباد نیشابور رفت و دوازده سال آخر عمر خود را در این روستا در انزوا گذراند و در سال ۱۳۱۹ خورشیدی، در سن ۹۵ سالگی درگذشت.

مقبره کمال الملک در کنار آرامگاه شیخ فرید الدین عطار نیشابوری قرار دارد. از او آثار مشهوری مانند تالار آینه کاخ گلستان به جای مانده است.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیوگرافی فریدون مشیری
 
زمینه فعالیت شاعر و منتقد
تولد

۱۳۰۵ تهران ایران

مرگ ۱۳۷۹

دفترهای  شعر

تشنه  طوفان                  تهران    1334

گناه دریا                       نیل  1335

نا یافته                        علمی  1337

ابر                            تهران  1340

ابر و کوچه                   نیل   1345

بهار را باور کن              نیل  1347

پرواز با خورشید             صفی علیشاه   1347

از خاموشی                   زمان

برگزیده   شعر ها             بامداد   1349

گزینه  اشعار                  مروارید     1364

مروارید  مهر                 چشمه    1365

آه باران                       چشمه   1367

سه دفتر                       چشمه  1369

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 
 
بالا