نویسندگان

 

زندگی نامه و شرحی از زندگی نویسندگان معاصر پارسی

صادق هدایت 

محمد علی جمالزاده

بزرگ علوی 

علی اکبر دهخدا 

علی شریعتی 

جلال ال احمد

سیمین دانشور

صادق چوبک

شعرا

 

زندگی نامه و برخی از اشعار شعرای برزگ معاصر ایران زمین  

احمد شاملو

سهراب سپهری

فروغ فرخزاد

ملک الشعرا بهار

نیما یوشیج

فریدون مشیری

مهدی اخوان ثالث

محمد حسین شهریار

ایرج میرزا

پروین اعتصامی

سیاوش کسرایی

 حسین پناهی

حسین پناهی ((مگسی را کشتم))

 مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

 

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ... از احمد شاملو

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

 زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

 زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

 امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

 فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است

 اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود

 تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

 حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

 فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت ...

 

موج خون از فریدون مشیری

شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!
شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!
بس‌کنید
بس‌کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانانِ آزادی
نگه‌دارانِ صلح
ای جهان را لطف‌تان تا قعرِ دوزخ رهنمون
سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ
موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی‌یِ خودکامگی،
موجِ خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است
کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری‌می‌کنند
بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است
کز ستم‌هایِ شما هر گوشه زاری‌می‌کنند
بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌ِتان
روز و شب با خونِ مردم آبیاری‌می‌کنند
بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادِتان را بردباری‌می‌کنند
دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست
گرچه می‌دانم
آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست
با تمامِ اشک‌های‌ام باز نومیدانه خواهش‌می‌کنم
بس‌کنید
بس‌کنید
فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید
رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید
بس‌کنید

از حسین پناهی

ما ، در هیات پروانه ی هستی ، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم ! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ هیچ تفاوتی ندارد . یادمان باشد کسی مسئول ِ دلتنگی ها و مشکلات ما نیست ! اگر ردِ پایِ دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط ونامربوط را زیر و رو می کنیم

اگر نبودیم ... از حسین پناهی


ای وای!
اگر چونان فرشتگان
لذت رنج را
از ما دریغ می داشتی
و توبای بهشت
نقش تیر شکسته و دل خونچکان را
از ما
بر سینه به یادگار نمی گذاشت

ای وای!
اگر راه بهشت
از دل جهنم نمی گذشت
و این کوره راه آتشین
از بهشت
ما را به هر جهنمی که می خواستیم نمی رساندای وای!
اگر در هر کلام
کلمه ای گلویمان را نمی خراشید
و بازیگاه کودک خاطرمان
میدان مین خاطره ها نبود

ای وای!
اگر تیغ نبود
و تاج خار
گیسوهامان را
با خون آذین نمی بست

ای وای!
اگر چون مرده ها
مرده بودیم
و همچون آنانی
که نیامدند و نمی آیند و نخواهند آمد
از نعمت هزار مرگ
محروم می شدیم

ای وای!
اگر نبودیم!!!

مثنوی زهره و منوچهر از ایرج میرزا

ايرج ميرزا  بقولی “شيرين سخنترين و گشاده زبان ترين شاعر زمان ماست“ و راز موفقيت او در سادگی و ساده گويی اش. با  اينهمه آنچه شخصيت هنری او را برجسته می سازد ، شهامت و بی پروايی اوست در نقد نابسامانيهای اجتماعی چون جهل ، تعصبات مذهبی، خرافات و همچنين بيان وضع نامطلوب زنان در جامعه  ايرانی . ايرج شاعر عصر مشروطه است و روحيه ی عدالت جو و آزاديخواه و و نگاه مدرن و تجددگرايش جا به جا در آثارش بازتاب می يابد . از اين منظر می توان آثار ايرج ميرزا را تجلی بخش آرزوهای بزرگ ترقيخواهان زمان نيز دانست.

 موضوع مثنوی “زهره و منوچهر“ را ايرج از منظومه ی “ونوس و آدونيس“ ( از اساطير يونانی) ، به نوشته ی ويليام شكسپير برگرفته است . با وجود اينكه متن در بسياری از جاها ترجمه ی كلمه به كلمه ی اثر نامبرده است ، اما ايرج ميرزا در پرداخت روال داستان به مخاطب ايرانی نظر داشته و از همين رو داستانی مستقل از اثر شكسپير خلق كرده است . زهره و منوچهر ، حكايت عشق “زهره“ (الهه ی آسمانی) به منوچهر (جوانی رزمجو وزمينی ) است . منوچهر بدنبال نشان رزمی است و جاه و مقام در “شغل نظام“ و فراری از “مكر زنان“! زهره اما مصمم است تا منوچهر را از “شغل نظام“ منصرف كند و او را با عشق آشنا . بشنويم از زبان زهره كه خطاب به منوچهر:           

        گفت  كه  آه  ای پسر سنگدل              ای زدل سنگ تو خارا خجل

        مادر تو گر چو تو مناعه بود              هيچ نبودی تو كنون در وجود

         ای  عجبا  آنكه ز  زن آفريد               چون ز زن اين گونه تواند بريد ...

 

 يا در جای ديگر:

        

         عشق كه نبود، تو به تنها گلی            عشق كه شد هم گلی هم بلبلی

         عشق به هر دل كه كند انتخاب            همچو رود نرم كه در ديده خواب

         عكس تو در چشم من افتاده است         مستی چشم من از آن باده است ...

 

 اما بر خلاف اكثر داستانهای ايرانی ، اين عشق يك عشق آسمانی و عرفانی نيست، بلكه عشقی است زمينی و انسانی و در عين حال سرشار از طنز و شيرينی. در “زهره و منوچهر“  ، رشته ی سخن دردست زهره- زن است تا درونش را و حسهای نهانش را به صراحت و جسورانه بر زبان بياورد. در اينجا عشق زهره كه سراسر عشق به زندگی است در مقابل روحيه  جنگجوی منوچهر قرار می گيرد. زهره شخصيتی نا متعارف است كه بر خلاف تصوير رايج از زن “سر بزير“ و “تو سری خور“ ، جسور است و در كاررسيدن به يگانگی با معشوق. يعنی نه منفعل است و نه معشوق ، بلكه هم فاعل است وهم عاشق. زبان تصويری و اروتيك ، در عين حال طنز سرشار از ذوق شاعرانه كه خاص ايرج ميرزا است ، بدون اينكه در دام سطح گرايی افتد ، با نگاهی مدرن و كاملا امروزی در هم آميخته است . اين اثر را ايرج در سال آخر عمر خويش (١٣٠٤ ش)  نوشت ومتاسفانه پيش از بپايان رساندن آن از دنيا رفت . با اينهمه آنچه از “زهره و منوچهر“ باقی مانده است ، برای ادبيات معاصر ايران گنجی گرانبهاست .

 

 دانلود زهره و منوچهر ایرج میرزا

((زبان آتش و آهن))از فریدون مشیری با صدای محمد رضا شجریان

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

دانلود

زبان آتش . شعر فریدون مشیری و صدای محمد رضا شجریان

 

نیما یوشیج ((آی آدم ها))

آی آدم ها که بر ساحل نشته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوان را

تا توانایی بهتر را پدید ارید

آن زمان که ننگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بسط دلگشا دارید!

نان به سفره جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شمارا

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون

گه سر گه پا.

آی آدم ها!

او زراه دور این کهنه جهان را باز می پاید

می زند فریاد امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش.

می رود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید:

"آی آدم ها"...

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

"آی آدم ها"...

شعری از فریدون مشیری((پرستش))

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می‌کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می‌کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله بر نخواست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب، همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره‌ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی‌درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی‌برم

جز ناله‌های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما.!  اگر خدا بدهد .؛ عمر دیگری

شعری از پروین اعتصامی((ديوانه و زنجير))

گفت با زنجير، در زندان شبي ديوانه‌اي

عاقلان پيداست، كز ديوانگان ترسيده‌اند

من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم بپاي

كاش مي‌پرسيد كس، كايشان به چند ارزيده‌اند

دوش سنگي چند پنهان كردم اندر آستين

اي عجب! آن سنگ‌ها را هم ز من دزديده‌اند

سنگ مي‌دزدند از ديوانه با اين عقل و راي

مبحث فهميدني‌ها را چنين فهميده‌اند

عاقلان با اين كياست، عقل دورانديش را

در ترازوي چو من ديوانه‌اي سنجيده‌اند

از براي ديدن من، بارها گشتند جمع

عاقلند آري، چو من ديوانه كمتر ديده‌اند

جمله را ديوانه ناميدم، چو بگشودند در

گر بدست، ايشان بدين نامم چرا ناميده‌اند

كرده‌اند از بيهشي بر خواندن من خنده‌ها

خويشتن در هر مكان و هر گرر رقصيده‌اند

من يكي آئينه‌ام كاندر من اين ديوانگان

خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده‌اند

آب صاف از جوي نوشيدم، مرا خواندند پست

گر چه خود، خون يتيم و پيرزن نوشيده‌اند

خالي از عقلند، سرهائي كه سنگ ما شكست

اين گناه از سنگ بود، از من چرا رنجيده‌اند

به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند

غير ازين زنجير، گر چيزي بمن بخشيده‌اند

سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق 

ريسمان خويش را با دست من تابيده‌اند 

هيچ پرسش را نخواهم گفت زينساعت جواب 

زانكه از من خيره و بيهوده، بس پرسيده‌اند 

چوب دستي را نهفتم دوش زير بوريا 

از سحر تا شامگاهان، از پيش گرديده‌اند 

ما نميپوشيم عيب خويش، اما ديگران 

عيب‌ها دارند و از ما جمله را پوشيده‌اند 

ننگ‌ها ديديم اندر دفتر و طومارشان 

دفتر و طومار ما را، زان سبب پيچيده‌اند 

ما سبكساريم، از لغزيدن ما چاره نيست 

عاقلان با اين گران سنگي، چرا لغزيده‌اند

تصاویری از سیمین دانشور

 

تصاویری از اخوان ثالث

 

 

از خدا صدا نمی رسد فریدون مشیری

ای ستاره‌ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده‌اید
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده‌اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 از سفینه‌ای که می‌رود به سوی ماه
از مسافری که می‌رسد ز گرد راه
 از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره‌ای که پیش دیده منی
باورت نمی‌شود که در زمین
هر کجا به هر که می‌رسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله‌ای شکفته است
آنکه با تو می‌زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه‌ای است
ای ستاره ما سلام‌مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده‌اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی‌شود
در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه‌های سبز آشتی شکسته است
لاله‌های سرخ دوستی فسرده است
غنچه‌های نورس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمی‌شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می‌دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده‌ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که می‌شکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه‌های داغ‌های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله‌های آتشین
از صفای گونه‌های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه‌های دردنک
از زوال چهره‌های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره‌ها و کوه نعش‌ها
از غریو زنده‌ها میان شعله‌ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته‌ایم
پس چرا به داد ما نمی‌رسد
ما صدای گریه‌مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمي‌رسد
بگذریم ازین ترانه‌های درد
بگذریم ازین فسانه‌های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می‌گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی‌رسد
اشک من به دامن تو می‌چکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته می‌شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده‌های گریه شبانه‌ام
 بر گلو شکسته می‌شود
شب به خیر

هنگامه از فریدون مشیری

ای دل لبریز از شوق و امید

كاش می دیدی كه فردا نیستیم

كاش می دیدی كه چون پنهان شدیم

در همه آفاق پیدا نیستیم

گر چه هر مرگی تسلی بخش ماست

كاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است آن دردی كه ، باز

زندگی می خندد و ما نیستیم

مسافر از سهراب سپهری

نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد

چه سيب‌هاي قشنگي!

حيات تشئه‌ي تنهايي است

و ميزبان پرسيد

قشنگ يعني چه؟

قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال

و عشق، تنها عشق

ترا به گرمي يک سيب مي‌کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد

مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

و نوشداروي اندوه؟

صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش  

اقبال من از شهریار

تيره‌گون شد كوكب بخت همايون‌ فال من

واژگون گشت از سپهر واژگون، اقبال من

خنده بيگانگان ديدم نگفتم درد دل

آشنايا با تو گويم گريه دارد حال من

با تو بودم اي پري، روزي كه عقل از من گريخت

گر تو هم از من گريزي واي بر احوال من

روزگار اينسان كه خواهد بي‌كس و تنها مرا

سايه هم ترسم نيايد ديگر از دنبال من

قمري بي‌آشيانم بر لب بام وفا

دانه و آبم ندادي، مشكن آخر بال من

بازگرداندم عنان عمر با خيل خيال

خاطرات كودكي آمد به استقبال من

خرد و زيبا بودي و زلف پريشان تو بود

از كتاب عشق اوراق سياه فال من

اي صبا گر ديدي آن مجموعهء گل را بگو

خوش پراكندي ز هم شيرازه آمال من

كار و كوشش را حوالت گر بود با كارساز

شهريارا حل مشكل‌ها كند حلال من

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي از محمد حسین شهریار

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي

باز اي سپيده شب هجران نيامدي

شمعم شكفته بود كه خندد به روي تو

افسوس اي شكوفه خندان نيامدي

زنداني تو بودم و مهتاب من چرا...!

باز امشب از دريچه زندان نيامدي

با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز

چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي

شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند

افسوس اي غزال غزل‌خوان، نيامدي

گفتم به خوان عشق شدم، ميزبان ماه

نامهربان من، تو كه مهمان نيامدي

خوان شكر به خون جگر دست مي‌دهد

مهمان من چرا به سر خوان نيامدي

نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش

اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

گيتي متاع چون منش آيد گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نيامدي

صبرم نديده‌اي كه چه زورق شكسته ايست

اي تخته‌ام سپرده به طوفان نيامدي

در طبع شهريار خزان شد بهار عشق

زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

خمار انتظار از شهریار

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

به جلد رهگذر، اما در انتظار تو بودم

نسيم زلف تو پيچيده بود در سر و مغزم

خمار و سست ولي سخت بي‌قرار تو بودم

همه به كاري و من دست شسته از همه كاري

همه به فكر و خيال تو و به كار تو بودم

خزان عشق نبيني كه من به هر دمي اي گل

در آرزوي شكوفائي و بهار تو بودم

اگر كه دل بگشايد زبان به دعوي ياري

تو يار من كه نبودي منم كه يار تو بودم

چو لاله بود چرا غم به جستجوي تو در دست

ولي به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به كوي عشق تو راضي شدم به نقش گدائي

اگر چه شهره به هر شهر و شهريار تو بودم