بوسه

در دو چشمش گناه ميخنديد


بر رخش نور ماه ميخنديد


در گذرگاه آن لبان خموش


شعله اي بي پناه ميخنديد


شرمناک و پر از نيازي گنگ                       


با نگاهي که رنگ مستي داشت


در دو چشمش نگاه کردم و گفت :


« بايد از عشق ، حاصلي برداشت »


سايه اي روي سايه اي خم شد


در نهانگاه راز پرور شب


نفسي روي گونه اي لغزيد


بوسه اي شعله زد ميان دو لب ....!