تبليغاتX
مشاهیر ایران زمین Iranian Celebrities
زندگی نامه و آثار بزرگان ایران Biographies and works of great
 داستان ((کباب غاز))اثر محمدعلی جمالزاده
 

                                                     کباب غاز

شب عيد نوروز بود و موقع ترفيع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بوديم كه هركس اول ترفيع رتبه يافت، به عنوان وليمه يك مهماني دسته‌جمعي كرده، كباب غاز صحيحي بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا كنند.
زد و ترفيع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهماني و قرار با رفقا را با عيالم كه به‌تازگي با هم عروسي كرده بوديم در ميان گذاشتم. گفت تو شيريني عروسي هم به دوستانت نداده‌اي و بايد در اين موقع درست جلوشان درآيي. ولي چيزي كه هست چون ظرف و كارد و چنگال براي دوازده نفر بيش‌تر نداريم يا بايد باز يك دست ديگر خريد و يا بايد عده‌ى مهمان بيش‌تر از يازده نفر نباشد كه با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر مي‌داني كه در اين شب عيدي ماليه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ي خريدن خرت و پرت تازه نمي‌دهد و دوستان هم از بيست و سه‌ چهار نفر كم‌تر نمي‌شوند.......................

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امین  |
 اولین داستان که از محمد علی جمالزاده منتشر شد
فارسي شكر است


محمدعلي جمال‌زاده

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»...........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد  |
 تصاویری از محمد علی جمالزاده
                       محمد

                

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 نقدی بر اثار و زندگی محمد علی جمالزاده

جواني و مردم‌گرايي
          جمال‌الدين واعظ که با جهانگيرخان شيرازي و علي‌اکبر دهخدا، نويسندگانِ سرسخت و نام‌آور روزنامه صور اسرافيل، و حسن تقي‌زاده رفاقت و معاشرت داشت در تهران اقامت گزيد، و به اين ترتيب دوره جواني جمال‌زاده در جريان پرجوش و جلاي فعاليت‌هاي سياسي پدرش و ياران فرهيخته او گذشت. گرايش به زبان روايي و خطابي در اغلب آثار جمال‌زاده را مي‌بايست ناشي از تأثير کلام و نفوذ خطابه‌هاي جمال‌الدين واعظ دانست؛ زيرا به گفته تقي‌زاده جمال‌الدين واعظ زبان مطنطن و مغلقِ مرسوم در ميان واعظان را به کار نمي‌گرفته است، بلکه به زبان زنده و مـآنوس مردم، به شيوه‌اي «عوام فهم»، سخن مي‌گفته است ـ کما بيش نظير همان زباني که جهانگيرخان شيرازي و دهخدا مقاله‌هاي خود را با آن در «صور اسرافيل» مي‌نوشته‌اند.
          در سال‌هاي پس از جنگ جهاني اول، اعضاي گروه نويسندگان کاوه در آلمان، که به «کميته مليون ايراني» نيز شهرت داشتند، و هدف‌شان رهايي ايران از استبداد قاجاريان بود، هر هفته گرد مي‌آمدند تا مقالاتي را که براي چاپ در نشريه نوشته بودند براي هم بخوانند.
          شيخ گروه نويسندگان کاوه تقي‌زاده و جوان‌ترين عضو آن جمال‌زاده بود. ديگر اعضاي گروه عبارت بودند از محمد قزويني، ابراهيم پورداوود، کاظم زاده ايرانشهر، نصرالله جهانگير و چند تن ديگر. در يکي از شب‌ها وقتي نوبت به جمال‌زاده مي‌رسد تا نوشته خود را در حضور جمع بخواند او نه يک خطابه، چنان‌که انتظار مي‌رفت، بلکه «حکايت» کوتاهي را مي‌خواند که محض «تفريح خاطر» نوشته بوده است. تقريباً همه صاحب‌نظران ادبيات فارسي در اين عقيده با هم مشترک‌اند که آن حکايت، که با فارسي معمولي و متداول و با «بضاعت مزجات» نوشته شده بود، برگشتگاه تاريخِ ادبيات معاصر ايران است. آن حکايت «فارسي شکر است» نام داشت.


قند پارسي جمال‌زاده
          «فارسي شکر است» که از سوي محمد قزويني، عضو زبان‌آور گروه، به «قند پارسي» تشبيه شد در ژانويه 1921 برابر با 1300 شمسي در نشريه کاوه منتشر شد، و به اين ترتيب در قلمرو ادبيات فارسي پس از هزار سال نثر نويسي «نوع» ادبي جديدي پديدار شد که تا پيش از آن سابقه نداشت. صناعت و ساختار داستان‌نويسي به شيوه مرسوم غربي اولين بار با «فارسي شکر است» به ادبيات ما راه يافت، و عنوان پيشواي داستان‌نويسي فارسي به جمال‌زاده تعلق گرفت.
          در حقيقت «فارسي شکر است» و، چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف «يکي بود و يکي نبود»، که شامل شش داستان کوتاه، يا به تعبير خود جمال‌زاده «شش حکايت»، است به مثابه نقطه پاياني است بر يک جريان هزار ساله ادبي؛ ملتقاي ادبيات سياسي و اجتماعي مشروطيت است با داستان کوتاه در زبان فارسي.
          همچنين ديباچه‌اي که جمال‌زاده بر «يکي بود و يکي نبود» نوشته است، به عنوان يک سند ادبي، در حکم بيانيه اساسي نثر جديد فارسي نيز هست. متن اين ديباچه بر اساس تفکر «دمکراسي ادبي» نوشته شده است؛ به اين معني که وظيفه‌اي که او براي نويسنده قايل است ارايه ادبياتي است که در دسترس همگان قرار گيرد تا به «ترقي معنوي» و پيش‌رفت اجتماعي مدد برساند. جمال‌زاده بيش از مايه و موضوع داستان به سبکِ انشاي آن، آن‌چه او «انشاي حکايتي» يا «انشاي رماني» مي‌نامد، توجه دارد.


گرايش دموکراتيک به زبان
          انقلاب مشروطيت برگشتگاهي در تاريخ ادبيات معاصر ايران و به‌ويژه تکوين نثر جديد فارسي است. پيدايش و شکوفايي مطبوعات، خصوصاً در 10 سال آخر سلطنت قاجاريان، شخصيت‌هاي ادبي جديدي پرورش داد که از آن ميان بايد از ملکم‌خان و زين‌العابدين مراغه‌اي و دهخدا و جمال‌زاده نام برد.
          اين شخصيت‌ها نمايندگان معيارهاي تازه‌اي بودند که انتخاب آگاهانه زبان عاميانه مردم و پيوند آن با فرسي کلاسيک - نثر مرسل- مشخصه زبان آن‌ها بود. اين زبان از يک طرف طغياني بود عليه نثر متکلف و مصنوع منشيان درباري و از طرف ديگر گرايش دمکراتيکي بود به سوي زبان مردم کوچه و بازار.
          از نظر جمال‌زاده انشاي حکايتي يا انشاي رماني متفاوت و متمايز از «انشاهاي قديمي» (کلاسيک) است، و محدوده‌اي که او براي آن قايل است تمام کلمات و تعبيرات و مثل‌ها و اصطلاحات و ساختمان‌هاي مختلف کلام و لهجه‌هاي گوناگون يک زبان را در بر مي‌گيرد. جمال‌زاده با استناد به اين کلام ويکتور هوگو که «زبان هيچ‌وقت مکث و توقف ندارد» برداشت روشن‌بينانه خود را از گستردگي و غناي زبان نشان مي‌دهد.
          او بر اين عقيده است که اجتناب از به‌کار بردن کلمات و تعبيراتي که متقدمان و پيشينيان استعمال نکرده‌اند نويسنده را دچار «محظورات و مشکلات» مي‌کند؛ زيرا خيالات و احساسات و ذوقِ تازه کلمات و تعبيرات تازه را لازم مي‌آورد. طبيعي است که روگردان بودن از الفاظ نو و قناعت به الفاظ قديمي با خيالات و معاني تازه‌اي که همواره به ميان مي‌آيند نوشته را از طراوات و تازگي مي‌اندازد؛ گيرم در نزد جمال‌زاده معاني تازه غالباً با توده‌اي از اصطلاحات عاميانه و مثل‌هاي ساير خلط مي‌شوند.


جمال‌زاده و سبک او
          جمال‌زاده، چنان‌که خودش بارها گفته است، و داستان‌هايش نيز به روشني نشان مي‌دهند، سبک و شيوه نگارش خود را، در طول سال‌هاي دراز نويسندگي‌اش، تغيير نداد. حد اعلاي برخورد هنرمندانه «خصوصي» او با زبان عمومي، يا همان زبان مردم کوچه و بازار، دست يافتن به همان مفهوم کلي «دمکراسي ادبي» بود؛ يعني گنجاندن انبوهي اصطلاح و تعبير عاميانه در داستان، با اين هدف که زبان «اصلاح» و «تکميل» شود و ادبيات در دسترس همگان قرار گيرد.
          جمال‌زاده در طول بيش از سه ربع قرن نويسندگي، که متضمن کارنامه ادبي پر و پيماني نيز هست، بر اين عقيده بود که «معرفت به رسالت آبستن است»؛ به اين معني که وقتي انسان به معرفتي دست يافت فوراً رسالتي به عهده او گذاشته خواهد شد و حاصل معرفت خود را، هر چه هست، مي‌بايست به ديگران نيز برساند. بنابراين عقيده، نويسنده در وهله اول انسان است و مستقيماً و دائماً متعهد به معرفتي است که کسب مي‌کند، و اين معرفت، هرچه عميق‌تر و دامنه‌اش وسيع‌تر باشد، وظيفه نويسنده را در برابر خود و جامعه‌اش دشوارتر و حساس‌تر مي‌سازد.
          اين اعتقاد جمال‌زاده، به مقدار فراوان، مفهوم «ادبيات مفيد» را واخواني مي‌کند، که مقدم بر «ادبيات متعهد» و دامنه آن بسيار گسترده‌تر از آن است، و نويسنده و هنرمند را ملزم مي‌سازد که از طريق نوشته و اثر هنري خود به مردم بياموزند که بهتر از آن‌چه هستند باشند.


نويسنده‌اي که در غرب زيست اما از غرب ننوشت
          مساله‌اي که دربارة جمال‌زاده همواره مطرح بوده است اين است که چرا او هيچ‌گاه از زندگي طولاني خودش در پاريس و برلين و سويس و ديگر شهرهاي اروپا، يعني از تجربه فرنگي خود، چيزي ننوشت، و آيا اين حرف، که کلام خود او است حقيقت دارد که حوادث و وقايعي که او «بعدها» از سر گذراند جملگي فراموش شده است و در خاطر و ضمير او نقش نبسته است؟ آيا پاسخ اين است که او فقط کودکي خود را هوشيار و بيدار تجربه کرده است، و براي نويسنده‌اي که بيش‌تر خاطره‌نويس است فقط تجربه کردن در هوشياري و بيداري متضمن «داستان سرايي» است؟ يا شايد پاسخ را بايد در نداشتن «شهامت» و «قدرت» و عدم «صداقت کافي»، که آل‌احمد در نامه تند و تيز خود در پاسخ نقد نعت‌آميز جمال‌زاده بر «مدير مدرسه» به آن‌ها اشاره مي‌کند، و خود جمال‌زاده نيز با لحني بزرگوارانه تأييد مي‌کند، جست‌وجو کرد؟ مگر نه اين‌که بينش معنوي و هنري يک نويسنده، به مقدار فراوان، به شهامت و قدرت و صداقت او بستگي دارد؟
          پاسخ هرچه باشد يک نکته روشن است: اگر جمال‌زاده، چنان‌که آل‌احمد توصيه مي‌کند، براي خوانندگان آثار خود مي‌نوشت که چرا از اين سرزمين «گريخته» است و چرا ديگر پشت سرش را هم نگاه نکرده است، يا به گمان من، اگر او از «تجربه‌هاي اروپايي» خود، حتا از زندگي در ساحل دنج درياچه «لمان» ژنو، واقعيت را از دست اول نقل مي‌کرد، به شيوه‌اي که در داستان‌هاي شيرين «يکي بود و يکي نبود» نقل کرده است، مسلماً نوشته‌اش زنده و تپنده از کار در مي‌آمد، و چه بسا «شاه‌کار»ش مي‌شد.
          اما من خيال مي‌کنم جمال‌زاده با وضع و قيافه فعلي، در مقام يک نويسنده، به عنوان يک نثرنويس، ارزش‌هاي والاي غبطه‌انگيز و آموزنده بسياري دارد. اگر او در طول بيش از سه ربع قرن نويسندگي خود اثري هم‌تراز «يکي بود و يکي نبود» هم خلق نکرده باشد سبک انشا يا زبان داستان‌هاي او، از لحاظ مقدورات بياني و حالت‌هاي «دراماتيک» زبان عاميانه، نام او را در نظر همه کساني که به فارسي مي‌خوانند و مي‌نويسند به عنوان نويسنده‌اي طراز اول ثبت خواهد کرد.
          ارزش و اعتبار ديگر او به عنوان يک نويسنده روشن‌انديش در اين است که او تقريباً هيچ‌گاه آرمان «دمکراسي ادبي» را از دست نگذاشت؛ گيرم زندگي ادبي و جهان‌بيني او براي نسل‌هاي نويسندگان بعد از او کم‌تر الهام‌بخش بوده است. مسائلي که جمال‌زاده جواني و نيروي زندگي‌اش را بر سر آن‌ها گذاشت امروز از هميشه زنده‌ترند؛ اگرچه آرمان «دمکراسي ادبي» ـ مهم‌ترين مسأله حيات ادبي جمال‌زاده ـ پس از گذشت دهه‌ها، از زماني که او در نخستين کتابش آن را طرح کرد، جنبه‌هاي تازه‌تري پيدا کرده است.

|+| نوشته شده توسط محمد  |
 بیوگرافی((محمدعلی جمالزاده))

زمینه فعالیت

نویسنده

تولد

1274، تهران

مرگ

17 آبان 1376 ژنو، سوییس

برخی از آثار او عبارت‌اند از:

«دارالمجانین»، «سرگذشت عمو حسینعلی» در سال ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)

«سروته یک کرباس» ۱۳۲۳ (۱۹۴۴)

«قلتشن دیوان» ۱۳۲۵ (۱۹۴۶)

«صحرای محشر»

«هزار پیشه» ۱۳۲۶ (۱۹۴۷)

«معصومه شیرازی» ۱۳۳۳ (۱۹۵۴)

«تلخ و شیرین» ۱۳۳۴ (۱۹۵۵)

«شاهکار»۱۳۳۷ (۱۹۵۸)

«کهنه و نو»

« قصه قصه‌ها»

«قصه‌های کوتاه قنبرعلی» ۱۳۳۸ (۱۹۵۹)

« هفت کشور»

«غیر از خدا هیچکس نبود» ۱۳۴۰ (۱۹۶۱)

«شورآباد» ۱۳۴۱ (۱۹۶۲)

«خاک و آدم »

«صندوقچه اسرار» ۱۳۴۲ (۱۹۶۳)

«آسمان و ریسمان» ۱۳۴۳ (۱۹۶۴)

«مرکب محو» ۱۳۴۴ (۱۹۶۵)،«قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار» ۱۳۵۲ (۱۹۷۳)

«قصه ما به سر رسید» ۱۳۵۷ (۱۹۷۸)

|+| نوشته شده توسط امین  |
 
 
بالا