شعری از حسین پناهی
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی ازپاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبا نم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد
|
این وبلاگ شرحی است از بزرگان معاصر ایران