«در ازل عدم نبود، بلکه یک دنیایی بود،
خیلی قشنگ وپرنعمت وراحت وبی گرد و دود.
یک روزی نمیدونم چیطور شد،
که اخم توی پیشونی حق تعالی پر شد.
اون دنیا قشنگه را کن فیکون کرد؛
عمارت های آن را بی سقف وستون کرد؛
زمین های نرمش رو سنگلاخ کرد،
کله کوه های سبزش را سولاخ کرد؛
از سولاخ ها آتیش غرش کنون بیرون زد،
هر چی دم آتیش اومد سیاسوخته شد،
آدم هایش که بودند خوشمزه ومهربون،
از کوچیک وبزرگ همه رفتند از میون.
بجایشان پیدا شد یک جانورهایی مثل لولو،
همه یا بدجنس یا ریقونه وبی گند وبو،
خلاصه افتضاحی راه افتاد که نگو.
اون دنیا خراب شده هه همین است که ما حالا داریم،
که از دستش اینقدر عاجزیم وبیزاریم