شعری از شهریار
نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را
کنون با بار پيری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به ياد يار ديرين کاروان گم کرده را مانم
که شب در خواب بيند همرهان کاروانی را
چه بيداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهر آلود شهد شادمانی را
سخن با من نمی گويي الا ای همزبان دل
خدايا با که گويم شکوه بی همزبانی را
نسيم زلف جانان کو که چون برگ خزان ديده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
جوانی شمع ره کردم که جويم زندگانی را
نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را
کنون با بار پيری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

این وبلاگ شرحی است از بزرگان معاصر ایران